تبليغاتX
بهرام رحمانی

بهرام رحمانی

نویسنده و روزنامه نگار

          بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu

 

روز گرامی­داشت کومه­له، روز قدردانی و ارج­گذاری به یک جریان اجتماعی است که پرچم­دار استراتژی کمونیستی در جنبش کردستان است. کومه له در سه دهه گذشته، دوران سخت و پر تحولی را با سرافرازی و پیروزمندانه پشت سر گذاشته است.

 

روز کومه­له، روز گرامی­داشت یاد هزاران مبارز انقلابی و کمونیست است که در راه آزادی و آرمان­های کمونیستی با سربلندی جان باختند. یاد همه جان­باختگان راه آزادی و سوسیالیسم گرامی باد!

 

روز کومه له، روز پدران و مادران و خواهران و برادرانی است که عزیزانشان در صفوف کومه له در جنگ نابرابر با نیروهای جهل و جنایت حکومت اسلامی جان باخته اند اما آن ها هم چنان کومه له را سازمان محبوب خود می دانند. چرا که این جریان اجتماعی و محبوب، اهداف و آرمان های جان باختگان راه آزادی و سوسیالیسم  را بی وقفه پیگیری می کند.

 

این روز عزیز را به کارگران و کمونیست­ها و مردم انقلابی و برابری­طلب کردستان و سراسر ایران، خانواده های جان باختگان صفوف کومه له و حزب کمونیست ایران، و همچنین رفقای عزیزم در صفوف کومه­له و حزب کمونیست ایران، صمیمانه تبریک می­گویم!

 

بیست و ششم بهمن، روز گرامی داشت کومه له، آغاز فعالیت علنی این جریان کمونیستی ست که مبارزه خود را در سال 1348 در خفقان و دیکتاتوری حکومت پهلوی آغاز کرد. بنیان گذاران این سازمان، از همان آغاز فعالیت خود، افق و چشم­انداز انترناسیونالیسم پرولتری را در مقابل خود قرار داده بودند و هیچ­گاه مبارزه خود را به محل محدود نکرده و در مبارزه سراسری در جهت سرنگونی حکومت پهلوی فعال بودند. چون که با سرنگونی حکومت مرکزی، مردم کردستان هم می توانند به سرنوشت خویش حاکم شوند؛ نه با غرق شدن در مبارزه محلی.

 

کومه له، در انقلاب 1357 مردم ایران، حضور برجسته ای داشت. کومه له، روز بیست و ششم بهمن 1357، در روزهای پرتلاطم انقلاب 57، فعالیت تشکیلاتی خود را علنی کرد و به سرعت به یک جریان اجتماعی و محبوب در کردستان تبدیل شد و سنگر محکمی برای همه کمونیست های ایران به وجود آورد.

 

بنیان­گذاران این سازمان، از جمله زنده یاد رفیق فواد مصطفی سلطانی، همواره چشم انداز تشکیل حزب کمونیست ایران را در مقابل این سازمان قرار داده بودند تا دوش به دوش کمونیست های سراسر ایران این حزب را به وجود آورند. اما رفیق فواد در جنگ با عوامل حکومت اسلامی جان باخت و تشکیل حزب کمونیست ایران را ندید. حزبی که جدا از منافع طبقاتی کارگران، هیچ منافع دیگری برای خود تصور نمی کند. با این چشم انداز، حزب کمونیست ایران در شهریور 1362، به دنبال بیش از یک سال مباحث پایه ای و تئوریک و برنامه ای تشکیل حزب را در سطح علنی و درونی و با دخالت مستقیم و فعالانه رهبران و کادرها و اعضای کومه­له و گروه های دیگری از سراسر ایران مشارکت داشتند، سرانجام با برگزاری کنگره موسس، حزب کمونیست اعلام موجودیت کرد. بنابراین، کومه له در تشکیل حزب کمونیست ایران، نقش موثر و محوری داشت. استقبال اعضا و دوستداران کومه­له از پیوستن به صفوف حزب کمونیست ایران، نفوذ عمیق آرمان­های کمونیستی و برابری­طلبانه در صفوف کومه­له بود.

 

ما، در حالی بیست و نهمین سالگرد آغاز مبارزه علنی کومه له را گرامی می داریم که جریانات راست و ناسیونالیست، و تئوریسین­ها و کارشناسان بورژوازی، در تحلیل­ها و تفسیرهای خود سرمایه­داری را اذلی و ابدی معرفی می کنند. این بحث ها پس از فروپاشی شوروی بسیار داغ بود اما به مرور زمان چنین بحث هایی به سردی گرایید و بی اساس بودن خود را نشان داد. زیرا واقعیت های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی جهان و تکامل تاریخ، همگی به خوبی نشان می دهند که به معنای واقعی طبقه کارگر با اتکا به نیروی عظیم طبقاتی خود قادر است نه تنها خود، بلکه کل جامعه بشری را از تبعیض، ستم، سرکوب، جنگ، زندان و اعدام، و مهم تر از همه استثمار بورژوازی نجات دهد و جامعه را به سوی محو دولت و طبقات رهنمون سازد و با لغو مالکیت خصوصی و کار مزدی جامعه کمونیستی را برقرار نماید.

 

امسال در شرایطی روز کومه له را گرامی می داریم که حقانیت درستی مواضع و مباحث کومه له و حزب کمونیست ایران و مصوبات و قطعنامه های کنگره های کومه له و حزب، از جمله در رابطه با اشغال نظامی افغانستان و عراق به اثبات رسیده است. آمریکا و متحدانش نه تنها هیچ گونه «آزادی» و «دموکراسی» مورد ادعایشان را در این کشورها برقرار نکرده اند، بلکه وضعیت مردم این کشورها به مراتب بدتر و ناامن تر نیز شده است. تروریسم گروه های مذهبی و ناسیونالیستی عنان گسیخته ادامه دارد و روزانه قربانی می گیرد. همواره نیروهای آمریکا و متحدانش در عراق و افغانستان مردم را می کشند. هنوز بخش هایی از افغانستان در کنترل نیروهای طالبان است. وضعیت اقتصادی و اجتماعی مردم کردستان عراق نیز بهبود نیافته و فقر و بیکاری و تورم و گرانی نفس گیر است.

 

محافل، گروه ها، سازمان ها و احزاب ناسیونالیست کرد، که همواره از مردم می خواستند منتظر وعده ها و دخالت های آمریکا در کردستان ایران و یا سراسر ایران باشند و با بوق و کرنا حمله قریب الوقوع آمریکا به ایران را تبلیغ می کردند دچار فروپاشی و انشعابات پی در پی شده اند. در طول سال گذشته، با ادامه مذاکرات مستقیم نمایندگان حکومت اسلامی و آمریکا در عراق، تبلیغات خصمانه آن ها علیه همدیگر فروکش کرده و همچنین احتمال حمله نظامی آمریکا و متحدانش به ایران، کم رنگ تر شده است همه جریانات ناسیونالیست، اعم از ناسیونالیست کرد، آذری، بلوچ، عرب، فارس و... هر چه بیش تر منزوی و سرخورده شده اند.

 

در چنین شرایطی، روند مبارزه رادیکال سیاسی و اجتماعی در کردستان، روزبروز وظایف کومه له را نسبت به گذشته سنگین تر کرده است. تصویب و انتشار سند «برنامه کومه له برای حاکمیت مردم در کردستان»، پاسخ شایسته سیاسی به یک نیاز واقعی مردم انقلابی کردستان بود. اما باید برای جا انداختن این سند تاریخی در افکار عمومی مردم کردستان، باید اقدامات وسیع و گسترده ای را سازمان دهی کرد.

 

گروه ها و محافلی که از کومه له جدا شده اند به خصوص گرایش عبدالله مهتدی - عمر ایلخانی زاده، با اتخاذ مواضع ناسیونالیستی و هماهنگ کردن سیاست های خود با خواست نمایندگان دست چندم دولت آمریکا، به سرعت راه اضمحلال و شکست پشت سر شکست را از سر می گذرانند. ورشکستگی سیاست های این گرایش سبب شد که سال گذشته، آن چنان انشعابی بین عبدالله و عمر به وجود آید که اگر پلیس امنیتی کردستان در اردوگاهشان مستقر نمی شد شاید همدیگر را می کشتند. این عاقبت هر فرد و جریانی است که در مخالفت با کمونیسم و حزب کمونیست ایران، کناره گیری می کنند. مخالفت با حزب کمونیست ایران، در واقع اسم رمز کنار گذاشتن کمونیسم و روی آوری به سیاست های راست و ناسیونالیستی است. این مسئله نه یک ادعا، بلکه در عمل و در دنیای واقعی دیدیم که عبدالله و عمر قبل از انشعاب از کومه له، زمزمه انحلال حزب کمونیست ایران و یا جدایی کومه له از این حزب را سر دادند. اما هنگامی که در این راه موفق نشدند انشعاب زودرس و سریعی را بر کومه له تحمیل کردند و به سرعت به سوی سیاست های ناسیونالیستی خیز برداشتند یک واقعیت غیرقابل انکار است.

 

هیچ کدام از سازمان ها، احزاب، گروه ها و محافل مختلف چپ ایران، با وجود احتمال  هر اختلاف و انتقادی که احتمالا به کومه له و حزب کمونیست ایران داشتند این گروه ناسیونالیست را به عنوان «کومه له» برسمیت نشناختند. این سازمان ها و همچنین مردم انقلابی کردستان، خیلی زود به ماهیت سیاسی راست و ناسیونالیست این گروه پی بردند. بنابراین، حتی سرقت نام «کومه له» نیز نتوانست این جریان را از فروپاشی نجات دهد.

 

این بار زمزمه هایی از سوی گرایشات راست و ناسیونالیست راه افتاد که کومه له، با انشعاب گروه مهتدی، تضعیف شده است. اما یک واقعه مهم تاریخی نشان داد که کومه له با رفتن گروه مهتدی نه تنها ضعیف نشده است، بلکه سیاست های کمونیستی آن شفاف تر و عمیق تر شده و پایگاه اجتماعی اش نیز قوی تر شده است. 16 مرداد 1384 - 7 آکوست 2005، هنگامی که کومه له در ادامه اعتراضات مردم کردستان، فراخوان یک اعتصاب عمومی و سراسری را داد، در حالی که با حمایت و پشتیبانی همه سازمان ها و احزاب چپ ایران قرار گرفت، اما جریانات ناسیونالیست، به ویژه گروه عبدالله مهتدی - عمر ایلخانی زاده، تلاش کردند در مقابل این فراخوان بایستند. این گروه، منتظر ماند این فراخوان شکست بخورد تا تبلیغات مسمومی را علیه کومه له سازمان دهد. اما از شانس بد این ها، فراخوان اعتصاب عمومی با استقبال بی نظیر مردم روبرو شد و اعتصاب شکوهمند 16 مرداد در تاریخ جنبش انقلابی کردستان ثبت گردید. این موضع گیری گروه «زحمتکشان» نشان داد که این ها دوستان دروغین مردم کردستان هستند. گروه «زحمتکشان» به رهبری مهتدی - عمر، برای پیش برد اهداف حقیر تشکیلاتی خود، نخست به جناح «دوم خرداد» حکومت اسلامی و سازمان فدائیان اکثریت نزدیکی سیاسی نشان دادند. اما سپس با شکست این جناح، این بار سیاست هایی خود را به سوی دولت آمریکا چرخاندند که سرانجام کارشان به درگیری داخلی و فروپاشی کشیده شد. زیرا سیاست ها و جهت گیری ها و وعده هایشان یکی پس از دیگری با شکست مواجه شد و صدای اعتراض اعضا و کادرهایش بر علیه رهبری روزبروز بلندتر شد. رهبری که ناتوان از جوابگویی بود به ابزارهای تشکیلاتی برای مرعوب مخالفین درون تشکیلات متوسل شد که جز شکست حاصل دیگری نداشت. این باید یک درس آموزنده برای هر کس و هر محفل و گروهی است که به کمونیسم پشت می کند.

 

اعتصاب عمومی 16 مرداد، حتی به متوهم ترین انسان ها و مخالفین کومه له نیز نشان داد که کومه له، نه تنها تضعیف نشده، بلکه با شادابی و با انسجام بیش تری فعالیت های سیاسی - تشکیلاتی خود را پیش می برد و پایگاه اجتماعی آن نیز روزبرو قوی تر می گردد.

 

کومه­له، یک جریان کمونیستی است که بخشی از فعالیت های تشکیلات علنی آن به آموزش پیشمرگان، یعنی نیروی مسلح کارگران و زحمت­کشان، پیشاهنگ و یار و یاور مردم انقلابی کردستان اختصاص دارد. نیروی مسلح کومه­له که در نزدیک به سه دهه گذشته، در  هر دوره با پیوستن نیروی جوان به این عرصه، آموزش های سیاسی کمونیستی و نظامی می بینند، خود را برای حمایت و پشتیبانی از اعتصاب و اعتراض کارگران و مردم جان به لب رسیده، به ویژه در یک برآمد توده ای آماده می کنند.

 

 

مسلم است که طبقه کارگر متحد و متشکل و آگاه، یک نیروی اجتماعی قوی و نیروی اصلی محرکه انقلاب آینده ایران است. مهم­ترین و اصلی ترین وظیفه استراتژیک کمونیست­ها، اتحاد و همبستگی طبقه کارگر و برپایی تشکل سراسری کارگران است که با قدرت در مقابل تهاجم سرمایه داری و حکومت حامی سرمایه بایستد؛ گام به گام با تحمیل مطالبات خود به آن ها، زمینه را برای برپایی انقلاب اجتماعی و برافکندن سرمایه داری و برپایی حکومت کارگری مساعد سازد. کومه­له­ و حزب کمونیست ایران، در این راستا با جدیت و پیگیرانه و با خلوص نیت مبارزه می کند.

 

اکنون دولت احمدى نژاد، با اتکا به نیروی ارگان های امنیتی و سرکوبگر، اعم از وزارت اطلاعات، نیروهای سپاه پاسداران و بسیج، باندهای مافیایی و انصار حزب الله و غیره با دستگیری، محاکمه و به بند کشیدن فعالین و پیشروان جنبش کارگری، زندانی کردن و اعدام، سرکوب سیستماتیک زنان، اعمال کنترل شدیدتر بر محیط دانشگاه­ها و احضار فعالین جنبش دانش­جویی به کمیته­ها انظباطی، دستگیری رهبران سوسیالیست و آزادی خواه جنبش دانشجویی، بستن رسانه­ها، مسدود کردن سایت­های اینترنتی و دستگیری روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان، راه انداختن موج اعدام­ها در ملاء­عام، اجرای طرح های ارتجاعی در جهت سرکوب شدیدتر زنان و جوانان و... فضای رعب و وحشتی را به وجود آورده است تا مانع رشد و گسترش اعتراضات توده ای گردد. اما حکومت اسلامی با همه این وحشی گری هایش موفق نشده است جنبش­های اجتماعی در ایران را مرعوب و از پیشروی باز دارد.

 

 

استراتژی کومه­له و حزب کمونیست ایران، مبارزه جدی و پیگیر بر علیه سرمایه داری و سرنگونی حکومت سرمایه­داری جمهوری اسلامی و تحقق شعار «آزادی، برابری، حکومت کارگری» است. حکومتی که وسیع ترین آزادی های فردی و اجتماعی را با توزیع عادلانه ثروت به ارمغان می آورد و با پشتوانه قوی اجتماعی، در جهت لغو مالکیت خصوصی و لغو کار مزدی و برقراری جامعه اشتراکی کمونیستی گام های محکم برمی دارد.

 

گرامی باد رفیق محمد حسین کریمی و همه جان باختگان را آزادی و سوسیالیسم! گرامی باد بیست و ششم بهمن، روز کومه له!

 

بیست و ششم بهمن 1386 - چهاردهم فوریه 2008
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 16:31  توسط بهرام رحمانی  | 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 21:18  توسط بهرام رحمانی  | 

 

           بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu

 

 

در آستانه بیست و نهمین سالگرد انقلاب بهمن 1357 مردم ایران، قبل از هر بحثی ضروری است که یاد همه عزیزانی که در راه آزادی و برابری و عدالت اجتماعی در حکومت پهلوی و در انقلاب 57 و در حکومت اسلامی جان باختند را گرامی بداریم! بهترین یاد زنده نگاه داشتن خاطره این عزیزان، ادامه و پیگیری هر چه جدی تر مبارزه آن ها در راه آزادی، برابری و سوسیالیسم، برپایی جامعه ای است که در آن، حرمت و موجودیت انسان بالاتر از هر مسئله و مصلحت اقتصادی و سیاسی حکومت مورد توجه قرار گیرد.

واژه انقلاب معنی و مفهوم بسیار گسترده اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی عمیق و با ارزشی دارد. هر چند حکومت اسلامی و به طور کلی جریانات رنگارنگ بورژوازی آن را خدشه دار کرده است. انقلاب به معنی دگرگونی عمیق و واژگون کردن حکومتی که بر علیه منافع مردم عمل می کرده است. و برپایی حکومتی که منافع توده های مردم را تامین کند و در کنترل مردم و خدمت گزار مردم باشد نه مافوق مردم. انقلاب یعنی بر چیدن بساط تبعیض و نابرابری، ظلم و ستم، سانسور و اختناق و برقراری یک جامعه آزاد، برابر، عادلانه و مرفه.

انقلاب علم رهایی انسان است که نیروها و سیاست ها و شعارها و اهداف خود را می طلبد و با توجه به شرایط خاص هر کشوری شرایط و اعتلای انقلابی و تحقق آن فراهم می گردد. بنابراین، انقلاب نه با دستور کسی و جریانی راه می افتد و نه تعطیل می شود. انقلاب، باید زمینه ها و انگیزه های قوی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را پشت سر خود داشته باشد. انگیزه هایی که رهایی بخش باشد و به ستم و استثمار انسان از انسان پایان دهد. در انقلاب 57 دیدیم که انقلاب به معنای واقعی همبستگی و اتحاد انسانی را به حدی ارتقا داد که هر انسانی حتی خود را به جلو گلوله سرکوبگران سرمایه می انداخت تا به بغل دستی خود اصابت نکند و یا او را از تیررس سرکوبگران خارج کند. در انقلاب دیدیم که چگونه مردم در منازل خود را باز می گذاشتند تا انقلابیونی که در تعقیب سرکوبگران قرار داشتند در منزل آن ها پناه بگیرند بدون این که آن ها را بشناسند. در دوره انقلاب بشاشیت و شادابی اجتماعی و عشق به پیروزی به اوج خود می رسد و کم تر منافع فردی مدنظر قرار می گیرد.

انقلاب 1357 ایران، اجتماعی ترین و عظیم ترین انقلاب قرن بیستم بود. این انقلاب که بورژوازی به آن انقلاب «اسلامی» لقب داده است اسلامی نبود، بلکه مردم برای رهایی از حکومت دیکتاتوری شاه و ساواک مخوف آن، و برای برقراری یک جامعه آزاد، برابر، پر رفاه و انسانی دست به انقلاب زدند نه برای اسلام. گرایش مذهبی، تا ماه های آخر انقلاب، دخالت چندانی در اعتصابات و اعتراضات مردم نداشت. گرایش ارتجاعی مذهبی با جدی شدن امر انقلاب، در سطح بین المللی هنگامی مورد توجه دولت های پیشرفته صنعتی قرار گرفت که آن ها ناتوانی حکومت شاه را در سرکوب انقلاب دیدند و برای نجات سرمایه و حفظ منافع خود در ایران، به حمایت از این گرایش و رهبری آن خمینی برخاستند. در داخل کشور، از حزب توده تا بخشی از رهبری چریک ها که بعدها به نام «اکثریت» انشعاب داد و از نهضت آزادی تا جبهه ملی و غیره از رهبری خمینی حمایت کردند. برخی از سازمان های چپ هم که مخالف قدرت گیری گرایش مذهبی بودند بسیار ضعیف بودند و در سال های اوایل انقلاب، با سیاست های غلط خود و با ضربات پلیسی متلاشی شدند.

اعتراضات پراکنده و محدود آغاز انفلاب 57، هنگامی جدی تر شد که ده ها هزار نفر از مردم تبريز در 29 بهمن 1356، به ادارات و بانک ها و مراكز دولتی حمله كردند. این حرکت دم و دستگاه دولتی را دچار شوک کرد. با آغاز سال 1357، انقلاب ایران وارد مرحله نوینی شد. پس از تابستان ۵۷ تنها كارگران صنايع الكترونيكى در تهران و شهرهاى جنوبى، كاركنان سازمان آب در تهران و يك مجتمع بزرگ صنعتى در نزديكى تهران دست به اعتصاب زدند که در ماه های بعدی اعتصابات گسترده تر و عمومی تر شد.

تا این دوران، تظاهرات ها کم تر رنگ و بوی مذهبی داشت اما از اواخر بهار 57، آرام آرام، رنگ و بوی مذهبی بيش تری به مبارزات مردم زده شد. انتقال خمینی از عراق به فرانسه، دولت های امپریالیستی و رسانه های بین المللی آن ها، به ویژه بی.بی.سی، تبلیغات وسیعی را برای شناساندن خمینی و رنگ و بوی مذهبی دادن به اعتراضات توده ای را بر روی آنتن های خود بردند و کم تر درباره مبارزه گرایش چپ جامعه خبر و گزارش پخش کردند. در بسياری از تظاهرات های توده ای، کمشکش هایی نیز ميان نيروهای چپ و مذهبی به وجود آمد. اما سرنگونی سریع حکومت پهلوی سبب شد که این کمکش ها به یک شکاف طبقاتی عمیق و شفافی منجر نشود.

با خروج شاه از ایران در 7 بهمن 57 و با ورود خمینی به تهران در تاریخ 12 بهمن، معلوم بود که حکومت پهلوی آخرین نفس های خود را می کشد. هم زمان با معرفی دولت موقت به نخست ‌وزیری مهندس مهدی بازرگان، روند مذهبی شدن نیز شدت گرفت. کیهان 14 بهمن در صفحه 4 خبر داد که نام سازمان زنان به سازمان رفاه و ارشاد خانواده تغییر کرد. در کنار این خبر اطلاعیه کمیته رفاه و تنظیم برنامه ‌های خمینی را منتشر کرد که براساس آن، مردان و زنان باید به صورت جداگانه به ملاقات «امام» بروند و به همین دلیل صبح ها به آقایان و بعد از ظهرها به خانم ها اختصاص یافته است.

 

لازم به تاکید است که در مقابل این روند مذهبی شدن انتقادات و اعتراضات وسیعی، به ویژه به محدودیت ها و موانعی که در مقابل آزادی زنان قرار داده می شد بالا گرفت. در این میان روشنفکران «لائیک» و «لیبرال» بیش تر به این انتقادات و اعتراضات یورش بردند.

اما نقطه عطف پیشروی سریع گرایش مذهبی، سخنرانی 16 اسفند امام خمینی در مدرسه رفاه، درباره حجاب اجباری بود. ایشان در آن سخنرانی گفت: «در وزارتخانه اسلامی نباید معصیت بشود. در وزارتخانه های اسلامی نباید زن های لخت بیایند. زن ها بروند اما با حجاب باشند. مانعی ندارد بروند کار کنند لیکن با حجاب شرعی باشند.»(کیهان 16 اسفند 57)

در واقع خمینی، با این سخنرانی معروف خود، به گروه های مرتجع مذهبی خط داد که وحشی گری های خود در جامعه را با سرکوب زنان به کلیه عرصه های اجتماعی سراسر کشور گسترش دهند. پس از این سخنرانی، نه تنها هجوم حزب الهی ها به تجمعات به ویژه تجمعات زنان شدیدتر شد، بلکه در خیابان ها به صورت زنانی که حجاب اجباری اسلامی را رعایت نمی کردند اسید می پاشیدند و یا بر لب زنانی که ماتیک زده بود تیغ می کشیدند.

در این میان طبقه کارگر و مردم آزادی خواه فاقد تشکل های مستقل دموکراتیک خود و سازمان ها و احزاب قوی سوسیالیستی بودند. زیرا حکومت پهلوی پدر و پسر، با کین و دشمنی فوق العاده ای گرایش چپ را سرکوب می کرد. در دو حکومت پهلوی، برگزاری اول ماه مه، روز کارگر، و هشت مارس، روز جهانی زن ممنوع بود. ساواک به هر انسانی که مشکوک به مخالفت سیاسی با حکومت می شد و یا کتابی را از کسی می گرفت که در لیست سیاه حکومت بود زندانی و شکنجه و اعدام می کردند. امروز طرفداران احیای سلطنت با تحریف تاریخ و تراشیدن صدها توجیه در تلاشند به این جنایات حکومت های پهلوی سرپوش بگذارند و با تحریف واقعیت های تاریخی، به زعم خود به خصوص نیروی جوان را شستشوی مغزی دهند.

در واقع هر محقق و تحلیل گری که یک ارزیابی واقع بینانه و بی طرفانه از نیروهای موثر دخیل در انقلاب بهمن 57 ایران داشته باشد بی شک به این نتیجه خواهد رسید که این انقلاب را کارگران، زنان، دانشجویان و دانش آموزان، نویسندگان و هنرمندان و روزنامه نگاران متعهد و مترقی، مردم محروم و آزادی خواه، و در پیشاپیش همه کارگران قهرمان صنایع نفت به پیروزی رساندند اما به دلیل بی تجربگی و عدم تشکل های دموکراتیک، سازمان ها و احزاب واقعا سوسیالیست و برابری طلب و... نتوانستند در مقابل نیروهای رنگارنگ بورژوازی که در کمین سرکوب انقلاب نشسته بودند پیروز شوند و آلترناتیو طبقاتی خود را به قدرت برسانند؟!

صادرات نفت ایران در دوره های انقلابی در اثر اعتصاب و کم کاری کارگران صنایع نفت روزبروز کاهش پیدا کرد و در نهایت قطع شد. کارکنان پالایشگاه تهران، در 19 شهریور 57 در اعتراض به کشتار خونین روز جمعه 17 شهریور میدان ژاله، اعتصاب کردند. دامنه اعتصابات به تدریج به مناطق نفتی جنوب و پالایشگاه آبادان نیز گسترش یافت. خشم کارگران از حکومت پهلوی شدت بیش تری به خود گرفت و بر دامنه اعتصابات افزود. تا این که تولید نفت ایران در نیمه اول سال 1357، روزانه 9/5 میلیون بشکه در روز بود، بعد از توقف کامل صادرات در 6 دی ماه، به حدود 700 هزار بشکه و در حد مصرف داخلی کاهش یافت. بنابراین، حدود 5 میلیون بشکه از تولید جهانی نفت، یعنی رقمی در حدود 10 درصد از کل تولید آن روز جهانی کم شد.

بدین ترتیب، قطع صدور نفت ایران، تاثیر جهانی خود را نشان داد. در چنین شرایطی، جیمز شلزینگر، وزیر انرژی وقت آمریکا اعلام کرد که در صورت ادامه توقف صدور نفت ایران، کشورش مجبور به جیره‌بندی نفت خواهد شد. کشورهای تولید کننده نفت، برای جبران کمبود نفت ایران، تولید نفت خود را به میزان 2 میلیون بشکه در روز افزایش دادند.

هر چند میزان وابستگی آمریکا به نفت خلیج فارس اندک بود، اما این واقعیت که 30 درصد نفت مورد نیاز اروپای غربی و 60 درصد نفت مورد نیاز ژاپن از خلیج فارس و تنگه هرمز فراهم می‌شد، وابستگی استراتژیک غرب به این منطقه را برجسته تر می کند. بنابراین، قطع صدور نفت از یک سو توجه محافل بورژوازی بین المللی را متوجه انقلاب ایران کرد تا در جهت تضعیف و سرکوب این انقلاب، طرح و برنامه داشته باشند. کنفرانس سران کشورهای پیشرفته صنعتی در «گوادلپ» به همین منظور برگزار گردید. از سوی دیگر، همین اعتصاب کارگران قهرمان صنایع نفت بود که کمر حکومت شاه را شکست و آن را به زمین زد.

بدین گونه، اعتصاب شکوهمند کارگران صنایع نفت، هم بورژوازی ایران و هم بورژوازی بین المللی را بیش از بیش به وحشت انداخت تا جدی تر به فکر سرکوب انقلاب ایران باشند. به ویژه اگر در بغل گوش همسایه شمالی ایران «شوروی»، حکومتی جایگزین حکومت پهلوی می شد که در آن گرایش چپ جامعه دست بالا را می گرفت شکست بزرگی برای بورژوازی بود. پس باید به هر بهایی جلو این روند انقلابی را می گرفتند.

 

کنفرانس «گوادلپ»

برخی تحلیل های بورژوایی، به ویژه تحلیل های طیف های رنگارنگ سلطنت طلبان این است که حکومت شاه را دولت هایی که در کنفرانس گوادلپ حضور داشتند، سرنگون کردند. این ها از این طریق می خواهند انقلاب را زیر سئوال ببرند و قدرت توده های جان به رسیده علیه حکومت شاهنشاهی را نفی کنند. در حالی که کنفرانس گوادلپ هنگامی برگزار شد که توده میلیونی مردم در خیابان ها بودند و اعتصاب و اعتراض کارگران، کارمندان، دانشجویان و دانش آموزان، نویسندگان و هنرمندان و روزنامه نگاران سراسر ایران را فراگرفته بود. بنابراین، روشن بود که حکومت شاه رفتنی است.

از این رو، کشورهای صنعتی بزرگ جهان از یک سو نگران به خطر افتادن منافع خود در تحولات ایران بودند و از سوی دیگر، آن ها نمی خواستند که در بغل گوش شوروی، حکومتی تاسیس شود که در آن، کارگران و نیروهای چپ تاثیرگذار باشند.

سرانجام روز ۱۴ دی ماه 1357، یعنی در واقع حدود 37 روز قبل از پیروزی انقلاب بهمن سران چهار کشور سرمایه داری بزرگ جهان، یعنی آمریکا، انگلیس، فرانسه و آلمان (کارتر، کالاهان، ژیسکاردستن و اشمیت) در گوادلپ تصمیم گرفتند شاه را ببرند و خمینی را به ایران برگردانند. پس از این کنفرانس، تحولات ایران شتاب بیش تری به خود گرفت. محمدرضا شاه، 26 دی ماه 1357 با چشمانی گریان ایران را ترک کرد. خمینی هم روز 12 بهمن ماه وارد تهران شد.

ژنرال هویزر، برای انتقال قدرت به ایران آمد. او، با بهشتی و بازرگان و سران ارتش و بختیار ملاقات کرد تا شرایط واگذاری قدرت با شرایط دول امپریالیستی را به حاکمان جدید فراهم کند؛ به ویژه فرماندهان ارتش را قانع کند که هوس کودتا به سرشان نزند. آن ها شرایط خود را علنی نکردند. اما معلوم بود که مهم ترین شرایط آن ها عبارتند بودند از: سیسم سرمایه داری خدشه دار نشود؛ صدور نفت ایران از سر گرفته شود؛ ارتش هم چنان دست نخورده باقی بماند؛ همچنین برخی از تسلیحات استراتژیک آمریکایی از ایران خارج شود و... در واقع به درخواست هویزر بود که ارتش اعلام بی طرفی کرد و خمینی، توانست حکومت موقت را اعلام کند.

بدین ترتیب، سران چهار کشور صنعتی جهان، این حامیان حکومت شاه، هنگامی متوجه شدند که کشتارهای شاه هم چون کشتار 17 شهریور میدان ژاله تهران، و تغییر پی در پی نخست وزیر و کابینه و برقراری حکومت نظامی نیز در عزم و اراده مردم انقلابی تاثیری ندارد به این نتیجه رسیدند که به نفع سرمایه است شاه را ببرند و خمینی را بیاورند تا از یک سو انقلاب به دست گرایش چپ نیافتد و از سوی دیگر، منافع شان در ایران در معرض خطر قرار نگیرد.

 

جنایت 17 شهریور میدان ژاله

جنایت 17 شهریور 57 میدان ژاله در تهران، اوج وحشی گری حکومت شاه بر علیه مردم معترض و انقلابی بود. در این روز، نیروهای گارد شاهنشاهی، پلیس ضدشورش، نیروهای ساواک و...، به دستور شاه، مستقیما به روی مردم آتش گشودند تا با آفریدن رعب و وحشت بیش تر جلو پیشروی انقلاب را بگبرند.

شاه، شب 16 شهریور دستور داد در 12 شهر کشور حکومت نظامی برقرار شود. حکومت نظامی در شهر های تهران، کرج، قم، تبریز، مشهد، اصفهان، شیراز، آبادان، اهواز، قزوین، جهرم، و کازرون برقرار گردید. مردم مرعوب حکومت نظامی نشدند و روز 17 شهریور، بزرگ ترین تجمع اعتراضی در میدان ژاله تهران برگزار شد که به گزارش خبرگزاری ها حدود 20 هزار تن در آن شرکت داشتند.

کماندوها، تانك ها، مسلسل ها و هلی‏كوپترها از زمین و هوا جنگ خونینی را علیه تجمع كنندگان بی سلاح به راه انداختند. در این جنگ نابرابر، صدها نفر کشته و زخمی شدند. بسیاری از جان باختگان از پشت، یعنی هنگام فرار مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند. اجساد كشته ‏شدگان توسط كامیون های ارتش به نقاط نامعلومی حمل و در گورستان های دسته جمعی دفن شد. در تاریخ ایران، این روز به عنوان «جمعه سیاه» نام گرفت.

بدین ترتیب، نیروهای عقب مانده ملی - مذهبی و لیبرال و حامیان بی المللی آن ها و در راس همه سران چهار کشور صنعتی یاد شده، در یک جهت حرکت کردند تا هر چه زودتر جلو پیشروی و تعمیق انقلاب را بگیرند تا قدرت به دست گرایش چپ نیافتد.

حکومت اسلامی، با سرکوب خونین انقلاب 57 مردم ایران، بهترین و بزرگ ترین خدمت را به بورژوازی داخلی ایران و جهان کرد.

 

حکومت اسلامی و سرکوب انقلاب 

آیت الله خمینی، یک رهبر سیاسی انقلابی نبود. او، یک عنصر پرخاشگر و ارتجاعی و خرافی بود که از شرایط به وجود آمده در جامعه ایران، آرایش نیروهای درگیر در انقلاب 57، با استفاده از احساسات مذهبی توده ها و امکانات مالی و تبلیغی وسیعی که روحانیت در اختیار داشت و همچنین با حمایت دولت های امپریالیستی سوار بر موج انقلاب شد و سپس فرمان سرکوب انقلاب را صادر کرد. حتی وعده و وعید های دروغینی که خمینی داد در فریب مردم موثر بودند؛ از جمله این وعده ها تقسیم پول نفت بین «مستضعفان»، آزادی احزاب و... بود. اما هنگامی که وی بر اریکه قدرت نشست نه تنها به هیچ کدام از آن وعده های خود وفادار نماند، بلکه سرکوب شدیدی را آغاز کرد و تروریسم دولتی را در جهان اشاعه داد.

جنبش چپ، به دلایل مختلف، از جمله عدم درک شفاف از مبارزه مستقل طبقاتی، جوان بودن و سرکوب های شدید پلیسی که تحمل کرده بود، و همچنین توهم به گرایش مذهبی، نتوانست از فرصت و شرایط تاریخی پیش آمده به نفع توده های مردم بهره برداری کند. یک دلیل عدم موفقیت گرایش چپ این بود که همواره توسط حکومت های دیکتاتوری پهلوی و ساواک سرکوب شده بود و امکان فعالیت علنی به ویژه پس از کودتای 1332 به این سو پیدا نکرده بود. در حالی که دستگاه عریض و طویل روحانیت در ایران، که هم از امکانات مالی و تبلیغی دولتی برخوردار بود و هم از حمایت گسترده گرایش مذهبی و بازاریان. بسیاری از رهبران جنبش چپ ایران، در دوارن جوانی به زندان افتادند و در دوران انقلاب از زندان آزاد شده بودند قادر به رهبری توده ها نبودند. شاید در آن دوره «کومه له»، که از سال 1362 با تشکیل حزب کمونیست ایران، «سازمان کردستان حزب کمونیست ایران (کومه له)» نامیده می شود تنها جریان چپ دوران انقلاب بود که از همان روزهای نخست پیروزی انقلاب، آشکارا در مقابل حکومت اسلامی ایستاد و نیروهای انقلابی و مردم زحمت کش کردستان را در مقابل حملات وسیع حکومت اسلامی بسیج کرد و یک مقاومت توده ای قدرت مندی را سازمان داد. و کردستان را به سنگر واقعی آزادی خواهان و سوسیالیست های سراسر ایران تبدیل کرد. اکنون با گذشت 29 سال از عمر حکومت اسلامی، در اثر مبارزه پیگیر کارگری سوسیالیستی کومه له، کردستان هم چنان سنگر آزادی خواهان ایران و یکی از نیروهای سوسیالیستی اجتماعی موثر در جهت سرنگونی حکومت اسلامی و تحقق برنامه حزب کمونیست ایران است. البته یکی دو جریان کوچک کمونیستی نیز بودند که به حکومت اسلامی نه گفتند. اما نیروهای چپ مطرح آن دوره تا حدودی شیفته امام «ضدامپریالیست» شدند و نتوانستند از این فرصت تاریخی به نفع توده های مردم استفاده کنند.

طی سال های 60 با وجود ضربات سنگین و عمیقی که حکومت اسلامی بر نیروهای چپ ایران وارد کرد و گروه گروه اعضا و هواداران آن ها را به جوخه های مرگ سپرد. اما نیروهای بازمانده این جنبش، با وجود مشکلات امنیتی شدید، کمبودها و مشکلات زیاد و ضربه هایی که خورده بود، شروع به بازسازی خود کرد. از جمله تشکیل حزب کمونیست ایران در سال 1362، با رجعت مستقیم به سوسیالیسم علمی مارکس و انگلس، اقدام مهم و ارزنده تاریخی سیاسی و جواب محکمی به حکومت اسلامی و همه نیروهای بورژوازی بود. در این دوره نیروهای به ظاهر «چپ» پروروس هم چون حزب توده و فدائیان اکثریت که از یک طرف مشغول سمپاشی علیه نیروهای چپ و کمونیست بودند و از سوی دیگر به بارگاه خمینی دخیل بسته بودند و برای مضحکه انتخابات ریاست جمهوری و مجلس ارتجاع به نفع کسانی چون خامنه ای، خلخالی و... تبلیغ می کردند و با انتشار اطلاعیه ها و بیانیه های رسمی از مردم می خواستند به آن ها رای دهند. همچنین از حکومت اسلامی می خواستند سپاه پاسداران، این نیروی سرکوبگر نوپا که در کردستان، ترکمن صحرا، خوزستان مشغول کشتار مخالفین حکومت بودند و در شهرهای دیگر نیز وحشیانه به تجمعات کارگران، زنان، دانشجویان حمله می کردند را به سلاح های سنگین مجهز کند.

خمینی، که همواره قطعنامه های سازمان ملل را در جهت برقراری آتش بس رد می کرد و بر شعار پان اسلامیسم «راه قدس از کربلا می گذرد» تاکید می کرد و ده ها هزار انسان را قربانی این شعار کاذب کرد سرانجام با پذیرش قطعنامه 598 سازمان ملل، جام زهر را سر کشید؛ این بار قتل عام زندانیان سیاسی را صادر کرد تا از این طریق مانع اعتراضات توده ای که در طول هشت سال جنگ انباشته شده بود گرفته شود. در اواخر بهار و تابستان 67، هزاران زندانی سیاسی را با سئوال و جواب های دو سه دقیقه ای قتل عام کردند. صدها تن از فعالین سیاسی و فرهنگی را در داخل و خارج کشور ترور نمودند. در سال 1377 اوج وحشی گری وزارت اطلاعات حکومت اسلامی بر علیه نویسندگان و فعالین سیاسی در داخل کشور بود. 18 تیر 1378، نیروهای امنیتی نیمه های پب به دانشگاه تهران یورش بردند و دست به سرکوب دانشجویان زدند. با آغاز ریاست جمهوری پاسدار احمدی نژاد، سرکوب و سانسور و شکنجه و اعدام شدت بیش تری گرفت که هنوز هم ادامه دارد.

وقایعی که پس از پیروزی انقلاب بهمن 57، توسط حاکمان تازه به دوران رسیده یکی پس از دیگری به اجرا درآمدند موقعیت حکومت اسلامی را تا حدودی تثبیت کرد.

اشغال سفارت آمريكا، یکی از وقایع مهم پس از انقلاب بود. این اقدام بیش تر تاثیر داخلی داشت تا تاثیر خارجی. زیرا با اشغال سفارت آمریکا توسط دانشجویان خط امام، سازمان هایی که صرفا سیاست های ضدآمریکایی و ضدامپرياليستی داشتند در مقابل این مسئله خلع سلاح ایدئولوژیک شدند و خمینی را پرچمدار ضدامپریالیست دانستند. سازمان های چپ آن دوره درباره ماهیت طبقاتی خمینی و درباره ضدامپریالیست بودن او، مباحث کسالت آوری دارند. این یک گام مهم در راستای تثبیت حکومت اسلامی و به ویژه خط خمینی در مقابل گرایشات دیگر به اصطلاح ملی - مذهبی بود.

حمله به کردستان، ترکمن صحرا، خوزستان و اعدام های گروهی گام دیگری در این راستا بود. سرکوب زنان و اجباری کردن حجاب، انحلال سازمان های سیاسی، تشکل های کارگری و بستن روزنامه ها، انقلاب فرهنگی، کشتار زندانیان سیاسی در سال های 60 تا 62 و 67 و با تشدید سرکوب و خفقان تا حدودی موقعیت خود را تحکیم بخشید. اما البته تاکنون نتوانسته است امنیت سرمایه را برقرار نماید و هم چنان سرمایه ها از ایران ادامه دارد. موقعیت انقلابی هنوز فروکش نکرده است. جنگ ایران و عراق واقعه مهمی در تثبیت حکومت بود. به همین دلیل خمینی آن را یک نعمت الهی نامید. انقلاب فرهنگی و بستن دانشگاه ها، گام دیگری در تثبیت حکومت اسلامی بود. تا این که وقایع سال 60 پیش آمد و حکومت اسلامی با سرکوب و کشتار شدیدتر پایه های خود را محکم تر کرد. به نظرم این ها مهم ترین فاکتورهایی هستند که هر کدام به نوبه خود پایه های حکومت ارتجاعی اسلامی را محکم کردند.

در شرایط کنونی جنبش کارگری، جنبش زنان و جنبش دانشجویی با هر ضعف و کمبودی در صحنه سیاسی ایران حضور فعال و چشم گیری دارند. رهبران این جنبش ها، با جسارت و شهامت بیش تری فعالیت می کنند و چهره های محبوبی هستند. نیروهای چپ و کمونیست نیز از آن درجه کیفیت و کمیت سیاسی - تشکیلاتی برخوردار هستند که این بار فرصت تاریخی را از دست ندهند و با روشنگری های صریح، روشن و شفاف سیاسی - تشکیلاتی خود توده های مردم را سازمان دهی کنند و حرکت های اعتراضی و انقلابی را در جهت منافع طبقاتی کارگران و مردم محروم هدایت نمایند. اکنون جامعه ایران، بیش از هر زمانی از تاریح این کشور، آبستن حوادث مختلف و بستر بسیار مناسبی برای به کارگیری تجارب انقلاب 57  و استفاده از درس ها و نقاط قوت و ضعف آن است.

امروز بیش از 60 درصد جامعه ایران را نیروی پرانرژی جوان تشکیل می دهند. این نیرو پتانسیل بسیار قوی و انگیزه های محکمی در تحولات انقلابی دارد. سرکوب ها و وحشی گری های حکومت اسلامی در مقابل این نیروی جسور و آگاه به زانو درآمده است. نمونه روشن آن وقایع 16 آذر امسال در دانشگاه ها و وقایع پس از آن است. نیرویی که در جهت پیوند و اتحاد جنبش کارگری، جنبش زنان، و جنبش های برابری طلب تحت ستم بی وقفه می کوشد. این نیرو را دیگر نمی توان با ضربات پلیسی خفه کرد. این نیروی جوان تاکنون نیز نشان داده است که برای آگاه کردن مردم و حضور فعال در سازمان دادن یک انقلاب اجتماعی بر علیه سرمایه داری و حکومت حامی سرمایه، توان و ظرفیت بالایی دارد. بنابراین، باید این نیرو را بسیار جدی گرفت و تقویت کرد. هم فکری و تبادل نظر و مبارزه مشترک نسل دوران انقلاب و نسل جوان امروزی به لحاظ سیاسی و اجتماعی اهمیت به سزایی در رشد و پیشرفت جامعه دارد.

بی حقوق کردن نصف جامعه

سران حکومت اسلامی، از همان روزهای نخست قدرت گیریشان سرکوب سیستماتیک زنان را در اولویت سیاست های ارتجاعی خود قرار دادند. گروه های حزب الله در خیابان ها از جمله به تجمعات زنان یورش می بردند و آنان را مورد ضرب و شتم قرار می دادند؛ حتی به صورت زنان اسید می پاشیدند و به لب زنان ماتیک شده تیغ می کشیدند.

روزنامه کیهان، 17 اسفند 1357، درباره سرکوب زنان و اعتراض اجتماعی به این سرکوب ها نوشت: «گروه ها و دسته جات مختلف زنان از صبح امروز در خیابان های شمالی و مرکزی تهران به مناسبت روز جهانی زن و به خاطر ابراز نظریات خود درباره حجاب زنان دست به راهپیمائی زدند. در راهپیمائی های امروز زنان، تعداد زیادی از دانش آموزان مدارس دخترانه نیز شرکت داشتند. آن ها ضمنا علیه کسانی که به زنان بی حجاب در روزهای اخیر حمله کرده اند، شعار می دادند... راهپیمائی امروز در حالی انجام شد که ریزش برف بی وقفه از اولین ساعات بامداد آغاز شده است. طبق گزارش های رسیده در ادارات و وزارتخانه های مختلف نیز از صبح امروز جلساتی برای رسیدگی به مسائل حجاب که طی چند ساعت اخیر مطرح شده به بحث و گفتگو پرداختند و در برخی واحدها کارها برای چند ساعت دچار وقفه شد. بحث و گفتگو درباره حجاب از دیروز در تهران بالا گرفته است و از صبح امروز به دنبال مصاحبه تلفنی رادیو ایران با داماد امام خمینی اوج گرفت. گزارش های خبرنگاران کیهان از چندین مورد برخورد زنان بی‌حجاب با عناصر تندروئی که آن ها را ملزم به سر کردن چادر می کردند حکایت دارد. کارکنان زن قسمت فروش هواپیمائی ایران شعبه ویلا امروز اعلام داشتند حجاب اجباری زن باید نجابت و پاکی درون او باشد آن ها عقیده داشتند که حجاب ظاهری نباید اجباری باشد این زنان همچنین گفتند روحانیون می توانند در این مورد اظهار نظر کنند اما نباید اجباری در کار باشد ... در خیابان ها برخی مردان به ما می‌گویند: یا روسری یا توسری این توهین بزرگی است به نیمی از اجتماع که در انقلاب اخیر در کنار مردان شرکت داشتند و شهید دادند.»

کیهان به گزارش خود چنین ادامه می دهد: «... هم زمان با حمله گروهی از مردان در میدان ولیعهد به چند زن بی‌حجاب و پرتاب سنگ به سوی آن ها که منجر به مجروح شدن چند نفر از آن ها شد راهپیمائی از این میدان توسط زنانی که مورد اهانت قرار گرفته بودند و زنان دیگری که به آن ها پیوسته بودند به طرف دانشگاه تهران آغاز شد. در تعدادی از بیمارستان های تهران نیز امروز اعتراض هائی به نحوه روبرو شدن با مساله حجاب اسلامی شروع شد. در شبکه چهار بیمارستان به‌آور زنان کارمند امروز اعلام داشتند اگر تصمیم قاطع و قانع کننده‌ای امروز گرفته نشود نمی‌توانند سرکار حاضر شوند. زنان کارگر و کارمند بیمارستان هزار تختخوابی نیز تاکید داشتند که حجاب اجباری زن باید پاکی و نجابت او باشد. در مخابرات 118 و قسمت 124 نیز امروز زنان کارمند در رابطه با مساله حجاب دست به راهپیمائی زدند.

... 15 هزار زن که در دانشکده فنی دانشگاه تهران جلسه سخنرانی داشتند به دنبال یک رای‌گیری تصمیم گرفتند دست به راهپیمائی بزنند. آن ها در حالی که گروهی از مردان همراهشان بودند به طرف نخست وزیری حرکت کردند. زن ها شعار می دادند:«ما با استبداد مخالفیم»، «چادر اجباری نمی خواهیم». پیش از ظهر امروز خبرنگار کیهان از دانشگاه تهران گزارش داد که یک گروه از مردان تندرو با شعار «مرگ بر ارثیه رضا کچل» وارد دانشگاه تهران شدند و به نفع چادر و حجاب دست به تظاهرات زدند.» (کیهان 17 اسفند 57)

هم زمان با بالا گرفتن اعتراضات زنان، خشنونت زن ستیزان و آزادی ستیزان نیز شدیدتر می‌شود:

«گروه هائی از زنان از صبح امروز در خیابان های تهران دست به تظاهرات زدند و در مقابل دادگستری اجتماع کردند. این زن ها نسبت به خشونت های چند روز اخیر عده ای مرتجع و مشکوک نسبت به زنان بی‌حجاب اعتراض داشتند. تظاهرات زنان از صبح پنج شنبه به دنبال چندین حمله در نقاط مختلف شهر به زنان بی‌حجاب در خیابان های مسیر دانشگاه تهران شروع شد. که در چند نقطه منجر به برخورد با کسانی شد که زیر نقاب اسلامی به آن ها حمله کردند و حتی چند تیر هوائی نیز شلیک کردند. زنان معترض دیروز نیز در دانشگاه تهران اجتماع کردند و طی سخنرانی هائی حمله افراد مشکوک به زنان بی حجاب را محکوم کردند اما در ساعاتی که این اجتماع ادامه داشت عده ای با گلوله های برف که در آن ها سنگ کار گذاشته شده بود زن ها را مورد هجوم قرار دادند. مهاجمین به اجتماع کنندگان دیروز در چند مورد برچسب طرفدار قانون اساسی زده که با اعتراض زن ها روبرو شد. به دنبال تظاهرات و اجتماعات دیروز اولین ساعات صبح امروز نیز از چند نقطه تهران زن ها به حرکت درآمدند جمعی از آن ها مستقیما خود را به دادگستری رسانده و جمع دیگری پس از اجتماع در دانشگاه تهران و اعلام نظراتشان درباره حجاب و چادر به سمت دادگستری حرکت کردند. در دبیرستان های دخترانه تهران نیز امروز جمع زیادی از دانش آموزان برای اعتراض به اعمال فشارهای عده ای مشکوک در خیابان های شهر زیر نام طرفدار اسلام در محوطه مدارس خود اجتماع کردند. تظاهرات در چند دبیرستان آن قدر بالا گرفت که مدیرکل آموزش و پرورش تهران صبح امروز در چند دبیرستان دخترانه حضور یافت و با دانش آموزان در این باره صحبت کرد. درباره تظاهرات روز پنج شنبه خبرگزاری پارس گزارش داد که عده ای گارد انقلابی برای پراکنده ساختن حدود 15 هزار زن که در بیرون دفتر مهدی بازرگان دست به اعتراض زده بودند اقدام به تیراندازی هوائی کرد. این گروه که در زیر برف سنگین دست به تظاهرات زده بودند در مسیر خود با حدود 200 تظاهر کننده مخالف روبرو شدند که سعی داشتند تظاهر کنندگان زن را متفرق کنند خیابان های اطراف دادگستری از صبح امروز توسط افراد مسلح بسته شده بود...» (کیهان 19 اسفند 57)  

کیهان، 21 اسفند از راهپیمائی صدها تن از زنان در سنندج و صدور قطعنامه ای 13 ماده ای در مخالفت با حجاب اجباری خبر داده است. همچین در اصفهان حدود 50 تن از زنان کارمند و دانشگاهی به همراه دو بانوی قاضی به دفاتر روزنامه های کیهان و آیندگان مراجعه کرده و به لزوم اجبار در گذاشتن حجاب اعتراض کردند. دانش آموزان چند دبیرستان دخترانه در اعتراض به اجبار در حجاب از رفتن بر سر کلاس های درس خودداری کردند. هم زمان گروهی از زنان تهرانی با تجمع در مقابل ساختمان رادیو تلویزیون از پخش نشدن اخبار و گزارش های راهپیمائی های زنان ابراز نارضایتی کردند.

در اجتماع زنان «حزب الهی» در «پارک ملت»، «گوهرالشریعه دستغیب»، به عنوان نماینده «انجمن اسلامی زنان معلم» در حمایت از حجاب اسلامی زنان و نیز عملکرد قطب زاده در رادیو تلویزیون سخنرانی کرد. صادق قطب زاده خبر داده بود که از فردا تلویزیون ایران سعی خواهد کرد مفاهیم جمهوری اسلامی را روشن کند. این زنان هم فکر مردان مرتجع حکومت اسلامی، قطعنامه ای را نیز در تجمع خود قرائت کردند که در بند دوازدهم آن تاکید شده بود که: «خواهران مسلمان ما حجاب را به مثابه «سنگر پیکار» و حصار تقوا به تمامی زنان مبارز و انقلابی پیشنهاد می نماید.» (کیهان 26 اسفند 57)

حکومت اسلامی، با وحشی گری های بیش تر زنان را حتی از ابتدایی ترین حقوق خود نیز محروم کرد تا از طریق کل جامعه را مرعوب کند. حکومت اسلامی، در طول سال جاری تحت عنوان «مبارزه با مفاسد اجتماعی»، سرکوب زنان و جوانان را در خیابان تشدید کرده است، نشان دهنده این واقعیت است که هنوز هم پس از گذشت 29 سال از حاکمیت قداره بندان اسلامی، زنان مرعوب این حکومت نشده اند.

 

عزاداری سلطنت طلبان و تحریف تاریخ انقلاب 1357 مردم ایران

هر سال در آستانه سالگرد انقلاب بهمن، حکومت اسلامی در داخل کشور و سلطنت طلبان در خارج کشور پرچم عزاداری خود را بالا می برند و با تحریف تاریخ و واقعیت اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دوران پهلوی و مقطع انقلاب و حکومت اسلامی، تلاش می کنند که نیروی جوان ایران را شستشوی فکری دهند.

سطنت طلبان، این طیف از بورژوازی مخالف حکومت اسلامی، سعی دارد در تبلیغات خود، حکومت پادشاهی سابق ایران را با حکومت های پادشاهی سوئد و انگلستان در نزد جوانان ایرانی جا بزند.

یکی از این رسانه های طرفدار «رضا پهلوی»، فرزند محمدرضا پهلوی، رادیویی به نام «رادیو صدای شما» در استکهلم است.

رادیو «صدای شما»، یک تیم ناسیونالیست افراطی و ضدعرب و ضدکمونیست را دور خود جمع کرده است که هر کدام از آن ها به شیوه خود، در جهت تطهیر حکومت پهلوی، تلاش می کنند. این رادیو حتی با ساواکی ها و تیمسارهای دوران حکومت پهلوی گفتگو می کند و آن ها طوری با «افتخار» درباره این حکومت سخن می گویند که انگار در پادگان برای سربازان سخنرانی می کنند. به ویژه در مقطع انقلاب بهمن این تیمسارها فعال تر می شوند و به تحریف تاریخ و واقعیت های انقلاب بهمن می پردازند و به جریانات چپ و کمونیست فحاشی و پرخاشگری می کنند.

این رادیو در فوریه 2008، به مناسبت سالگرد انقلاب بهمن 57، از جمله گفتگویی با خانم «نادره افشاری» داشت که وی آن را تحت عنوان «چاخان های کمدی سیاسی» در سایت خود نیز به طور کتبی درج کرده است. نادره افشاری، از اعضای سابق شورای ملی مقاومت مجاهدین بود و مدت هاست که به تیم این رادیو پیوسته و در دفاع از سلطنت طلبان و رضا پهلوی سنگ تمام گذاشته است. وی این مطلب خود را چنین آغاز می کند:

«دروغ‌های نجومی‌ای است كه دست اندركاران ویران ساختن ایران در رابطه با تعداد زندانیان سیاسی، اعدامیان و شكنجه ‌شدگان دو دوره‌ی پادشاهی پهلوی اول و پهلوی دوم ساخته و پرداخته‌اند. «مصطفی فاتح كه در سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم در مقام رئیس شركت نفت، دوست و عامل شماره‌ی یك انگلیس‌ها در ایران بود و حزب توده‌ی كمونیستی یونیون جك و ساخت انگلستان را در ایران تولید كرد ... با این همه عمادالدین باقی با شجاعتی بی‌مانند [!] برای این كه به نوشته‌ی خودش می‌داند كه بالاخره این راز از پرده برون خواهد افتاد، در این راستا آمار جالبی ارائه می‌كند كه تماما گفته‌های پادشاه فقید ایران و پژوهشگران «متهم» به سلطنت طلبی را تایید می‌كند... دومین «جوی خون» هم در جمعه‌ی سیاه، در 17 شهریور ماه 1357 راه افتاده است كه باقی تعداد كل كشته شدگان این واقعه را فقط 64 تن با توجه به كل آمار بنیاد شهید اعلام می‌كند.»

وی در مورد تعداد زندانیان سیاسی دوران پهلوی با رجوع به کتاب محمدرضا پهلوی، چنین می نویسد: «خود محمد رضا شاه در كتاب “پاسخ به تاریخ” چاپ پاریس، متن فارسی، در صفحه‌ی 259 در این رابطه نوشته است:

«درست در همان هنگامیكه مطبوعات غربی شماره‌ی زندانیان سیاسی ایران را چند هزار نفر اعلام می‌كردند، شماره‌ی این زندانیان مشخصا از 300 (سیصد) نفر تجاوز نمی‌كرد. به موازات شایعه پراكنی‌های حاكی از این كه تعداد زندانیان سیاسی در ایران در سال‌های گذشته، 25000 (بیست و پنج هزار) نفر تا  100000(یكصد هزار) بوده است، گزارش محرمانه‌ای كه توسط مخالفان رژیم تهیه شده و علیه ساواك مورد استناد قرار گرفت، تصریح داشت.

كه طی 9 سال یعنی از سال 1968 تا سال 1977 میلادی تعداد كلیه‌ی كسانی كه به دلایل سیاسی توسط این سازمان [سازمان اطلاعات و امنیت كشور دوران شاه] بازداشت شده بودند، دقیقا 3164 نفر بوده است و باید صراحتا بگویم كه با زندانیانی كه واقعا سیاسی بودند و نه تروریست و خرابكار، هرگز بدرفتاری نشد. هیچ كس نمی‌تواند نام یك فرد سیاسی را ذكر كند كه به دست ساواك نابود شده باشد.»

بدین گونه طرفداران حکومت پهلوی، جنایات این حکومت را ناچیز نشان می دهند تا درجه «آزادی خواهی» خود را به جامعه نشان دهند؟! غافل از این که بحث بر سر سانسور و اختناق، اجرای شکنجه و اعدام توسط یک حکومت است حال این حکومت 50 نفر انسان را اعدام کند تا 50000 نفر، ده تا روزنامه را تعطیل کند یا صدتا و... هیچ تغییری در ماهیت غیرانسانی و دیکتاتوری و آدمکشی این حکومت نمی دهد.

 

افشاری، در پایان مطلب خود تاکید می کند: «با این همه این روزها كه بر اساس آگاهی ملت ایران، ابرهای تیره‌ی دروغ و فریب و شایعه و بزرگنمایی به كنار می‌رود و پایه‌های واقعی این جمهوری دروغ مشخص‌تر می‌شود، بد نیست شهروندان ایرانی از هر دو پادشاه فقید ایران اعاده‌ی حیثیت كنند!»

آیا خانم افشاری نمی داند که اگر بخشی از مردم ایران در انقلاب 57 نمی دانستند چی می خواهند اما به خوبی می دانستند که حکومت شاه، یک حکومت دیکتاتور، سرکوبگر و غارت گر است و به همین دلیل نیز مورد نفرت اکثریت مردم ایران قرار گرفته و سرنگون شد. زیرا این مردم چندین دهه با گوشت و پوست خود سرکوبگری های این حکومت را لمس کرده بودند. کودتای 28 مرداد، کشتار دانشجویان دانشگاه تهران در خوش آمدگویی به نیکسون معاون رییس جمهور آمریکا که پس از کودتا وارد تهران شده بود، کشتار وحشیانه مردم آذربایجان، کردستان، ممنوعیت احزاب سیاسی، حتی منتقد حکومت، برقراری سانسور شدید بر فعالیت های نویسندگان، هنرمندان و روزنامه نگاران، شکنجه و اعدام مخالفین سیاسی به ویژه اعضا و فعالین جنبش چپ و کارگری، غارت و چپاول سرمایه های کشور توسط خانواده پهلوی، وجود حلبی آبادها در حاشیه شهرها به خصوص در تهران، رشد فقر و فلاکت و بیکاری، سرکوب آزادی های فردی و اجتماعی و غیره، گوشه هایی از سیاست های سرکوبگرانه حکومت پهلوی بودند. حال باید از خانم افشاری سئوال کرد که ربط جنایت حکومت پهلوی به «پایه های واقعی این جمهوری دروغ» چگونه «مشحص تر می شود»؟! این حکم و تاکید نادره افشاری، از کجا و از کدام تفکر نشات می گیرد که «... شهروندان ایرانی از هر دو پادشاه فقید ایران اعاده حیثیت کنند.»؟!

خانم افشاری، در حالی از شهروندان ایرانی می خواهد که از هر «دو پادشاه فقید ایران اعاده حیثیت کنند» که نزدیک به 70 درصد این شهروندان، حتی هیچ خاطره ای از زندگی تحت حاکمیت این «پادشاهان فقید» ندارند. پس چرا باید این ها اعاده حیثیت کنند؟ اما بخش عظیم این شهروندان تاریخ را خوانده و یا در مورد آن ها شنیده اند، بنابراین به جنایات حکومت های پهلوی آشنایی دارند. مردم ایران، امروز هم تجربه جنایات حکومت های پهلوی و هم حکومت اسلامی را دارند و بدون این که مانند خانم افشاری چرتکه بیاندازند که کدام یک از این حکومت ها کم و یا زیاد سرکوب و شکنجه و اعدام کرده اند هر دو را جانی و آدمکش و دیکتاتور می شناسند. به همین دلیل اکثریت مردم با مبارزه خود، حکومت شاه را سرنگون کردند و اکنون نیز در تلاشند دیر یا زود حکومت اسلامی را نیز روانه گورستان تاریخ سازند.

حکومت اسلامی، انقلاب و انقلابیون را با حمایت و پشتیبانی ارتش و پلیس و ژاندارم شاه با افزودن نیروهای سرکوبگر دیگر هم چون بسیج و سپاه پاسداران به خاک و خون کشید و گروه گروه انقلابیون را کشتار کرد. اساسا حکومت اسلامی توانست کاری که حکومت شاه در سرکوب جنبش انقلابی مردم ناتوان مانده بود به وحشیانه ترین شکلی به سرانجام رساند و بورژوازی ایران را نجات دهد.

بعلاوه حکومت رضا خان، همانند حکومت خمینی، تمام دستاوردهای انقلاب مشروطیت را به خاک و خون کشید. زندان های او، مملو از مخالفین سیاسی به ویژه فعالین چپ و کمونیست بود. رضاخان جنبش های اجتماعی ایران را نابود کرد. بیش تر فعالین این جنبش ها زندانی و شکنجه و اعدام شدند و یا اجبارا به خارج کشور رفتند. رضا شاه، مانند خمینی و خامنه ای دشمن درجه یک آزادی اندیشه، بیان و قلم و تشکل بود. رضاخان مستقیما خودش روزنامه نگاران را تنبیه می کرد. وی، حتی استفاده از زبان مادری را برای مردمان غیرفارس ایران ممنوع کرد که این سیاست فاشیستی در دوره حکومت پسر نیز ادامه یافت و حکومت اسلامی نیز با خشونت بیش تری آن را دنبال می کند.

پس از این که رضاخان در جنگ جهانی دوم به دلیل همکاری با هیتلر، توسط متفقین از حکومت برکنار و به تبعید فرستاده شد، پسرش محمدرضا را به جای وی به تخت سلطنت نشاندند. در این دوره کسی شاه را تحویل نمی گرفت و قدرت او فقط در کاخ معنی داشت. فضایی در کشور پیش آمده بود که زندانیان سیاسی آزاد شدند. سازمان ها و احزاب، تشکل های کارگری، زنان، دانشجویان و همچنین رسانه ها فعالیت خود را از سر گرفتند. اما این دوره نیز با کودتای 28 مرداد به پایان رسید و پسر شدیدتر از پدر، آزادی های فردی و جمعی را لگدکوب کرد و از طریق پلیس مخفی، یعنی «ساواک» مخوف که اعضای آن توسط سازمان سیا و... آموزش دیده بودند و در تهدید و ترور و شکنجه و اعدام  مهارت فوق العاده ای داشتند به جان مردم آزادی خواه انداخت.

محمدرضا شاه، با «اوریانا فالاچی» در اکتبر 1973 در تهران گفتگو کرد و این گفتگو، در کتابی به نام «مصاحبه با تاریخ» که مجموعه گفتگوهایی با چهره های شناخته شده کشورهای دیگری نیز هست به فارسی ترجمه و چاپ شده است. شاه، در این مصاحبه در جواب سئوالات فالاچی از جمله درباره افکار مذهبی خود، چنین ادعا می کند:

«... با وجود این من به کلی تنها نیستم، زیرا نیرویی که دیگران نمی بینند، مرا همراهی می کند. یک نیروی عرفانی. وانگهی من پیام هایی دریافت می کنم. پیام های مذهبی. من خیلی مذهبی هستم. به خدا باور دارم و همواره گفته ام که اگر هم خدا وجود نمی داشت باید اختراعش می کردیم. واقعا آن آدم های بدبختی که خدا ندارند، مرا سخت متاثر می کنند. نمی توان بدون خدا زندگی کرد. من از پنج سالگی با خدا زندگی می کنم، اما از زمانی که الهاماتی به من شد

- الهامات، اعلیحضرت؟

- بله، الهامات، تجلیات.

- از که، از چه؟

- از پیامبران. آه تعجب می کنم که نمی دانستید. همه می دانند که الهاماتی به من شده است. من حتی این را در زندگینامه ام نوشته ام. در کودکی دو بار به من الهام شده است یک بار در پنج سالگی و بار دوم در شش سالگی. در نخستین بار من حضرت قائم را دیدم که بنابر مذهب ما غایب شده است تا روزی برگردد و حهان را نجات دهد... من این را می دانم زیرا من او را دیده ام، نه در رویا، در واقعیت، واقعیت مادی، می فهمید؟ من او را دیدم، همین. کسی که همراه من بود او را ندید. و کسی هم جز من نمی بایستی او را ببیند، زیرا... آه می ترسم منظورم را درک نکنید... الهامات من معجزه هایی بودند که کشور را نجات دادند. سلطنت من کشور را نجات داده زیرا خدا به من نزدیک بوده است ...»

شاه، در رابطه با سئوالی درباره زنان، با تحقیر زنان جواب می دهد: «بله، شما زنان هرگز یک میکل آنژ، یا یک باخ نداشته اید یا حتی یک اشپز بزرگ، و اگر از امکان و فرصت صحبت کنید، پاسخ می دهم که شوخی است... هیچ چیز بزرگی نداشته اید. راستی شما در طی این مصاحبه هایتان چند زن قادر به اداره یک کشور را دیده اید؟...»

وی، در جواب سئوال اوریانا فالاچی، درباره ممنوعیت فعالیت احزاب، مفهوم دموکراسی و اعدام نیز می گوید: «اقلیت های سیاسی به قدری کم اهمیت و مسخره هستند که حتی نمی توانند یک نماینده انتخاب کنند. من همچنین نمی خواهم که حزب کمونیست مجاز باشد. در ایران، کمونیست ها غیرقانونی هستند... اما من دموکراسی را نمی خواهم و نمی دانم با آن چه باید کرد. این دموکراسی ارزانی خودتان باد... در این جا لازم و درست است که بعضی ها اعدام بشوند. در این جا ترحم بیهوده است...»

آنچه که اشاره کردیم تفکر و سیاست های محمدرضا شاه، در سال های اوج قدرتش درباره مذهب، زنان، ممنوعیت احزاب و اعدام مخالفین، مستقیما از زبان خودش است. از جمله این ها در کنار صدها فاکت دیگر، اسناد مهم تاریخی هستند که مجری رادیو صدای شما و همکارانش از جمله خانم افشاری نمی توانند آن ها تحریف کنند. خوب، اگر لحظه ای باورهای مذهبی و سیاست های محمدرضا شاه را با باورها و سیاست های سران حکومت اسلامی از جمله خمینی، خامنه ای، ملاحسنی، احمدی نژاد و... مقایسه کنید چه تفاوتی در آن، غیر از ظاهر لباس پوشیدن آن ها پیدا می کنید؟ احمدی نژاد، رییس تیرخلاص زن و تروریست حکومت اسلامی، همین چند سال پیش ادعا کرد که هنگام سخنرانی در سازمان ملل «هاله نوری» دور او را گرفت که همه سران کشورها بدون پلک زدن به سخنان وی گوش دادند. بنابراین، آیا بهتر نیست آقای دکتر انصاری که یکی از اعضای تیم ثابت رادیو «صدای شما» است و مرتب از القابی هم چون «تازی» ها درباره اعراب استفاده می کند و خرافات و جنایات اسلامی 1400 سال پیش در این رادیو توضیح می دهد کمی هم درباره افکار و ادعاهای خرافی و احیانا بیماری مالیخولیایی محمدرضا شاه «روشنگری» کند چه اشکالی دارد؟

***

در جمع بندی انقلاب 57، از جمله به این نتیجه می رسیم که یکی از دلایل مهم شکست انقلاب 57، عدم وجود تشکل های دموکراتیک کارگران، زنان، دانشجویان، نویسندگان، هنرمندان و روزنامه نگاران و سازمان ها و احزاب اجتماعی بود که بتواند با سیاست های طبقاتی و اصولی انقلابی، به طور پیگیر و منسجم حرکت انقلابی توده های مردم را جهت بدهند و آن را به پیروزی برسانند. امروز هر چند این جنبش ها ضعیف هستند اما فعالین این جنبش ها توهمی به گرایشات بورژوایی به ویژه سلطنت طلبان ندارند. سلطنت طلبان و حکومت اسلامی و به طور کلی گرایشات ملی - مذهبی، این گرایشات عقب مانده بورژوازی کارنامه سیاهی در نزد اکثریت جامعه ایران دارند. از این رو، این ها برآورده شدن امید و انتظار خود در تحولات ایران را به سیاست های دولت های امپریالیستی و در راس همه دولت آمریکا گره زده اند و همچنین از موضع طبقاتی، دشمن انقلاب گذشته و انقلاب آتی مردم ایران هستند.

انقلاب 57 ایران، با وجود این که یکی از آن انقلاب های توده ای جهان در قرن بیستم بود، در هر صورت به شکست کشانیده شد. اما انگیزه های آن هنوز هم پا برجاست و به ویژه نیروی جوانی در ایران وارد عرصه سیاسی و اجتماعی شده است که کم تر خاطره مستقیمی از حکومت شاه و دوران انقلاب دارد. این نیرو عمدتا پس از انقلاب 57 چشم به جهان گشوده است. امروز این نیروی جوان در همه جنبش های اجتماعی، یعنی جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانشجویی و جنبش های برابری طلب مردم تحت ستم سراسر ایران حضور فعال و بالنده ای دارد و از انگیزه های محکم اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در جهت تحولات انقلابی نیز برخوردار است. چرا که ستم و استثمار، سانسور و اختناق و سرکوب حکومت اسلامی به مرزهای غیرقابل تحملی رسیده است. بسیاری از نیروی جوان ایران هیچ امیدی برای بهتر شدن وضع خود در حاکمیت فعلی ایران ندارند. این نیرو همواره به دنبال تغییر جامعه موجود و کسب آزادی و عدالت اجتماعی است و همین امر همبستگی و اتحاد و مبارزه متشکل در میان آنان را روزبروز قوی تر و اجتماعی تر می کند.

مسلم است که نیروهای کارگری کمونیستی با جمع بندی نقاط ضعف و قوت انقلاب بهمن 57، خود را برای انقلابی دیگر آماده می کنند. روزبروز اعتراض و اعتصاب در کارخانه ها و دانشگاه ها و خیابان ها بر علیه حکومت اسلامی وسیع تر می گردد. تحلیل های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی و همه شواهد دیگر نشان می دهند که در اثر مبارزه پیگیر جنبش کارگری، زنان، دانشجویان و مردم آزادی خواه و کلیه نیروهای کمونیست، بار دیگر جامعه ایران به سوی تحولات انقلابی در حرکت است. در واقع جامعه امروز ایران، آبستن حوادث و تحولاتی در همه عرصه های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی است.

اساسا مطالبات و خواست هایی که در دو انقلاب گذشته ایران، یعنی انقلاب مشروطیت و انقلاب 57، مطرح بودند هنوز هم در ابعاد اجتماعی در جامعه ایران مطرح هستند. و در انقلاب آتی باید اقدامات عاجلی را به مرحله اجرا گذاشت و مرزهای طبقاتی بین چپ و راست را طوری روشن تر و شفاف تر کرد؛ آلترناتیو طبقاتی را با استراتژی سوسیالیستی به طور اثباتی در مقابل جامعه قرار داد تا وقایع ناگوار دو انقلاب گذشته تکرار نشود. خواست هایی نظیر:

- شعار همه با هم که در انقلاب بهمن 57 مطرح بود نباید تکرار شود. جامعه از طبقات تشکیل شده است و هر طبقه نیز به دنبال تحقق خواست ها و منافع خود در حرکت است. کارگر و سرمایه دار نه تنها منافع مشترکی با هم ندارند، بلکه دشمن طبقاتی همدیگر نیز هستند. از این رو، هر نیرویی که مرز چپ و راست را با هم مخدوش کند باید صریحا مورد نقد قرار گیرد. امروز رهبران جریانی به نام «حزب کمونیست کارگری - حکمتیست»، میل و اشتهای زیادی در جهت نزدیکی با سلطنت طلبان از خود نشان می دهند. به ویژه آن ها در استکهلم، با دست اندرکاران «رادیو صدای شما» که در بالا به سیاست های آن اشاره کردیم جلسات و آکسیون های مشترکی ترتیب می دهند. این گونه حرکت ها به نام «چپ و کمونیسم»، اگر برای گرایشات راست ورشکسته فضایی هر چند محدود برای اظهار وجود در جامعه به وجود می آورد اما برای گرایش «چپ»، عمیقا مضر است. بنابراین، جهت گیری و عملکرد رهبران «حکمتیست» ها حتی مغایر با برخی سیاست های خودشان نیز است و از دید کمونیست ها به هم ریختن مرزهای طبقاتی محکوم است. نیروهای چپ و کمونیست نباید به این توهم پراکنی های «همه با هم» دامن بزنند. زیرا نتیجه آن را در انقلاب 57 و پس از آن تجربه کرده ایم.

- بلافاصله پس از پیروزی انقلاب آتی همه ارگان های سرکوب و دستگاه های امنیتی باید منحل شوند و تسلیح عمومی در دستور انقلاب قرار گیرد. نیروهای سرکوبگر اعم از ارتش، پلیس، سازمان های اطلاعاتی و پلیس مخفی و...، طوری آموزش دیده اند که حافظ منافع سرمایه داری هستند.

- در فردای پیروزی انقلاب آتی ایران ضروری است که عفو عمومی داده شود و بلافاصله هرگونه شکنجه روحی و جسمی و اعدام ممنوع گردد. باید همواره بر روی این مسئله، تبلیغ و ترویج صورت گیرد تا در افکار عمومی جامعه به عنوان مسئله ای مهم و حیاتی جا بیافتد تا به هیچ حکومتی اجازه ندهند این شیوه غیرانسانی کشتن آگاهانه انسان هایی که در دست حکومت اسیرند، ادامه پیدا کند.

پس از پیروزی انقلاب 57 دیدیم که خمینی، بنیان گذار حکومت اسلامی، شخصا حکم اعدام اولین گروه چهار نفری فرماندهان ساواک و ارتش شاه را صادر كرد. خلخالی نیز آن ها را به سرعت در مدرسه رفاه اعدام کرد. طولی نکشید که ابعاد آن فاجعه انسانی، تمام جامعه را فراگرفت و هنوز هم ادامه دارد. حکومت اسلامی، تاکنون ده ها هزار انسان را اعدام کرده است. بنابراین، در انقلاب آتی نباید اجازه داده شود که کسی اعدام شود.

- جامعه به هیچ وجه نباید اجازه دهد آزادی های فردی و اجتماعی، آزادی اندیشه، بیان، قلم و تشکل توسط حکومت آتی مورد تعرض قرار گیرد.

- در انقلاب آتی همه شهروندان جامعه ایران، باید از حقوق مساوی برخوردار شوند و هیچ «ملیتی» بر «ملیت» دیگر برتری نداشته باشد. همه شهروندان ساکن ایران، بدون توجه به ملیت، جنسیت و باورهایشان باید از حقوق برابری برخوردار باشند. از جمله آزادی زبان مادری به رسمیت شناخته شود. به مناطق محروم کشور، مانند بلوچستان و کردستان و... بودجه ویژه ای اختصاص داده شود تا سریعا محرومیت های مردم این مناطق از بین برود و به لحاظ اقتصادی به سطح استان های دیگر ارتقا یابند.

- مهاجرین و پناهندگان باید از حقوق برابری با دیگر شهروندان ایران برخوردار باشند. و این کشور پناهگاه امنی برای پناهندگان سیاسی باشد. به خصوص بلافاصله باید همه افغانی های ساکن ایران، از حق شهوندی برخوردار باشند.

- کارگران هر واحد تولیدی، از طریق تشکل های خود از جمله شوراها و مجامع عمومی شان، بر امر تولید و توزیع نظارت مستقیم داشته باشند.

- زن و مرد باید در همه شئونات اجتماعی از  حقوق و آزادی های یک سان و برابری برخوردار باشند.

- کار کودک لغو شود و همه کودکان کار و خیابانی و خانواده آن ها باید سریعا زیر پوشش حمایت دولتی قرار گیرند.

- در انقلاب آتی ایران، دولت موظف است حداقل تحصیلات تا کلاس نهم را رایگان و اجباری کند. به طور کلی آموزش و پرورش و بهداشت و درمان باید به طور رایگان در اختیار جامعه قرار گیرد. بیش ترین بودجه سالانه کشور نیز به این دو عرصه و همچنین عرصه تحقیقات علمی و تکنیکی اختصاص داده شود...

- به هیچ وجه نباید دین در امر دولت و آموزش و پرورش دخالتی داشته باشد. مذهب باید کاملا امر خصوصی انسان ها محسوب شود و هیچ انسانی حق ندارد با اتکا به باورهای مذهبی به دختران و زنان آسیب برساند.

این خواست های بدیهی و ابتدایی باید با قدرت مردم به هر حکومتی که سر کار می آید تحمیل شود. اگر حکومت انقلابی کارگران نیز به قدرت رسید بی شک بلافاصله همه این خواست ها را تامین خواهد کرد تا حرکت انقلابی مسیر خود را با پشتوانه قوی اجتماعی و سیاست های محکم به سوی پایان دادن به استثمار انسان از انسان طی کند.

 

22 بهمن 1386 - دهم فوریه 2008  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 11:57  توسط بهرام رحمانی  | 

توطئه «اصلاح طلبان»، سرکوب «محافظه کاران»؟!

(محمد قوچانی و شرکایش)

بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu

جناح های حکومت اسلامی ایران، با این که بر سر تقسیم قدرت و ثروت با همدیگر در جدالند، اما در دفاع از حکومت اسلامی و بنیان گذار آن روح الله خمینی، منافع مشترکی دارند. آن ها در سرکوب و کشتار، شکنجه و اعدام، استثمار وحشیانه نیروی کار و همچنین در پرونده سازی برای فعالین فرهنگی، اجتماعی و سیاسی دخیلند.

در این میان، حتی کسانی که دیروز در سپاه، وزارت اطلاعات و دیگر ارگان های سرکوب فعالیت داشتند امروز، روزنامه نگار، فیلمساز، نویسنده و... شده اند مستقیم و غیرمستقیم برای بقای حکومت اسلامی تلاش می کنند و هیچ فرصتی را در حمله به مخالفین حکومت از دست نمی دهند.

یکی از این روزنامه نگاران محمد قوچانی، از طرفداران «کارگزاران سازندگی» است که هاشمی رفسنجانی پدرخوانده آن است. وی، در این اواخر مقالاتی را به ویژه بر علیه کانون نویسندگان ایران، جنبش دانشجویی، نویسندگان آزاده ای هم چون احمد شاملو، فروغ و... نوشته و در آن حس کینه توزانه خود را بر علیه روشنفکران سکولار و چپ و جنبش دانشجویی و دانشجویان آزادی خواه و سوسیالیست، هر چه بیش تر بروز داده است. وی، از یاران و هم کیشان عطریان فرها، حجاریان ها، جلایی پورها و... است!

اگر به 28 شماره مجله «شهروند امروز» که تاکنون به سردبیری محمد قوچانی منتشر شده است نگاهی بیاندازیم کم تر شماره ای از آن را می بینیم که به گرایش چپ و سوسیالیست و روشنفکران آزادی خواه و جنبش دانشجویی حمله نکرده باشد.

برنامه های تیم مجله «شهروند امروز»، شبیه برنامه های «هویت» است. برنامه «هویت» که قبل از دوم ‌خرداد 1376 توسط وزارت اطلاعات و با همکاری صدا و سیما علیه برخی نویسندگان و فعالان سیاسی ساخته و پخش می‌گردید، هدفش تخریب چهره برخی نویسندگان و شخصیت ‌های سیاسی و اجتماعی در جامعه بود.

قوچانی، همانند یک مخبر امنیتی، یک شنبه 18 آذر 1386 در شماره‌ ۲٨ مجله‌ «شهروند امروز»، در مطلبی تحت عنوان «زوال رهبری روشنفکری ادبی»، تلاش کرده است ات به زعم خود برای کانون نویسندگان ایران، «پرونده سازی» کند و در میان اعضای آن، تفرقه و کمشکش ایجاد کند. قوچانی در این مطلب خود، ظاهرا با بهانه این که چرا کانون نویسندگان به خاطر مرگ «نوحه سرایی» اطلاعیه نداده است شدیدا به کانون نویسندگان می تازد. اما وی با این بهانه، اهداف و سیاست های کانون در دفاع از آزادی اندیشه و بیان و قلم و در اعتراض به سانسور و اختناق و سرکوب های فرهنگی و اجتماعی را زیر سئوال می برد و حتی این حکم را صادر می کند که با انتشار متن 134 نویسنده، عمر کانون به سر رسیده است. وی، همچنین به نوعی بسته شدن پرونده قتل های سیاسی موسوم به «قتل های زنجیره ای» توسط ارگان قضایی حکومت اسلامی را مورد تایید قرار می دهد. اما روابط عمومی کانون نویسندگان ایران، با فاکت و دلایل روشن و مستدلی جواب مناسب و محکمی به وی داده است.

قوچانی، سردبیر مجله شهروند امروز، با تیم قبلی روزنامه «شرق»، فعالیت جدید خود را در این مجله آغاز کرده است، مدعی «دیده بانی اندیشه راست مدرن» است. قوچانی در سرمقاله خویش، مختصات و مؤلفه های «اندیشه راست مدرن در ایران» را چنین ذکر می کند: «... اما ایدئولوژی راست مدرن ایران می تواند آمیزه ای از مفاهیمی باشد كه معمولا به صورت اجزایی مستقل از هم در ایدئولوژی های سیاسی دیگر دیده می شود و چون یك كل واحد را تشكیل نمی دهند گاه به صورت ابزار تناقض در ایدئولوژی های سیاسی در می آیند. آزادی سیاسی بدون آزادی اقتصادی معنا ندارد و آزادی بیان بدون آزادی دینی معنا نمی دهد. حكومت های لائیك همان اندازه در القای لائیسیته، ایدئولوژیك عمل می كنند كه حكومت های ایدئولوژیك در نفی آزادی های دینی به همان اندازه غیر دموكراتیك است كه نفی آزادی های سیاسی. دموكراسی های غربی منتهی الیه حكومت های سعادتمند نیستند. جدایی اخلاق و خانواده از سیاست و جامعه اشتباهی فاحش است و نمی توان از آزادی مطلق سخن گفت به نحوی كه مفهوم آزادی به ضد خود تبدیل شود. دموكراسی گرچه تاكنون بهترین شكل حكومت است اما بهترین راه كشف حقیقت نیست و همواره حق با مردم نیست. راست مدرن اعتراضی است به مشهورات زمانه. مشهوراتی چون دموكراسی خواهی و تجدد طلبی

در واقع ماه عسل و جوهر سیاست «دیده بانی اندیشه راست مدرن» قوچانی، که مدعی است «آزادی بیان بدون آزادی دین معنا نمی دهد» و یا «راست مدرن اعتراضی است به مشهورات زمانه. مشهوراتی چون دموکراسی خواهی و تجدد طلبیپس روشن است که سیاست قوچانی و شرکایش جز حکومت اسلامی، البته کمی تعدیل شده چیز دیگری نیست و انتقاد اصلی آن ها به جناح «محافظه کار» و شورای نگهبان این است که از سیاست حذف جناح «اصلاح طلبان» دست بردارند. بدین ترتیب، تیم قوچانی و عطریان فر، پس از شکست جناح «دوم خرداد» دچار بحران شده است، به دنبال راه های برون رفت از این بحران هستند. از این رو، زمین و زمان را به هم می دوزند تا بلکه روزنه امیدی برای «اصلاح طلبان» درون و بیرون حکومت پیدا کنند. در همین چند سطر تشریح مختصات و مولفه های افکاری که قوچانی مدعی نمایندگی اش است دم خروس بیرون می زند. برای مثال، ایشان مدعی ست که «آزادی بیان بدون آزادی دینی معنا نمی دهداولا، آزادی شامل این و یا آن دین نیست، بلکه آزادی اندیشه و بیان و قلم و از جمله حق آزادی مذهب و لامذهبی را حق مسلم کل شهروندان فارغ از ملیت، جنسیت، مذهب و افکار سیاسی شان است. دوما، قوچانی چنین ادعایی را زمانی مطرح می کند که خود و دوستانش از آن آزادی بیان و قلم و تشکلی و از آن چنان موقعیت اقتصادی برخوردارند که روزنامه های مختلف رنگارنگ منتشر می کنند و تشکل های مختلفی نیز به وجود می آورند. همچنین در مضحکه «انتخابات» حق کاندید شدن دارند. بنابراین، بخشی از دستگاه قدرت محسوب می شوند و آزادی نیز دارند. در حالی که حکومت اسلامی، اکثریت مردم ایران را نه تنها از چنین آزادی هایی سلب کرده است و به لحاط اقتصادی به خاک سیاه نشانده است، بلکه هر خواست و مطالبه اقتصادی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی بر حق جنبش های اجتماعی را نیز شدیدا سرکوب می کند. رهبران و فعالین حرکت های اعتراضی را نیز زندان و شکنجه و اعدام می کند. حکومت اسلامی، نه تنها آزادی بیان و قلم و اندیشه را به مسلخ برده است، بلکه به تهدید و ترور نویسندگان و فعالین عرصه های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی مخالف خود در داخل و خارج کشور و سرکوب اقلیت های ملی و مذهبی هم دست زده است. حتی این حکومت در صورت لزوم «خودی هایش» را نیز حذف می کند. قطب زاده را اعدام کردند. بنی صدر را از ریاست جمهوری برکنار نمودند. نهضت آزادی را از بارگاه راندند. عبدالله نوری را زندانی و دادگاهی و سرانجام خانه نشین کردند و... بنابراین، آزادی در یک جامعه هنگامی واقعیت پیدا می کند که آزادی های فردی و اجتماعی تامین گردد؛ امنیت شغلی وجود داشته باشد؛ فعالیت همه احزاب و سازمان های سیاسی، تشکل های کارگری، نهادهای دمکراتیک و رسانه ها آزاد باشند و البته آزادی مذهب و لامذهبی هم در چنین جامعه ای جایگاه واقعی خود را می یاید. اما قوچانی، قطعا چنین جامعه ای را نمی خواهد. زیرا با موقعیت طبقاتی و باورهایش خوانایی ندارد. از این رو، قوچانی و دوستانش تحقق نهایی آروزهایشان را در چارچوب همین حکومت ارتجاعی دنبال می کنند و انتقاد آن ها به دولت نیز انتقادی در جهت سازندگی آن و عموما عدم دخالت دادن هر چه بیش تر جناح «اصلاح طلبان» در حاکمیت است.

جواب محکم و مستدل کانون نویسندگان ایران به پرونده سازی های محمد قوچانی

قوچانی، یک شنبه 18 آذر 1386 در شماره‌ ۲٨ مجله‌ «شهروند امروز» مطلبی تحت عنوان «زوال رهبری روشنفکری ادبی» نوشته است و در آن، با توطئه و پرونده‌سازی تلاش کرده است در میان اعضای «کانون نویسندگان ایران» تفرقه و شکاف بیاندازد.

این بیانیه، علاوه بر افشای ماهیت قوچانی، تاکید دیگری بر اهداف کانون و مواضع جمعی نویسندگان بیانیه 134 نویسنده که از اهمیت تاریخی برخوردار است. قواچای سعی کرده است در افکار عمومی کانون را منحل شده اعلام دارد و مواضع مبارزه فعالین آن را زیر سئوال ببرد. از سوی دیگر، قوچانی تلاش کرده است به طور غیرمستقیم تروریسم حکومت اسلامی در ترور مختاری، پوینده و... را موجه جلوه دهد و افکار عمومی پرونده قتل های موسوم به «قتل های زنجیره ای» را بسته شده تلقی کنند. در حالی که این پرونده و صدها پرونده جنایت کارانه سران و ارگان ها و جناح های سرکوبگر حکومت اسلامی در نزد افکار عمومی مردم همیشه باز است و فقط با برکناری آن از حاکمیت می تواند نقطه پایانی بر ادامه این جنایات و بسته شدن پرونده سران حکومت اسلامی منجر گردد.

روابط عمومی کانون نویسندگان ایران در تاریخ دی ۱٣٨۶، در جواب قوچانی نوشته است:

«هجوم به کانون نویسندگان ایران، یگانه نهاد مستقل نویسندگان آزاداندیش و استبداد ستیز طی چهل سال گذشته، مطلب تازه‌ای نیست. در این چهل سال، ارکستر هماهنگ ساواک، «کیهان»، «هم‌ میهن»، «شرق»، «گفتگو»، پادوهای امنیتی و تلویزیون ‌های درون و برون مرزی تا توانسته‌اند نوشته ‌اند، گرفته ‌اند، بسته ‌اند، به زندان انداخته‌اند و سرانجام وقتی با این همه تیغ‌ شان نبریده است، کشته ‌اند، اما هرگز نتوانسته ‌اند کانون را خاموش کنند.

ظاهرا بهانه‌ فحاشی ‌های نویسنده این است که چرا کانون چهل روز پس از درگذشت «شاعری جوانمرگ» در مرگ او تسلیتی ننوشته و هماهنگ با صدا و سیما، روزنامه ‌های حکیم فرموده و «بیلبوردهای شهرداری تهران» از او تجلیل نکرده است. سپس مرقوم فرموده‌ اند که «شاعری که نه کارمند اداره‌ سانسور بود و نه پادوی حجره‌ بازار و بسی بیش از دو کتاب نوشته و سروده بود و این یعنی همه‌ شرایطی که براساس آن شاعران و نویسندگان می ‌توانند به عضویت کانون نویسندگان ایران درآیند.... آیا اصولا ایران، کانونی به نام نویسندگان دارد؟ یا در اثر جبر زمان و جور زمانه اثری از کانون نمانده؟ که شاعران و نویسندگان جوانمرگ شده را باید به جای بیانیه‌ های کانون در بیلبوردهای شهرداری تهران جست؟» (تاکید از ماست). می‌نویسیم خیر، غلط به عرض‌ تان رسانده‌ اند، «همه‌ شرایط» عضویت در کانون نویسندگان ایران تنها داشتن دو کتاب و کارمند اداره‌ سانسور نبودن نیست که در آن صورت هر میرزابنویس پشت ساختمان دادگستری یا فلان اندیکاتورنویس سازمان امنیت یا بهمان پادوی حجره‌ بازار هم به صرف داشتن دو کتاب به خود جرئت می‌ داد که از کانون درخواست عضویت کند. عضویت در کانون در وهله‌ نخست مستلزم پذیرش منشور و اساس ‌نامه کانون، سندهای مسلم آزادی‌ خواهی کانون و کانونیان، نداشتن پیشینه‌ سرکوب و حذف فرهنگی و بالاتر از همه اراده‌ درافتادن با سانسور و سرکوب است. کانون از آغاز تولد خود هرگز جمع جبری مشتی نویسنده و شاعر و مترجمی نبوده است که برای گرفتن کوپن ارزاق، زمین و وام مسکن و گدایی از درگاه قدرت گرد هم آمده باشند. کانون هم از آغاز تنفس ‌گاه آزاد همه کسانی بوده است که معتقد بوده ‌اند «هنگامی که مقابله با موانع نوشتن و اندیشیدن از توان و امکان فردی ما فراتر می ‌رود، ناچاریم به صورت جمعی- صنفی با آن روبرو شویم، یعنی برای تحقق آزادی اندیشه و بیان و نشر و مبارزه با سانسور، به شکل جمعی بکوشیم. به همین دلیل معتقدیم حضور جمعی ما، با هدف تشکل صنفی نویسندگان ایران متضمن استقلال فردی ماست» (به نقل از متن ۱٣۴ نویسنده - تاکید از ماست). وانگهی، در اصل نخست منشور کانون نویسندگان ایران آمده است: «آزادی اندیشه و بیان و نشر در همه‌ عرصه‌ های حیات فردی و اجتماعی بی هیچ حصر و استثنا حق همگان است. این حق در انحصار هیچ فرد، گروه یا نهادی نیست و هیچ کس را نمی ‌توان از آن محروم کردبه یاد نداریم که «شاعر» مورد نظر نویسنده‌ «شهروند امروز» (و شاعران و نویسندگانی از این دست) حتی یک دم به این اصول اندیشیده باشد. به یاد نداریم که در قتل تبه‌کارانه‌ی آن دو جوانمرگ دیگر، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، کوچک‌ ترین نشانه‌ای از دریغ و اندوه و اعتراض از خود بروز داده باشد. به یادم نداریم که حتی یک ‌بار (فقط یک ‌بار) در مذمت سانسور (چه رسد به مبارزه با سرکوب بی‌ وقفه‌ دگراندیشان) چیزی گفته باشد... تازه مگر کانون «سازمان وفیات الاعیان» است که خود را موظف بداند در مرگ هر قلم ‌به‌ دستی علم و کُتل راه بیندازد و نوحه ‌سرایی کند؟ هفت هشت کانال تلویزیونی و ده ‌ها ایستگاه رادیویی، بسیج سراسری دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی در بزرگ ‌داشت ایشان بس نبود؟ یکی را به عرش می ‌رسانند ولی سنگ‌ مزار شاعر بزرگ آزاده ‌ای را که به گفته‌ یکی از نویسندگان همین شماره‌ «شهروند امروز» بزرگ ‌ترین شاعر پس از حافظ است، برای سومین بار می ‌شکنند و از احدی صدایی درنمی ‌آید. راستی، نویسنده از خود نمی‌پرسد که اگر شاملو شاعر کانون است کانون را با «شاعر بیلبوردهای شهرداری تهران» چه کار؟

در بخش دیگری مفتش وار می ‌نویسید: «سعید سلطانپور عضو سازمان اقلیت بود و می‌خواست کانون را به آن سمت بکشاندمی‌دانیم که درباره‌ پرونده‌ زنده ‌یاد سعید سلطانپور، جان باخته‌ راه آزادی، تاکنون هیچ سندی منتشر نشده است. زنده‌ یاد سعید در سال ۱٣۶۰ و پیش از درگیری ‌های ٣۰ خرداد این سال، در شب عروسی ‌اش دستگیر و دو ماه و اندی بعد بی‌ هیچ محاکمه ‌ای اعدام شد. تاکنون هیچ مقام رسمی درباره‌ اعدام او سخنی نگفته است مگر مبلغان برنامه‌ «هویت» و زمینه‌ سازان سرکوب فرهنگی از قماش نویسنده‌ «شهروند امروز»؛ وانگهی، گیریم سعید عضو «اقلیت» بود، آیا باید اعدام می‌ شد؟ در کدام دادگاه، به کدامین گناه و با کدام وکیل مدافع و هیئت منصفه و مطابق کدام کیفرخواست؟ تازه به نویسنده‌ «لیبرال» و «غیر ایدئولوژیک» «شهروند امروز» چه مربوط که در سایه‌ مافیای آدمخواران، در این فاجعه‌ دردناک، با هلهله و شادمانی دلقکی که در تنگی عرصه بر پهلوانان به وسط معرکه پریده است، عربده می‌ کشد و نفس‌ کش می‌ طلبد؟» ...

سرانجام، نویسنده‌ «شهروند امروز» متن «۱٣۴ نویسنده» را آغاز پایان کانون می ‌داند؛ راستی چرا؟ چون واکنش تند حاکمیت به نامه‌ «۱٣۴ نویسنده»، قتل ‌های سیاسی پاییز ۱٣۷۷، موسوم به قتل‌ های زنجیره ‌ای را در پی داشت؟ چون عریضه نویس «شهروند امروز» کار نیروهای امنیتی را ناتمام می‌ داند و در این میان هیچ تقصیری را متوجه آمران و عاملان این قتل‌ ها و ده قتل دیگر نمی‌ داند. و تازه با تبختر حکم می ‌دهد که «کانون هرگز نهادی مدنی» نبوده است؟ گمان نداریم که هیچ خواننده‌ هوشیار و آگاه این سطور متوجه نباشد که ترجمه‌ معنای واقعی پرونده ‌سازی‌ های نویسنده‌ «شهروند امروز» مهدورالدم شمردن نویسندگان مستقل و ناوابسته به قدرت است.

اما برخلاف نظر مفتش «شهروند امروز» متن تاریخی و ماندگار «۱٣۴ نویسنده» نه آغاز پایان کانون نویسندگان ایران که به راستی آغاز تولدی دیگر، درخششی در شب دیجور نیروهای تاریکی و جهل و خرافه و تباهی بود که قاتلان را رسوای عام و خاص کرد و متن «ما نویسنده‌ ایم» را به سند تاریخی آزادگی نویسنده‌ ایرانی مبدل ساخت.

هنگامی که به منشور، اساس‌ نامه، اسناد بنیادی خود و بالاتر از همه به اصل آزادی وفادار بماند و تن به «مصلحت روز» و تمکین به قدرت‌ های حاکم زمانه ندهد، هم‌ چون یگانه تشکل مستقل نویسندگان مدافع آزادی بیان و قلم و اندیشه و نشر دردل مردم و روشنفکران مستقل جای دارد...»

احمد شاملو، فروغ فرخزاد و جلال آل احمد

محمد قوچانی، در سرمقاله‌ شهروند شماره‌ 23، به بهانه پرداختن به مقاله «قيصر امين‌پور» به زنده یاد احمد شاملو می پردازد. قوچانی، در قسمت ‌هايی از آن سرمقاله خود كه به شاملو و ديگر شاعران نوپرداز آزادی خواه وِ چپ پرداخته شده است، می نویسد:

«حتا رادیکالیسم خفته در شعر مدرن - که شاعران آن را در تقابل با سلطنت پهلوی قرار می‌ داد- از عوارض و علایم شبه مدرنیسم پهلوی بود که در شعر شاعرانی چون احمد شاملو تبلور می‌ یافت و آنان با وجود مرزبندی سیاسی در افق فلسفی و جهان ‌بینی مذهبی (لایسیزم) با این نظام سیاسی هم‌ رای و هم‌راه بودند

 قوچانی، به احکام خود چنین ادامه می دهد: «شعر مدرن در موضع‌گیری سیاسی گاه شعری انقلابی بود در نقد دیکتاتوری پهلوی و سرمایه‌داری‌ ِ دولتی و امپریالیسم غربی که بر ایران آن زمان تحمیل می شد. گروهی از شاعران در سطح مجادلات سیاسی می ماندند و به دلیل کوتاهی عمر و باختن جان (نه در مقام شاعر که در جایگاه چریک) موفق به فتح قله های شعری نمی شدند و بیش‌تر به سبب اعتقادات سیاسی خود به شاعرانی نامور تبدیل می شدند و گروهی دیگر گرچه از منظر شکاف سیاسی اپوزیسیون محسوب می‌ شدند اما با برجسته کردن پیوند فکری خود با حکومت سعی می کردند از مزایای لائیک بودن بهره برند و حیات شعری خود را تا فتح قله‌ های شعری ادامه دهند. خسرو گلسرخی شاخص گروه اول و احمد شاملو شاخص گروه دوم بود که نظام پهلوی در برخورد با آن‌ ها در وضعیتی متناقض به سر می‌ برد، از سویی شاملو را هم ‌سو با خود می ‌یافت و از سوی دیگر اختلاف نظر سیاسی با او را احساس می کرد

 «در رژیم جمهوری اسلامی اگر فروغ فرخ زاد زن نبود به واسطه‌ «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» همتای جلال آل احمد ستوده می شد

 «همان‌گونه که شاملو در جهان بینی فلسفی با نظام گذشته متحد بود و در تحلیل سیاسی از آن فاصله داشت، قیصر (امین پور) در جهان‌ بینی دینی با نظلم جدید متحد بود و در تحلیل سیاسی از آن فاصله می گرفت.» «قیصر شاعر جهان بی خدا نبود، هم چون شاعران نو مخالف قدرت بود اما ضدحکومت نبود

قوچانی می نویسد، چون شاملو لائیک بوده و حکومت پهلوی هم حکومتی لائیک بوده، پس «جهان بینی فلسفی شاملو با رژیم پهلوی متحد بوده» و اگر اختلافی هم بوده، «در مخالفت سیاسی با قدرت بوده و نه در ضدیت با حکومت پهلویوی، فراتر از این ها می رود و می افزاید: «تازه شاملو و دیگر شاعران چپ جزو «کارگزاران فرهنگی حکومت پهلوی» هم بوده‌ اند...»

معلوم نیست قوچانی، این تحلیل های ادبی غیرواقعی خود را از کدام عطاری پیدا کرده است؟ اما یک مسئله در افکار قوچانی و دوستانشان صریح و روشن است: آن ها منتقد جناحی به جناح دیگر حکومت اسلامی هستند. بر این اساس، قوچانی ها هر روشنفکر متعهد و مترقی را که از موضع دفاع از آزادی اندیشه، بیان، قلم و تشکل مستقل مخالف حکومت باشد را برای موقعیت خود و حکومت شان خطرناک ارزیابی می کنند و به همین دلیل به هر وسیله ای متوسل می شوند تا برای نویسندگان و هنرمندان متعهد و آزادی خواه پاپوش و پرونده سازی کنند. استاد همه این ها نیز حسین شریعتمداری مدیر مسئول و نماینده ولی فقیه در روزنامه کیهان، و یا لاریجانی رییس صدا و سیمای جمهوری اسلامی است.

براساس تفکرات قوچانی، «فروغ هم ‌تای جلال آل‌احمد بود و اگر زن نبود مورد وثوق جمهوری اسلامی قرار می‌ گرفت»! خواننده آگاه هرچه بیش تر فکر می کند که «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» فروغ، چه ارتباط فکری و اندیشگی با حکومت اسلامی و یا جلال آل‌احمد دارد حیرت زده می شود؟!

«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست های سیمانی.

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

ساعت چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک، خاک پذیرنده

اشارتی ست به آرامش

...

در واقع هر انسانی که نسبتا به فرهنگ سیاسی، ادبی و اجتماعی جامعه ایران و به تفاوت های فکری و جهان بینی فروغ و جلال آشنایی داشته باشد باید به این روزنامه نگار پرمدعای جناح «اصلاح طلب» حکومت اسلامی بگوید که یا شما ناآگاهید و یا غرض و مرضی و ریگی در کفش تان هست که با خراب کردن روشنفکران سکولار و چپ، خوش خدمتی بیش تری به ارتجاع حاکم نشان دهید. اگر افکار آل احمد نزدیکی هایی با افکار و سیاست های ارتجاعی حکومت اسلامی دارد، فروغ هیچ نسبت و نزدیکی با این گرایش ارتجاعی نداشته و شاعر آزادی ای بود.

بنظر می رسد تیم عطریان فر و قوچانی در مجله «شهروند امروز»، تحریف واقعیت های تاریخی و خراب کردن روشنفکران و هنرمندان و فعالین سیاسی سکولار و چپ در جامعه ایران را در صدر اولویت فعالیت های خود قرار داده است. در واقع بهترین خدمتی که این تیم به نوبه خود برای حکومت اسلامی و ارتجاع و خرافات مذهبی و اقتصاد نئولیبرالیسم می کند.

اگر مامورین اطلاعاتی حکومت اسلامی، برای سومین بار قبر شاملو را تخریب کردند، قوچانی نیز ماموریت دارد به شکلی دیگری شاملو را تخریب نماید. اما، حکومت اسلامی و همه جناح ها و قلم به دستان آن هم چون قوچانی می دانند که شاملوها، فروغ ها، مختاری ها، پوینده ها، در دل میلیون ها ایرانی به ویژه نیروی جوان جای دارند و با تخریب قبر شاملو و جلوگیری از مراسم های یادبود آن ها، و قلم فرسایی های مغرضانه و غیرواقعی قوچانی، در عزم و اراده اکثریت جامعه و به ویژه جنبش دانشجویی، جنبش کارگری، جنبش زنان و نویسندگان و هنرمندان برابری طلب و آزادی خواه و چپ در جهت مبارزه با کلیت حکومت اسلامی کم ترین تاثیری ندارد. حکومت اسلامی، همه جنایت های خود را بر علیه جامعه ایران انجام داده و اکنون نیز به آخر خط خود نزدیک شده است. بنابراین، ترس و واهمه اصلی قوچانی و هم کیشانش از رشد و گسترش اعتراضات سیاسی - اجتماعی و احتمال تغییر توازن قوا به نفع کارگران، زنان، دانشجویان، نویسندگان، روزنامه نگاران و هنرمندان مترقی و پیشرو و رادیکال است.

روشنفکر ایرانی در حال زوال است؟

محمد قوچانی، در سرمقاله ای تحت عنوان «در نكوهش روشنفكری»، هفته چهارم مرداد 1386، «حکم» می دهد که روشنفکری ایرانی در حال زوال است؟! وی، در این مورد می نویسد:

«مذهب‌ ستيزی و سنت‌ ستيزی روشنفكران كار عبث و بیهوده ‌ای است. مذهب ‌زدايی اتفاقی است كه هرگز رخ نخواهد داد... شگفت آن كه در اين پايان تاريخ روشنفكری، روشنفكری ايران آميخته به بدترين بلاها شده است. آغشته به ايدئولوژی ‌های بشری كه آن را به جناح ‌های سياسی و نه اعتقادی تعميم می ‌كند... روشنفكران ايران دل در گرو معبودی دارند كه مدت‌ هاست مرده است. روشنفكری جهان سال ‌هاست تن ‌زار و نزاری دارد. اما روشنفكران ايران هنوز مقلد قبله ‌های سنتی و روشنفكری ‌اند. و اين دليل اصلی زوال روشنفكری ايرانی است. در جهانی كه ساموئل هانتينگتون و فرانسيس فوكوياما و آنتونی گيدنز مشاوران سياستمداران آن هستند ديگر فاصله روشنفكران و ديگر نخبگان مدرن از ميان رفته است... ايران نيز دير يا زود بايد از اين سنت روشنفكری عبور كند. اين بار نبايد خبرها به ايران دير برسد. اين بار نبايد ساعتمان را به وقت قرن پيش اروپا تنظيم كنيم

قوچانی، از «مذهب زدایی» حرف به میان آورده است تا به جدایی کامل دین از دولت و آموزش و پرورش سرپوش بگذارد. مبارزه نه برای «مذهب زدایی»، بلکه برای جدایی کامل دین از دولت و آموزش و پرورش، مبارزه ای بس مهم و ریشه تاریخی جهانی دارد. از نویسندگان دوران رنسانس، احزاب و سازمان های چپ و سوسیالیست تاکنون، برای این جدایی مبارزه کرده اند. مبارزه در راستای جدایی دین از دولت و آموزش و پرورش برای سازمان ها و احزاب کمونیستی، جدا از مبارزه طبقاتی نیست. بنابراین، قوچانی، مسئله «مذهب زدایی» را پیش می کشد تا در افکار عمومی سردرگمی ایجاد کند. مذهب کاملا امر خصوصی انسان هاست و نباید کم ترین دخالتی در دولت و آموزش و پرورش داشته باشد. بنابراین، نمی توان در امر خصوصی افراد دخالت و از جمله «مذهب زدایی» کرد. اما با تمام قدرت می توان در مبارزه طبقاتی برای جدایی دین از دولت و آموزش و پرورش روشنگری و مبارزه علمی کرد.

همچنین به یاد داریم که پس از سقوط اتحاد شوروی، دو کتاب بيش از همه در سطح بین المللی جلب توجه کردند: يکی کتاب «پايان تاريخ» فرانسيس فوکو ياما و ديگری کتاب «رویارویی تمدن ها»، اثر ساموئل هانتيتگون. فوکوياما، از سقوط بلوک شوروی، پيروزی دموکراسی ليبرال در مقياس جهانی را نتیجه گرفت. به عقیده نويسنده کتاب «پايان تاريخ»، برافتادن نظام‌ های کمونيستی باعث شده است که سرمايه‌ داری ليبرال در سرايت و اشاعه به سراسر دنيا، ديگر با موانع چندانی روبرو نباشد و اينک بتواند دامنه نفوذ خود را با شتاب و سرعت بيش تری تا اقصی نقاط جهان گسترش دهد.

هانتينگتون، در اوج شادمانی که فوکو ياما از پيروزی و گسترش شتابناک ليبراليسم نوید می داد پيش ‌بينی دیگری از سير و سمت تحولات آتی جهان ارائه داد.

هانتینگتون، نظريه «رویارویی تمدن ‌ها» را در سال ۱۹۹۳ به صورت مقاله و دو سال بعد در شکلی مبسوط تر به صورت کتاب درآورد بر اين ايده محوری متکی است که در قرن نوزدهم چالش ميان دولت- ملت‌ های نوبيناد جهت‌ دهنده اصلی به تحولات و نزاع‌ های تاريخی بود، در قرن بيستم رویارویی ايدئولوژی‌ ها و جنگ سرد بين دو نظام سرمايه‌داری ليبرال و کمونيسم چنين نقشی را بازی می ‌کرد و اينک، يعنی در آستانه ورود به قرن بيست و يکم که کمونيسم ورافتاده و روندهای جهانی شدن مرزهای دولت‌ های ملی را به عنوان عنصر هويت ‌بخش به شهروندان تضعيف کرده، اين سنن و فرهنگ ‌ها هستند که هويت ‌ساز می ‌شوند. به باور هانتينگتون، در قرن بيست و يکم بشر بيش از پيش تعريف وجودی و نيز،‌ دوری و نزديکی خود با ديگران را بر مبنای اشتراکات فرهنگی، قومی و مذهبی استوار می کند. هانتينگتون، قرن بيست ‌و يکم را «دوران جنگ‌ های مسلمانان» می ‌نامد.

نظريه هانتيگتون فوکویاما را هواداران و منتقدان، از زوایای مختلفی مورد نقد قرار داده اند. از جمله از موضع طبقاتی، نه جنگ بین تمدن ها و فرهنگ ها و مذاهب. جنگ واقعی بین طبقات است و در جهان امروز سرمایه داری تمام جهان را فراگرفته است. در سیستم سرمایه داری، اقلیتی سرمایه دار با حمایت دولت و ارتش و با بهره گیری از خرافات ملی و مذهبی اکثریت جامعه بشری، یعنی کارگران و مردم محروم و فقیر را به طور وحشیانه ای استثمار می کنند. از این رو، جنگ واقعی بین این دو طبقه اصلی جامعه، یعین طبقه سرمایه دار و طبقه کارگر است و انقلابات و تحولات جهان نیز در شکل عالی تر این مبارزه طبقاتی به وقوع می پیوندند. همان طور که در تاریخ دوران اولیه انسانی، دوران برده داری، دوران فئودالی، هر کدام جای خود را با مبارزه اجتماعی به دیگری داده اند؛ بر این اساس در آینده نیز با مبارزه ای که به پیشگامی طبقه کارگر متشکل و متحد و آگاه در جریان است سرمایه داری واژگون و جای خود را به جامعه سوسیالیستی خواهد داد. واقعیت های روند تاریخی و تکامل تاریخ بشر، به ما نشان می دهد که هم «رویارویی تمدن ‌ها» هانتینگتون و هم «پایان تاریخ» فوکو ياما، از موضع نئولیبرالیسم و به ویژه در راستای گسترش سیاست های سلطه گری دولت آمریکا در جهان «یک قطبی» مطرح شده است. امروز حدود 18 سال از فروپاشی شوروی و تلاش دولت آمریکا در راستای «نظم نوین جهانی» و رویای ساختن «جهان یک قطبی» می گذرد. در این مدت، جهان بر خلاف دولت آمریکا و نظریه پردازان آن، نه تنها به سوی «یک قطبی» شدن پیش نرفته است، بلکه برعکس عملا چند قطبی هم شده است. غول هایی مانند چین، ژاپن و اتحادیه اروپا و حتی روسیه، رویای سلطه گری دولت آمریکا بر جهان را تحقق نیافتی کرده است. بنابراین، روندهای تاریخی در دنیای پس از فروپاشی شوروی، این واقعیت های اقتصادی و اجتماعی جهان را در حد قابل لمسی در مقابل جوامع بشری قرار داده است که همین امروز، نویسندگان این تزها و تئوری ها را نیز دچار تردید کرده است. از این رو، بی جهت نیست که توجه قوچانی ها از به این پرچم داران نئولیبرالیسم جهانی و چپ ستیز جلب است.

مهم تر از همه، امروز با تحولات پرشتاب و دستاوردهای علمی و تکنولوژیکی، جهان به یک دهکده کوچکی تبدیل شده است که انسان ها را به مسيحی، مسلمان، بودائی، یهودی و... تقسیم کردن سیاستی فاشیستی و زمینه سازی برای راه انداختن جنگ های مذهبی است. از سوی دیگر، باز هم از طریق همین دستاوردهای بشری و هم از طریق میلیون ها مهاجر و پناهنده فرهنگ جهانی ساخته شده است که در نزدیکی جوامع بشری به همدیگر تاثیرگذار و روندی مهم است.

در جهان امروز منافع اقتصادی و سياسی طبقات مختلف، مسیر مبارزه انسانی را تعیین می کند. امروز برای اکثریت تولیدکنندگان نیازهای اجتماعی در جهان، از جمله مسئله دستمزد، معضل بی کاری، بیمه بیکاری مکفی، شدت استثمار، نابرابری زن و مرد، لغو شکنجه و اعدام، لغو کار کودکان، فقر و توسعه‌ نيافتگی، برکناری حکومت های دیکتاتوری، نجات محیط زیست، نابودی سلاح های اتمی، اعتراض جهانی به جنگ، اعتراض جهانی علیه سرمایه داری و...، نقش اصلی را در نوع رابطه ميان انسان‌ ها،‌ سازمان ها و احزاب، دولت ها و همچنین تبادل نظرهای علمی و فرهنگی در سطح جهان ایفا می کنند.

تئوری «پایان تاریخ»، یکی از تئوری های نئولیبرالیستی بر علیه سوسیالیسم علمی که بنیان گذاران آن، مارکس و انگلس هستند، یعنی علم رهایی بشر در جهان است. این سوسیالیسم کارگری، ربطی به فروپاشی دولت شوروی و سوسیالیسم روسی ندارد. فوکویاما، به عنوان یک نظریه پرداز کاخ سفید، در تلاش است که جامعه بشری بپذیرند تاریخ کمونیسم با فروپاشی شوروی به پایان رسیده است. بنابراین، سیستم موجود را که مبتنی بر استثمار انسان از انسان است، تغییر ناپذیر معرفی می کند. از این زاویه تئوری فوکویاما، شور و شوق لیبرال ها در تمام جهان و در ایران نیز کسانی هم چون قوچانی ها را برانگیخته است. این تئوری قبل از هر نقدی، با واقعیت های جهان بشری و روند تکامل تاریخ انسان خوانایی ندارد.

آنتونی گیدنز نیز یکی از نظریه پردازان و جامعه شناسانی است که مورد توجه قوچانی بوده است. گیدنز، مهم ترین نظریه پرداز اجتماعی بریتانیایی، مشاور ارشد تونی بلر (نخست وزیر سابق انگلستان) و حزب کارگر انگلیس است. آنتونی، حدود سه دهه است که جایگاه چشم گیری در جامعه شناسی لیبرالی پیدا کرده است، به تعبیری مغز متفکر حزب کارگر، یعنی حزب حاکم انگلستان است.

در ایران نیز کتاب «جامعه شناسی» وی، جزو منابع درسی دانشگاهی است و در دفعات متعدد به چاپ رسیده است. از دیگر آثار مهم گیدنز، میتوان به کتاب «راه سوم» اشاره کرد. در مقدمه این کتاب آمده است، منظور ما از نگارش اين کتاب کوچک، مشارکت در گفتگوهايی است که در حال حاضر در بسياری از کشورها درباره آينده سياست های سوسيال دموکراتيک جريان دارد. دلايل بحث به حد کافی روشن اند: فروپاشی نظريه غالب درباره رفاه اجتماعی که تا سال ۱۹۷۰ بر کشورهای صنعتی مسلط بود، بی اعتباری نهايی مارکسيسم و دگرگونی های بسيار عميق اجتماعی، اقتصادی و فنی که موجب وقوع اين جريانات شد. در مقابل، چه بايد کرد؟...

گیدنز، تاکید دارد که «راه سوم» در انگلستان، با سياست های «تونلی بلر» و حزب کارگر جديد همراه است... گسستگی «تونی بلر» از حزب کارگر (قديم) واقعيتی ملموس است اما نبايد از ياد برد که حرکتی مشابه، به وسيله اکثريت احزاب سوسيال دموکرات اروپا، در عمل، انجام پذيرفته بود. گرچه، در بسياری از نقطه نظرها، بحث های پيش گرفته شده در بريتانيا، می تواند از بحث موجود در شاخه های پيشرفته سوسيال دموکراسی اروپا، فراتر به نظر آيد، اما اين کشور بايد هم چنان آماده همراهی فعال با پيدايش انديشه های تازه باشد. انگلستان بايد به جای بسنده کردن بر گرايش ها و مفاهيم آمريکايی، جايگاهی پرنشاط و زنده برای تبادل نظر آفرينش گر ميان ايالات متحده و قاره اروپا فراهم آورد. اغلب کشورهای اين قاره، برعکس انگلستان، تجربه های بلند مدت حکومت نئوليبرال را در پيشينيه خويش ندارند. «تاچريسم» با تمام توان ها و ناتوانی هايش به هرحال بر جامعه بريتانيا تاثير گذاشته است. «مارگارت تاچر» مانند اکثر نئوليبرال ها، يک محافظه کار عادی نبود. او، در حالی که سياست هايش دگرگونی بنيادين در جامعه را ايجاب می کرد، با برافراشتن پرچم بازار، موسسات و رجال سنتی و ريشه دار را مورد حمله قرار داد. واکنش حزب کارگر، و پيش از همه روشنفکران طرفدار آن، تاييد مجدد ديدگاه های چپ کهنه بود. شکست های انتخاباتی اما، جهت گيری نوين را ايجاب کرد. در نتيجه، بحث های سياسی در انگلستان لحنی آزادتر نسبت به ساير سوسيال دموکرات های تازه اروپا يافتند و انديشه های شکل گرفته در بريتانيا، برغم بافت و پيشينيه دگرگون جوامع، در گفتگوهای موجود در قاره اروپا، بسيار معتبر به نظر می رسند...

بدین ترتیب، گیدنز، پرچمدار کنار گذاشتن کلیه دستاوردهایی است که با مبارزه پیگیر کارگران و مردم آزادی خواه به احزاب حاکم سوسیال دموکرات در غرب تحمیل شده بود. چرخش و روی آوری به سوی سیاست های اقتصادی و اجتماعی بازار آزاد و سیاست های تاچریسم و ریگانیسم در جهان است. در واقع عروج تاچریسم و ریگانیسم درد هه هشتاد و فروپاشی شوروی در دهه نود، شکست «دولت رفاه» را در غرب به دنبال داشت. بسیاری از دستاوردها اقتصادی و اجتماعی توسط دولت های سوسیال دموکرات و راست پس گرفته شد. در دهه های اخیر، همین سیاست های نئولیبرالی باعث شده است که پاره ای از حقوق سوسیالی و دیگر بیمه های اجتماعی در حاکمیت دولت های پیشرفته صنعتی غرب محدودتر گردد. در مقابل تورم و گرانی قدرت خرید مردم تنزل یافته و بیکاری به یک معضل اجتماعی تبدیل شده است. میلیون ها انسان به ویژه مهاجرین و پناهندگان هر چه بیش تر به حاشیه شهرها رانده شده اند. اعتراض ده ها هزار جوان حاشیه نشین شهر پاریس و برخی دیگر از شهرهای فرانسه در سال گذشته، سران اتحادیه اروپا را به تفکر واداشته است تا راه حلی برای حل این معضل اجتماعی فزاینده پیدا کنند. کنوانسیون 1951 ژنو زیر سئوال رفته و هیچ دولتی از آن تبعیت نمی کند و... بنابراین، جای تعجب نیست که قوچانی از موضع ضدکمونیستی شیفته این تئوریسین ها و ستایشگر بازار آزاد و نئولیبرالیسم آن ها شده است.

«كاش به جای اين خيل روشنفكران مدهوش دموكراسی جمعی از تاجران عاشق سرمايه ‌داری داشتيم»؟!

قوچانی، در سرمقاله دیگری تحت عنوان «تاجران برتر از روشنفکران» در مجله «شهروند امروز»، به تاریخ هفته سوم شهریور 1386، از موضع سرمایه داران و حکومت حامی سرمایه، چنین می نویسد:

«روشنفكران ايرانی در صد سال گذشته با دميدن در تئوری ‌های توسعه دولتی نه تنها امكان توسعه ملی را از جامعه ايرانی سلب كرده ‌اند بلكه امكان هرگونه تغيير را از آن گرفته ‌اند. اين همه كه در وصف دولت سخن گفته ‌ايم درباره بازار سخن نگفته ‌ايم. فراموش كرده ‌ايم حق انتخاب اول در بازار بايد به رسميت شناخته شود و بعد در پارلمان. فراموش كرده‌ ايم كه كارمندان يك دولت نمی ‌توانند مخالفان آن دولت باشند. فراموش كرده ‌ايم دولتی كه خرج ملت خود را می ‌پردازد نمی ‌تواند نافرمانی آن ها را تحمل كند

قوچانی، تاکید می کند: «شكاف «دولت - بازار» مهم ‌ترين شكاف تاريخ معاصر ماست كه ناديده گرفته شده است. بازار حتی از حزب هم برای دموكراسی ضروری ‌تر است. جامعه مدنی بدون بخش خصوصی معنا ندارد. جامعه باز بدون اقتصاد آزاد معنا ندارد. كاش به جای اين خيل روشنفكران مدهوش دموكراسی جمعی از تاجران عاشق سرمايه ‌داری داشتيم. شايد آن روز دموكراسی را نه در كتاب ‌ها كه در خيابان ‌ها احساس می‌كرديم...»

در این جا نیز قوچانی، علاوه بر این که تاریخ را وارنه نشان می دهد تا سیاست نئولیبرالی خود را پیشرو جلوه دهد، مدعی است که روشنفکران ایرانی در صد سال گذشته، به دلیل این که دولت گرا بودند توسعه ملی را از جامعه سلب کرده اند. این دروغ بزرگی بیش نیست. در صد سال گذشته، اولا روشنفکران همواره مورد غضب حاکمان قداره بند ملی و مذهبی حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی و در معرض خطر ترور، زندان و کشنجه و اعدام بوده اند. و از سوی دیگر، اکثر روشنفکران ایرانی اگر هم آشکار بر علیه حاکمان و قدرت مندان دیکتاتور مبارزه نکنند اما حامی حکومت ها نیز نبوده اند و در رشد و توسعه جامعه در حد توان و ظرفیت خود تلاش کرده اند. نه این که بنا به ادعای کاذب قوچانی،«امکان هرگونه تغییر را از جامعه گرفته اند»؟ سئوال از قوچانی این است که روشنفکران چگونه و به چه ابزار و امکانی «امکان هرگونه تغییر را از آن گرفته اند»؟!

قوچانی، نخست تاریخ را وارونه می کند تا سپس به روشنفکران توصیه کند که مانند وی، به ستایش بازار بپردازند و «عشق به تاجران عاشق سرمایه داری» را برتر از «روشنفکران مدهوش دموکراسی جمعی» بدانند. و البته توصیه اکید ایشان این است که ضدیت با حکومت اسلامی را کنار بگذارند و مشغول کارهای خودشان باشند و در مسایل سیاسی و اجتماعی دخالت نکنند.

محمد قوچانی بر علیه جنبش دانشجویی

محمد قوچانی، 15 مهر 1386 در شماره 19 «شهروند امروز»، در یادداشت سردبیر، تحت عنوان «التقاط جدید: پوپولیسم جاده صاف کن کمونیسم»، می نویسد: «نفوذ اندیشه های کمونیستی از نوع استالینی آن در دانشگاه های ایران خطری نیست که صادق ترین اصول گرایان و سنت گرایان از آن نگران نباشند و این خطر واقعا وجود دارد. هنگامی که دولت همه اهداف خود را در اقتصاد و آن هم اقتصاد معیشتی خلاصه می کند، هنگامی که فردیت انسان ها را نادیده می گیرد و تنها با جمعیت سخن می گوید ... آیا انتظاری جز احیای چپ گرایی در ایران باید داشته باشیم؟ هنگامی که قواعد اساسی فقه اسلامی در اصالت فرد و اقتصاد آزاد را نادیده می گیریم، آیا می توانیم از بازگشت دوباره چپ ها به دانشگاه ها نگران نباشیم؟... به همین دلیل است که ضروری ست محافظه کاران سرشناس از جمله همان مقام عالی رتبه دولت فعلی این بار مانع از تکرار فاجعه شوند تا التقاط جدید نفاقی تازه نسازد

محمد قوچانی، در سرمقاله اش، فتوا می دهد: «بر اساس هر یک از این ایدئولوژی های وارداتی در ایران جنبشی تقلیدی شکل می گرفت که سعی داشت آخرین مدل های مارکسیستی وارداتی را در ایران اجرا کندو می افزاید: «آخرین شکل مارکسیسم در ایران دهه های 40 و 50 اما کاستروئیسم بود. ایرانیان ساده دل گمان می بردند تئوری محاصره شهرها از طریق حاشیه ها و هجوم رزم آوران مارکسیست از کوه ها و جنگل ها رمز پیروزی انقلاب است. بدین ترتیب جنگل های سیاهکل گیلان بدیل کوه های سییراماستیرای کوبا شد و کمونیست های ایران هر دم انتظار کاسترو یا چه گوارایی که از کوه پایین آید و کوهپایه را تسخیر کند و دیکتاتوری را براندازد و سوسیالیسم را اجرا کند

چنین تحلیلی اوج بی سوادی و عدم آگاهی وی با تاریخ مارکسیسم و مبارزه کمونیستی را نشان می دهد و از طرف دیگر، بیانگر این واقعیت است که او نیز هم چون بسیاری از هم کیشان خود در حکومت اسلامی، هنوز از چپ ستیزی و کمونیست و آزادی خواه کشی سیر نشده است.

به شاهکار قوچانی در تحریف تاریخ توجه کنید: «محمدرضا پهلوی نه تنها سعی می کرد همواره دوست اتحاد جماهیر شوروی یا جمهوری خلق چین بماند نه تنها میزبان برژنف و هواکوفنگ در تهران بود بلکه با انقلاب سفید و تاسیس سپاه دانش و سپاه بهداشت سعی می کرد کارکردهای کاسترو در جامعه ایران را به دوش کشد و با ایجاد حزب رستاخیز و به خدمت گرفتن گروهی از کمونیست ها و مائوئیست های سابق در آن به پادشاهی خود رنگ و بوی سوسیالیستی بدهد و رد پای فاشیسم را با رنگ و لعاب سوسیالیسم دولتی پنهان کند. موج چپگرایی چنان شدید بود که حاکمیت وقت و اپوزیسیون زمان هر دو به سوی سوسیالیسم می رفتند

قوچانی که در چندین روزنامه حکومتی به عنوان روزنامه نگار و سردبیر کار کرده در تحریف واقعیت های تاریخی و پرونده سازی استاد شده است. بی جهت نیست که خود را شاگرد حجاریان، و جلایی پور، شمس الواعظین و... می داند. اگر این هم کیشان و همکاران قوچانی، نظیر حجاریان، عطریان فر، حسین شریعتمداری و ... در زندان، زندانیان سیاسی را وادار به اقرار دروغ می کردند و هنوز هم این روش شناخته شده شکنجه گران حکومت اسلامی بر علیه زندانیان سیاسی است؛ قوچانی نیز در تلاش است شاه سرنگون شده ایران را که دشمن سرسخت کمونیسم و آزادی های فردی و اجتماعی بود؛ نقش ژاندارم آمریکا در منطقه را به عهده داشت و اساسا با کودتای 28 مرداد 1323، با حمایت دولت آمریکا پایه های حاکمیت خود را محکم کرد، طرفدار «اصلاحات کمونیستی» معرفی می کند؟! لابد در 16 آذر 1332 که ماموارن حکومت نظامی شاه وارد دانشگاه تهران شدند و دانشجویان را به گلوله بستند که در اثر آن سه دانشجو جان باختند بخشی از اصلاحات «کمونیستی» شاه بوده است؟

قوچانی، نیک می داند که هم حکومت اعلیحضرت همایونی، یک حکومت دیکتاتوری بود که اکثریت مردم ایران و در پیشاپیش همه کارگران به ویژه کارگران قهرمان صنایع نفت با انقلاب خود، با امید و آرزوی برقراری یک جامعه مرفه و انسانی و آزاد این حکومت را به گورستان تاریخ فرستادند. و هم حکومت اسلامی را که بنیان گذار مرتجع آن آیت الله خمینی را قوچانی ها «رهبر» و «پدر معنوی» خود می دانند، دیر یا زود به همان گورستانی خواهند فرستاد که حکومت پهلوی را فرستادند. محمدرضا شاه، در مصاحبه با ارویانا فالاچی رسما با صدای بلند گفته بود که «ما کمونیست ها اعدام می کنیماو، در این مصاحبه زنان را تحقیر کرده بود. خمینی نیز پس از انقلاب 57، در مصاحبه با فالاچی، بر سرکوب ها و اعدام ها تاکید می کند و زنان را منحرف کننده مردان می نامد. بنابراین، اگر ظاهر لباس پوشیدن محمدرضا شاه و خمینی را به کناری بگذارید افکار ارتجاعی و جنایت کارانه آن ها تفاوت چندانی با هم ندارند. سران حکومت اسلامی و در راس همه خمینی، به صدور تروریسم، برقراری آپارتاید جنسی، آدم کشی و آزادی کشی و دشمن درجه یک آزادی بیان و قلم و آزادی های فردی و اجتماعی و رفاه و شادی در جهان معروفند.

قوچانی، همچنین حزب رستاخیز را که به دستور شاه، عوامل حکومت موسس آن بودند به احزاب سوسیالیست نسبت می دهد... در حالی که این حزب نه توسط کارگران و سوسیالیست ها، بلکه توسط حکومتی که دشمنان طبقاتی آن هاست به وجود آمده بود. نه حزب رستاخیز و نه شبه احزابی که تاکنون به طور رسمی در حکومت اسلامی به وجود آمده اند هیچ کدام ربطی به دخالت مردم مزدبگیر و زحمت کش و آزادی خواه در سرنوشت خویش نداشته و جریانات دست ساز حکومتی ها و پلیس مخفی آن ها بودند تا از این طریق حاکمیت و سلطه خویش را بر جامعه تحمیل کنند.

قوچانی، نهایت پس از این زمینه چینی ها و تحریف تاریخ و واقعیت ها، فتوای خود بر علیه دانشجویان چپ و آزادی خواه و برابری طلب را چنین صادر می کند: «اما التقاط جدید تنها حرکتی سیاسی است که برای سرکوب کردن حریف بستری را برای حریفان اصلی خود مهیا می کند که بازنده اصلی در نهایت خود او خواهد بود. نفوذ اندیشه های کمونیستی از نوع استالینی در دانشگاه های ایران خطری نیست که صادق ترین اصول گرایان و سنت گرایان از آن نگران نباشند و این خطر واقعا وجود دارد. هنگامی که دولت همه اهداف خود را در اقتصاد و آن هم اقتصاد معیشتی خلاصه می کند هنگامی که فردیت انسان ها را نادیده می گیرد و تنها با جمعیت سخن می گوید هنگامی که برادران مدرن و مسلمان خود را در ترکیه و عراق همان آزادی خواهان مومن و مسلمان را وامی گذاریم و از آمریکای لاتین دوست می گیریم و هر سال به دیدار هوگو چاوس و اوا مورالس می رویم و میزبان فرزندان چه گوارا در ایران می شویم و برای مراسم بزرگ داشت چریکی که نسبتی با ملت و فرهنگ ما ندارد پیام می فرستیم آیا انتظاری جز احیای چپ گرایی در ایران باید داشته باشیم؟ هنگامی که قواعد فقه اسلامی در اصالت فرد و اقتصاد آزاد را نادیده می گیریم آیا می توانیم از بازگشت دوباره چپ ها به دانشگاه ها نگران نباشیم؟»

قوچانی، نگران است که توازن قوای طبقاتی به نفع طبقه کارگران و کمونیسم تغییر کند. این ترسی است که به جان سران حکومت اسلامی و حامیان قلم به دست آن هم چون قوچانی ها افتاده است. آن ها، با هر اعتراض کارگران، زنان، دانشجویان و مردم عدالت خواه خواب از چشمانشان می پرد و ترس و واهمه تمام وجودشان را می گیرد. قوچانی، از شعارهای دانشجویان معترض و خواهان تغییر نظیر «سوسیالیسم یا بربریت»، «جنبش دانشجویی متحد جنبش کارگری است»، «آپارتاید جنسی لغو باید گردد»، «مرگ بر دیکتاتور» و... آن چنان به وحشت افتاده است که از حاکمان قداره بند درخواست می کند هر چه زودتر آن ها سرکوب سرکوب کنند. در چنین شرایطی، قوچانی حق دارد نگران آینده حکومت اسلامی و از کف رفتن قدرت ملی - مذهبی ها و لیبرال ها باشد.

قوچانی، حتی در ادامه نوشته خود، تعادل خود را از دست می دهد و می نویسد: «نسل جدیدی از سوسیالیست ها که بهتر است به آن ها لقب سوسول سوسیالیست را بدهیم. همان طبقه متوسطی که چون تاریخ ملی اش را نخوانده و قهرمانانش مرده اند و در پی قهرمان گمشده اش می گردد که امروزین باشد و مد روز و خوش قیافه و موضوع گفتگوهای عاشقانه رو به سوی ارنستو چه گوارا می برد و روی تی شرت و پوستر و مجله و دیوار خانه او را بت خویش می سازد

اگر این گفته قوچانی واقعیت دارد، یعنی فعالین و رهبران جنبش دانشجویی «سوسول سوسیالیست» هستند پس چه ترسی از این «سوسول سوسیالیست» ها دارند که ارگان های اطلاعاتی - امنیتی حکومت اسلامی، در کم تر از دو هفته حدود 60 دانشجوی «سوسول سوسیالیست» را در منازل، خیابان، محل کار و دانشگاه دستگیر و زندانی کردند و در زیر وحشیانه ترین شکنجه ها قرار دادند؟

محمد قوچانی، در پایان مقاله مورخه هفته اول دی 1386 تحت عنوان «مرگ جنبش دانشجويی...»، تاکید می کند: «... و اين سرنوشت محتوم جنبش دانشجويی است: جنبش دانشجويی مرد، زنده ‌باد دانشگاه

مثل معروفی است که می گویند: «لنگه کفش در بیابان نعمتی استاز کشوری که حکومت آن دشمن درجه یک آزادی بیان «شهرت و آوازه؟» جهانی دارد؛ حکومتی که ده ها هزار انسان جوان و پیر، زن و مرد را اعدام و فقط در سال 67 چندین هزار زندانیان سیاسی را قتل عام کرده است؛ هنوز چوبه های دار آن در خیابان ها برپاست و «مجرمین؟را در خیابان ها در مقابل چشمان ناباور کودکان و بزرگان به دار می آویزد تا رعب و وحشت بیش تری در جامعه ایجاد کند؛ حکومتی که زندان هایش مملو از فعالین جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانشجویی، روزنامه نگار و وبلاگ نویس و مردم آزادی خواه و معترض است؛ و حکومتی که به کانون نویسندگان این مملکت، نه تنها اجازه برگزاری حتی یک مجمع عمومی در سال را نیز نمی دهد، بلکه اعضای فعال آن را نیز تهدید و ترور می کند، آثارشان را شدیدا سانسور می نماید؛ جای تعجب نیست که در چنین مملکتی، قوچانی ها، قلم به دست شوند و تحت عنوان «روزنامه نگار» مخالفین حکومت جنایت کارشان و به ویژه گرایش چپ جامعه و جنبش های اجتماعی عدالت خواه و برابری طلب را این چنین وقیحانه مورد اهانت و افترا قرار دهند.

قوچانی، به اصطلاح دست پیش می گیرد تا پس نیافتد. زیرا وی، به خوبی می داند که طرفداران گرایش وی و هم فکرانش در دانشگاه های ایران، یعنی «دفتر تحکیم وحدت» که یکی از فرقه های هفده گانه جناح «دوم خرداد» بود مرده است، نه جنبش دانشجویی. شاید سازمان ها و احزاب به هر دلیلی از بین بروند اما جنبش ها همیشه زنده اند. حکومت اسلامی، شاید با وارد کردن ضربات پلیسی بتوانند مانع پیشروی و حرکت سریع این جنبش ها را شود، اما نمی تواند آن ها را از بین ببرد. بعلاوه جنبش دانشجویی ایران، امروز بیش از هر زمان دیگری زنده و بالنده است و به همین دلیل نیز لرزه بر اندام حاکمان و قلم به دستان سیستم موجود انداخته است. قلم به دستانی چون قوچانی، با قلم خود کانون نویسندگان و جنبش دانشجویی را در نزد افکار عمومی ترور می کنند و مامورین امنیتی حکومت آن ها نیز فعالین چپ و آزادی خواه دانشجویی را تعقیب و تهدید، دستگیر و زندانی و شکنجه می کنند. برای مثال جانیان حکومت اسلامی، ابراهیم لطف اللهی دانشجوی ترم 5 دانشکده حقوق سنندج، که از روز ۱۶ دی 1386 در سر جلسه امتحان بازداشت شده بود، زیر شکنجه جان باخت. روز ۲۵ دی 1386، به خانواده این دانشجو، اطلاع داند که پسرشان در زندان خودکشی کرده است و برای تحویل گرفتن جسدش به گورستان مراجعه کنند. علی رغم  حضور خانواده اش در گورستان، مامورین از تحویل جسد امتناع ورزیدند و در ساعت ۱۱ همان شب جسد را  دفن کردند و روی قبرش بتون ریختند. نیکبخت، وکیل خانواده لطف اللهی خواستار نبش قبر و کالبد شکافی شده است.

اگر پرونده قتل «زهرا  کاظمی»، خبرنگار ایرانی - کانادایی و یا پرونده قتل خانم دکتر «عامری» که در زندان امر به معروف همدان به قتل رسید به سرانجام رسید؟ پرونده این قتل و حشیانه نیز به سرانجام خواهد رسید؟!

آیا تاکنون قوچانی و همکارانش به عنوان روزنامه نگار، این جنایات را محکوم کرده اند و یا خبر آن را در رسانه های رنگارنگ خود اعلام کرده اند؟! هرگز!

برخلاف تصور قوچانی، نه جنبش دانشجویی، نه جنبش کارگری و نه جنبش زنان تعطیل شدنی نیستند. با دستگیری هر کدام از رهبران و فعالین این جنبش ها، ده ها تن دیگر جای آن ها را می گیرند و این جنبش ها را هدایت و رهبری می کنند. در واقع وضعیت اجتماعی و سیاسی جامعه ایران و همچنین افکار عمومی بین المللی با شرایط دهه های شصت و هفتاد که حکومت اسلامی، با حملات وسیع و اعدام های گسترده توانست یک دوره ای این جنبش ها را به سکوت وادار نماید، امروز بسیار متفاوت است، یعنی تکرار وقایع آن سال ها برای حکومت اسلامی امکان پذیر نیست؛ نه به این دلیل که وحشی گری های حکومت اسلامی کم شده است، بلکه جنبش های اجتماعی ایران سطح مبارزه خود را به جایی رسانده اند که حکومت اسلامی، جرات تکرار فجایع دهه های شصت و هفتاد را ندارد. اکنون هر اقدام سرکوبگرانه حکومت اسلامی، بلافاصله اعتراضات گسترده ای را به دنبال دارد. برای مثال، اعتراضات دانشجویی که از 13 آذر آغاز شده است، هنوز هم ادامه دارد.

تیم مجله «شهروند امروز» به ریاست محمد عطریان فر

محمد قوچانی، عضو شناخته شده تیم محمد عطریان فر است. عطریان ‌فر، معاون سیاسی و امنیتی سابق وزیر کشور، از بنیان گذاران بازداشتگاه «وصال»، یکی از شکنجه گاه‌ های مخوف حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی و مدیر مسئول روزنامه ‌‌های «همشهری» و عضو تیم روزنامه‌ «شرق» بود. در دوران 8 سال معاونت سیاسی وزارت کشور عطریان فر بود که بازداشتگاه مخفی «وصال» راه‌اندازی شد و سال ‌ها پس از دستگیری شهرداران مناطق تهران و شکنجه‌ آن ‌ها، اسم این بازداشتگاه سر زبان ‌ها افتاد. و در حال حاضر وی، رييس شورای سياست گذاری مجله «شهروند امروز» است که سردبیری آن را نیز محمد قوچانی به عهده دارد.

نشریه «چشم‌انداز» شماره‌ ۴۰، در گفتگویی با محمد عطریان فر، او را چنین معرفی کرده است:

«مسئول در قسمت پخش خبر «سازمان صدا و سیما»، عضو شورای سردبیری روزنامه كیهان در دوره مدیریت آقای سیدمحمد خاتمی در سال‌ های 1360 تا 1362، سازمان صنایع ملی (1363)، معاونت صنایع دفاع (1364)، معاون سیاسی وزارت كشور (1364 تا 1372) و هم زمان با تصدی پست وزارت آقای عبدالله نوری، سردبیری، مدیر مسئولی و مدیر عاملی روزنامه همشهری (از بهمن سال 1371 تا تیر سال 1382) به مدت ده سال و شش ماه، رئیس شورای شهر تهران (دوره اول) (1380 تا 1382)، عضو شورای مركزی كارگزاران سازندگی و بنیان گذار و رئیس شورای سیاست گذاری روزنامه شرق

عطریان فر، در این گفتگو، در رابطه با فعالیت های امنیتی و بازجویی خود می گوید: «پروژه كنترل فرقان دست بچه ‌های سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بود كه در دستگاه ‌های اطلاعاتی هم فعال بودند. بنا به ارتباطی كه داشتم چند جلسه با اكبر گودرزی، رهبر فرقان در زندان مباحثه كردم، ... فردی را درون فرقه فرقان سراغ داشتم كه دو برابر سنش عملیات انجام داده بود. 16 سال سن داشت و 32 عمل نظامی مثل سرقت اسلحه، شناسایی، ترور و زدن بانك انجام داده بود. این نوجوان آن چنان مقاومت می ‌كرد كه حتی زیر سنگین‌ ترین فشارهای بازجویی هم شكسته نشد... به یاد دارم با قاتل مرحوم مفتح صحبت می‌كردم كه جوانی بسیار ساده ‌لوح بود...»

عطریان فر، در مورد قتل عام شدگان ۶۷ در مصاحبه با نشریه چشم ‌انداز شماره‌ ۴۰، می‌گوید: «من با یكی از مسئولینی كه در جریان حوادث سال 1367 مسئولیتی داشت صحبت می‌ كردم پرسیدم شما این افراد را كه صدا می ‌زدید و با آن ها گفتگو می‌ كردید، آیا اشاره می ‌كردید كه اگر روی مواضعت باشی چه نتیجه‌ای دارد؟ ایشان می‌ گفت نه، به این صورت كه تو می‌ گویی نه

لازم به یادآوری است که در سال 1367، با فتوای خمینی، چندین هزار زندانی سیاسی که بازجویی بسیاری از آن ها دو سه دقیقه ای بیش تر طول نکشیده بود، به جوخه مرگ سپردند.

محمد عطریان فر، که آن روزها مدیر مسئول نشریه همشهری، یعنی نشریه «شهرداری تهران» بود، محمد قوچانی را به این ارگان آورد تا نشریاتی به عنوان ضمیمه روزنامه همشهری تولید کند. ساختمانی در خیابان جردن به این کار اختصاص داده شد و گروهی از نویسندگانی که تجربه کار در نشریات جناحی حکومت اسلامی را داشتند، در این جا گرد آمدند. همشهری تهران، اولین ضمیمه بود که در مورد مسائل شهری منتشر شد. مدتی بعد «همشهری‌ ماه‌» را منتشر کردند که این نشریه نیز پس از یک‌ سال‌ انتشار متوقف‌ شد. قوچانی می گوید: «در سال‌ 81 که‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدم‌ که‌ می‌توانم‌ کار روزانه‌ بکنم‌این موضوع تقریبا هم زمان شد با افتادن روزنامه همشهری به دست شهردار جدید و تصفیه قوچانی و عطریان فر از این ارگان حکومتی. این گروه تصمیم گرفتند که نشریه «شرق» را منتشر کنند.

روزنامه شرق، به قول قوچانی «‌با وجود آن که‌ از هر گونه‌ تفکری‌ استفاده‌ می‌کرد اما گرایش اش ‌لیبرال‌ مذهبی‌ یا میانه‌ مدرن‌ بود...» در حالی که روزنامه شرق به ارتباط نزدیک با گروه «کارگزاران» معروف بود. روزنامه شرق پس از حدود سه سال فعالیت در میان کمشکش جناح های حکومت اسلامی توقیف شد و دو روز بعد از آن، محمد قوچانی همراه با کرباسچی (شهردار سابق تهران) و عطریان فر روزنامه «هم میهن» را منتشر کردند. به اید داریم که هم میهن نیز با آن بخش از نویسندگان و دانشگاهیان در داخل و خارج کشور گفتگو می کرد که ضدکمونیست و ضد روشنفکران سکولار و چپ مخالف حکومت شاه و اسلامی باشد. برای مثال گفتگوی «هم میهن» با عباس میلانی بود که وی در این گفتگو به مارکس و لنین و غیره حمله کرده و همچنین نویسندگانی چون شاملو و... را به باد ناسزا می گیرد. همین گفتگو سبب شد که منتقدین وی، پرونده همکاری او را با پلیس مخفی شاه «ساواک» و بده و بستان هایش با مقامات دولتی آمریکایی یک بار دیگر رو شود.

قوچانی، مدتی ساکت ماند تا در انتخابات شوراها و مجلس خبرگان (آذر 1385) که مسئول خبرنامه ستاد انتخاباتی «اصلاح طلبان» شد...

بدین ترتیب، محمد قوچانی، عضو شناخته شده تیم عطریان فر و از عناصر جناح «دوم خرداد» حکومت اسلامی ایران است که در دوام و بقا و استقرار این حکومت، نفع سیاسی - طبقاتی دارد. از این رو، نقش وی را صرفا به عنوان روزنامه نگار در جناح بندی حاکمیت پنداشتن ساده انگارانه و خطاست!

محمد قوچانی و الگوهایش

اولین نشریاتی که قوچانی در آن ها فعالیت داشت، روزنامه های «سلام» و « مبین» بودند. در سال 1374، اولین مقاله او در نشریه «کیان» چاپ گردید. کار قوچانی که به عنوان نویسنده گزارش های روز در دفتر روزنامه «جامعه» و «توس» آغاز شده بود، با توقیف «نشاط» در «عصر آزادگان» و «اخبار اقتصاد» ادامه یافت.

محمد قوچانی، یکی از نویسندگان اصلی نشریه «عصر ما»، یعنی ارگان رسمی «سازمان مجاهدین انقلاب» بود. قوچانی، زیر نظر کسانی هم چون «مصطفی تاج زاده»، «آرمین» و «سعید حجاریان» که هر کدام از مهره های اصلی جناح «دوم خرداد» حکومت اسلامی و تئوریسین های این جناح بودند، آموزش دیده و ارتقا مقام پیدا کرده است. قوچانی البته خودش را خبرنگار معرفی می کند نه سیاست مدار، اما این ظاهر مسئله است. زیرا عضویت در ارگان رسمی یک سازمان سیاسی، آن هم در شورای نویسندگانش، به همین سادگی ها نیست که ایشان می فرمایند؟!

کمشکش و رقابت جناح های درون حکومت اسلامی بر سر تقسیم قدرت و ثروت، خشونت هایی را هم به دنبال داشت که ویژه گی فرقه های ارتجاعی و مذهبی است. برای مثال، تقریبا به فاصله کمی پس از اعلام نتایج انتخابات مجلس ششم، که «اصلاح طلبان» اکثریت مجلس را به دست آوردند، سعید حجاریان، توسط یکی از عناصر حزب الله به نام «سعید عسگر»، ترور شد، اما وی از این ترور جان سالم به در برد. در بهار 79، روزنامه ها به طور گروهی، یعنی 18 روزنامه و مجله یک جا به دستور خامنه ای، رهبر حکومت اسلامی تعطیل گردید. در این میان، سرانجام احمد زیدآبادی، مسعود بهنود، محمد قوچانی و ابراهیم نبوی، در مرداد سال 1379 به فاصله یکی دو روز دستگیر و به زندان افتادند. محمد قوچانی، پس از چند هفته آزاد شد، به گفته خودش به این نتیجه رسید که: «بعد از بیرون‌ آمدنم‌ از زندان، فهمیدم‌ که‌ دیگر نمی ‌توانم‌ به‌ آن‌ شیوه‌ کار کنم‌ و بنویسم‌. از طرف‌ دیگر به‌ کار مطبوعاتی‌ هم‌ علاقه مند شده‌ بودم‌. پس‌ احساس‌ کردم‌ که‌ این‌ کار را باید به‌ یک‌ شیوه ‌ای‌ ادامه‌ دهم‌ و شکل‌ کاری‌ که‌ انتخاب‌ کردم‌ سردبیری‌ بودبنابراین، اگر بهنود و نبوی، پس از آزادی از زندان راه خارج را در پیش گرفتند تا در خارج و در فضایی آزادتر جناح «دوم خرداد» و به ویژه «کارگزاران سازندگی» را تبلیغ کنند. قوچانی، راهی را انتخاب کرد که حکومت اسلامی نه تنها مانع فعالیت آن نشد، بلکه از جایگاه روزنامه نگاری، به مقام «سردبیری» نیز ارتقا پیدا کرد؟!

«محمد قوچانی، سردبیر گیلانی روزنامه شرق» در گفتگویی که در ویژه نامه نوروزی گیلان امروز (نوروز 1386) درج شده است، خود را چنین معرفی می کند: «روزنامه ‌نگاری‌ اگر به‌ معنای‌ حرفه ‌ای‌ مد نظر شما باشد در سال ‌77 شروع‌ كردم‌... «عصر ما» اولين‌ نشريه ‌ای‌ بود كه‌ به‌ طور رسمی‌ در دفترش‌ حضور پيدا كردم‌ و شروع‌ به‌ كار نمودم‌. از سال‌ 74 در «عصر ما» بودم‌ تا سال‌ 77... البته‌ از بعضی ‌ها خيلی‌ چيزها ياد گرفتم‌. مثلا آقای‌ «شمس‌ الواعظين‌» اثر زيادی‌ بر رويم‌ گذاشت‌... وقتی‌ سال‌ 74، 75 به‌ «عصر ما» آمدم‌ در مطالبم‌ نه‌ عكسم‌ می ‌خورد و نه‌ حتی ‌اسمم‌... ولی‌ اسمم ‌هيچ گاه‌ نخورد. البته‌ در «سلام‌» و «عصر ما» كه‌ متعلق‌ به‌ سازمان‌ مجاهدين‌ انقلاب‌ اسلامی‌ بود من‌ نوع‌ تحليل‌ سياسی ‌را از آقای‌ «حجاريان»، «آرمين» و يا «تاج‌ زاده» ياد گرفتم‌... مجموعه‌ آقای‌ «عطريان فر» و آقای‌ «خدابخش» اين‌ اعتماد را به‌ من‌ كردند كه‌ در ابتدا ضميمه ‌ای‌ برايی روزنامه‌ همشهری‌ دربياوريم‌ و اين‌ ضمايم ‌روز به‌ روز افزايش‌ پيدا كرد. اول‌ يك‌ هفته‌ نامه‌ به‌ نام‌ «همشهری‌ تهران‌» درمی ‌آوردم‌ كه‌ در مورد مسايل‌ شهری‌ تهران ‌بود... به‌ هر حال‌ رسيديم‌ به‌ شرق‌. البته‌ اگر شهرداريی به‌ دست‌ جريان‌ راست‌ نمی ‌افتاد الان‌ همان‌ ضمايم‌ را 16 صفحه ‌ايی در می ‌آورديم‌... در روزنامه ‌هايی‌ كه‌ من‌ قبلا كار كردم‌ عبارتند از نشاط، عصر آزادگان‌ و اخبار اقتصاد كه‌ روزنامه ‌هایآقای ‌ «شمس‌» بودند و آقای «شمس‌» هم‌ هرگز به‌ جريان‌ چپ ‌نه‌ تنها گرايش‌ نداشت‌ بلكه‌ منتقد آن ها هم‌ بود. آقای‌ «جلایی ‌پور» در تحليل‌ خودش‌ از واژه‌ ميانه‌‌ مدرن‌ استفاده‌ می ‌كرد و آن‌ روزنامه ‌ها به‌ گونه ‌ای‌ بود كه‌ از يك‌ طرف‌ نهضت‌ آزادی‌ در آن‌ قرار داشت‌ و از يك‌ طرف‌ هم‌ كارگزاران‌ سازندگی و در حقيقت‌ يك‌ جريان‌ ليبرال‌ مذهبی را تشكيل‌ می ‌دادند... در ضمن‌ اين‌ دو روزنامه‌ به‌ طور كامل‌ متعلق‌ به‌ كارگزاران‌ نيستند. البته‌ نام‌ همشهری‌ با كارگزاران‌ پيوند خورده‌ چون‌ از جمله‌ كارهايی ‌بود كه‌ كارگزاران‌ آن‌ را انجام‌ داد. همان‌ گونه‌ كه‌ می ‌توان‌ مجلس‌ پنجم‌ را با كارگزاران‌ تعريف‌ كرد. همشهری‌ هم‌ يكی‌ از نمادهای ‌آقای «كرباسچی»‌ بود. با اين‌ وجود همشهری هيچ‌ گاه‌ ارگان‌ كارگزاران‌ نشد ولی‌ می ‌توان‌ تعبير نزديك‌ به‌ كارگزاران‌ را به‌ كار برد... يعنی‌ فكر می ‌كنم‌ اگر مثلا عليه‌ آقای ‌«حداد عادل‌» افشاگری‌ كنم‌ و مجلس‌ را هم‌ به‌ دست‌ بگيريم‌ باز كاری‌ از ما بر نمی ‌آيد پس‌ بنابراين‌ بايد ببينيم‌ ريشه‌ مشكل‌ در كجاست‌

البته قوچانی، که از موضع جناح دوم خردادی حکومت اسلامی، منتقد دولت فعلی به ریاست جمهوری احمدی نژاد است، در مصاحبه ای با «جهان نیوز»، درباره احمدی نژاد چنین می گوید: «اعلام می کنم از این ظرفیتی را که آقای احمدی نژاد در خودشان ایجاد کرده اند که من هم بتوانم ایشان را نقد کنم، از آقای احمدی نژاد سپاسگزارم... در تمام مطالبم از زاویه رئیس جمهور به آقای احمدی نژاد نگاه کرده ام در حالی که خیلی ها هنوز ایشان را به عنوان رئیس جمهور قبول ندارند و به من هم انتقاد می کنند که چرا برای آقای احمدی نژاد، لفظ رئیس جمهور را به کار می برم. در همین حد می گویم که این ها از مقامات درجه یک نظام هستند که در مورد آقای احمدی نژاد لفظ رئیس جمهور را به کار نمی برند.

وی در این گفتگو درباره مطالب «حسین شریعتمداری»، مدیر مسئول کیهان و نماینده خامنه ای در این ارگان، می گوید: «مطالب حسین شریعتمداری خیلی راه گشاست. احساس می کنم که مطالب آقای شریعتمداری فراتر از یک یادداشت سیاسی است چرا که یک تئوری و نظریه مذهبی دارد و با اطلاعات ویژه آمیخته استنوع ورود و سبک نوشتن آقای شریعتمداری حرفه ای است

بدین ترتیب، قوچانی، هر آن چه که دارد مدیون عناصر اصلی ارگان های اطلاعاتی - امنیتی حکومت اسلامی، هم چون حجاریان، عطریان فر، جلایی پور و... است. و یا الگوهایش شمس الواعظین، شریعتمداری و... هستند.

سابقه به اصطلاح «روزنامه نگارانی» که قوچانی را کشف کردند؟

* حجاریان، یکی از عناصر قدیمی‌ اطلاعاتی حکومت اسلامی ایران، از مسئولان اطلاعات نخست ‌وزیری، معاون وزیر اطلاعات، مؤسسه مطالعات استراتژیک، از گردانندگان و بازجویان بند ۲۰۹ و بخش اطلاعات و امنیت سپاه پاسداران، از مؤسسین دانشکده امام محمدباقر وابسته به وزارت اطلاعات، از بنیان گذاران شورای امنیت ملی، معاون و مشاور سیاسی خاتمی و به متخصص «جنگ روانی» معروف است. به گفته فلاحیان، حجاریان و وی دوره جنگ روانی را با هم گذرانده اند. وی، مدیر مسئول روزنامه‌ «صبح امروز»، از مسئولان سایت اینترنتی «امروز»، عضو شورای سردبیری روزنامه ‌های سلام و... سوابق و فعالیت های حجاریان در دوره ریاست جمهوری خاتمی، چنین معرفی شده است:

سوابق و فعالیت‌ها:

1- مشاور سیاسی سیدمحمد خاتمی در دوران ریاست جمهوری

2- منتخب مردم تهران در اولین دوره شورای اسلامی شهر تهران

3- نایب رئیس شورای اسلامی شهر تهران در دوره نخست

4- عضو موسس جبهه مشاركت ایران اسلامی

5- عضو شورای سردبیری روزنامه توقیف شده مشاركت

6- مدیرمسئول روزنامه توقیف شده صبح امروز

7- عضو هیات علمی دانشگاه تربیت مدرس تهران

8- عضو شورای مركزی جبهه مشاركت در چهار دوره متوالی.

* حمیدرضا جلایی پور، فرماندار سابق مهاباد بود. در دوران وی، نه تنها مردم آزادی خواه و حق طلب و رنج دیده کردستان، همواره زیر فشار میلیتاریسم روزمره قرار داشت، بلکه دسته دسته فعالین سیاسی و نیروهای پیشمرگ دستگیر شده را بلافاصله به جوخه های مرگ می سپردند.

یاداشت ‌های حمیدرضا جلایی پور در روزنامه جامعه، در کتابی به نام «پس از دوم خرداد» در سال 1378، انتشار  یافت. وی، در یکی از یادداشت ‌هایش درباره نقش خود در حکومت اسلامی می‌ نویسد: «... بدین ترتیب بحران کردستان  وارد مرحله جدی شد. من با تعدادی از اعضای انجمن اسلامی تکنیکوم نفیسی تهران (دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی فعلی) برای انجام کار فرهنگی به آن منطقه رفتم تا با تبلیغ خود، از اختلافات کرد و ترک جلوگیری کنیم. اما ریشه‌ داری مساله کردستان از یک طرف و همجوار شدن این منطقه با مناطق جنگی (با عراق)، باعث شد که با تمام وجود تا پایان جنگ در آن منطقه، در مسئولیت‌ های فرماندار نقده، مهاباد و  معاونت سیاسی استان کردستان، بمانم و به اندازه توانایی ‌ام و به عنوان نماینده دولت از حقوق مردم کرد در آن سال ‌های بحرانی دفاع کنم.» (کتاب «پس از دوم خرداد»، صفحات 40 و 41 (

دفاع جلایی پور، از مردم کرد چگونه بود؟ فرمان خمینی برای اعزام نیرو به کردستان در مرداد ۵۸ و برای سرکوب مردم کردستان صادر شد و اعزام نیروهای بیش تر برای سرکوب مردم کردستان، در اولویت حکومت قرار گرفت و جلایی پور و دوستانش راهی کردستان شدند تا با فتوای خمینی، در این «جنگ مقدس» سرکوب و کشتار مردم حق طلب کردستان شرکت کنند.

فتوای خمینی، چنین بود: «از اطراف ایران گروه های مختلف ارتش و پاسداران و مردم غیرتمند تقاضا کرده اند من دستور بدهم به سوی پاوه رفته، غائله را ختم کنند. من از آنان تشکر می کنم و به دولت و ارتش و ژاندارمری اخطار می کنم، اگر با توپ ها و تانک ها و قوای مسلح تا 24 ساعت دیگر حرکت به سوی پاوه نشود، من همه را مسئول می دانم...» (روزنامه های کیهان و اطلاعات و...، شنبه 27 مرداد ماه 1358)

«...اکیدا به کلیه قوای انتظامی دستور می دهم که به پادگان های مراکز ابلاغ کنند که به قدر کافی به طرف سنندج حرکت کنند و با شدت اشرار را سرکوب نمایند. پاسداران انقلاب در هر محلی هستند به مقدار کافی به طرف سننج و تمام کردستان با پل هوایی بسیج شوند و با تمام شدت اشرار را سرکوب نمایند. تاخیر و لو به قدر یک ساعت از وظیفه به شدت تعقیب می شود. از ملت ایران میخواهم که مراقب باشند هر یک از ماموران تخلف کردند فورا اطلاع دهند. من انتظار دارم که تا نیم ساعت دیگر از قوای انتظامی به من خبر بسیج عمومی برسد. والسلام روحالله الموسوی الخمینی، 28 مرداد 1358» (روزنامه کیهان، 29 مرداد 1358)

حمیدرضا جلایی‌پور، همچنین در کتاب دیگر خود تحت عنوان «دولت پنهان»، درباره نقش خود در کردستان، می‌ نویسد: «... در سالن حسینه ارشاد...، یک نفر از وسط جمعیت بلند شد، گفت، آقای جلایی ‌پور، از آن 59 نفر کرد مهابادی که در سال‌ های اول دهه 60 اعدام شدند، بگویید. سئوال این است که شما در آن زمان فرماندار مهاباد بودید؛ حالا واقعا داستان این  اعدام‌ ها چیست؟

آن 59 نفر به اتهام عضویت در گروه‌ های مسلح حزب دموکرات و  کومه‌له و شرکت در درگیری‌ ها دستگیر شده بودند و در دادگاه انقلاب اسلامی تبریز  محاکمه و اعدام شدند...» (دولت پنهان، ص 223)

* مصطفی تاج‌زاده، از ایدئولوگ های دوم خردادی، معاون سیاسی و امنیتی سابق وزیر کشور، از کادرهای مهم اطلاعاتی حکومت اسلامی و از رهبری سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و عضو شورای سردبیری یاس نو و دیگر نشریه‌ های دوم خردادی و... بود.

* حسین شریعتمداری، سرپرست روزنامه کیهان و نماینده خامنه ای در این موسسه است و از مسئولان سابق زندان «قزل حصار» در سال 64. حسین شریعتمداری که به دلیل سوابق طولانی امنیتی و پرونده سازی های گسترده برای بازداشت و شکنجه فعالین سیاسی ایران، لقب «حسین بازجو» به خود گرفت.

روزنامه کیهان، در میان همه رسانه های حکومتی، از موقعیت ممتازی برخوردار است و مدیر مسئول آن مستقیما توسط رهبر تعیین می شود. این مدیر مسئول که در حال حاضر حسین شریعتمداری است حتی این قدرت را دارد که از ورای اساسی ترین قوانین حکومت اسلامی و مقامات بالای سیاسی - امنیتی کشور و چماقی بر سر دولت و مجلس باشد. این روزنامه که در واقع یک ارگان سیاسی- امنیتی حکومت اسلامی ایران است برای هر کس که دلش بخواهد پرونده سازی می کند و کسی هم جرات طرف شدن با آن را ندارد.

حسین شریعتمداری که در دروان سعید امامی در وزارت اطلاعات، کارخانه تواب سازی راه انداخته بود برای فعالین سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه ایران و حتی نهادهای بین المللی چهره منفور شناخته شده ای است.

کسانی مثل سعید سیرجانی، احمد میر علایی، فروهر ها، دکتر غفار حسینی، ابراهیم زال زاده، حمید حاجی زاده، پیروز دوانی، دکتر مجید شریف، محمد مختاری، محمد جعفر پوینده و...، همچنین صدها فعال سیاسی که در خارج از مرزهای ایران توسط جوخه مرگ حکومت اسلامی ترور شدند، برای برخی از آن ها تا روزی که زنده بودند بارها توسط تیم کیهان و صدا و سیمای حکومت اسلامی پرونده سازی شده است.

تیم کیهان و مشخصا حسین شریعتمداری، علاوه بر این که از معتمدان بیت رهبری است، آن قدر در وزارت اطلاعات و سپاه و انصار حزب الله و دیگر ارگان های سرکوب حکومت اسلامی نیز نفوذ دارد که به سری ترین اطلاعات و سیاست های این حکومت دسترسی داشته باشد. برای مثال، صفار هرندی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی که مستقیما رهبری سانسور و اختناق، سرکوب نویسندگان و هنرمندان، روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان را در دولت احمدی نژاد به عهده دارد دورانی از اعضای تیم کیهان و از شاگردان حسین شریعتمداری بوده است.

***

قوچانی و شرکایش، تاکنون هرگز در محکومیت ترور نویسندگان، تشدید سانسور و اختناق، سرکوب وحشیانه جوانان و زنان در خیابان ها، شکنجه و اعدام و سنگسار، دستگیری و زندانی کردن روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان، تعطیلی روزنامه های مستقل از جناح های حکومتی و... چیزی ننوشته و اعتراضی نکرده اند. اما، همواره بر علیه نویسندگان متعهد و کانون نویسندگان، جنبش دانشجویی و به طور کلی گرایش چپ جامعه این چنین دشمنی و خصومت ورزیده اند. چنین سیاستی قطعا از افکار و سیاست های ارتجاعی و منافع طبقاتی و موقعیتی که در حکومت اسلامی دارند، ناشی می شود.

قوچانی، مدافع وضعیت موجود در ایران است. در کشوری که محمود صالحی، این چهره سرشناس جنبش کارگری ایران را در زندان و به دلیل شرایط سخت حاكم بر آن، در حال از دست دادن تنها كلیه و ناراحتی قلبی است هم چنان در زندان نگاه می دارند؛ در روز روشن مامورن امنیتی حکومت اسلامی، منصور اسانلو، رییس سندیکای شرکت واحد اتوبوسرانی را در خیابان می ربایند؛ دانشجویان را سرکوب و فعالین آن را زندانی و شکنجه می کنند؛ فعالین كمپین برابری حقوقی زنان را احضار و بازداشت می کنند؛ در خیابان ها به بهانه مبارزه با «فساد اجتماعی» به زنان و جوانان یورش وحشیانه می برند. و همه این جنایات خود را تحت عنوان حفظ «امنیت ملی» و مقابله با «تهاجم فرهنگی» توجیه می کنند. این اعمال جنایت کارانه ای که حکومت اسلامی بر علیه مردم ایران به کار می گیرد، نه تنها نشانه قدرت آن نیست بلکه بر عکس، نشانه ضعف و زبونی سران این حکومت و ترس آن ها از رشد و گسترش جنبش های اجتماعی آزادی خواه و عدالت خواه است.

در تاریخ بودند انگشت شمار نویسندگان، روزنامه نگاران، هنرمندان، حتی پزشکان و فعالین عرصه های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی که تمام هنرشان را در خدمت حاکمان ستم گر و استثمارگر قرار می دادند. امروز نیز هستند کسانی که هنرشان را در خدمت سیاست های غیرانسانی و وحشیانه حکومت اسلامی قرار می دهند. برای مثال، اجرای قوانین قصاص هم چون درآورن چشم، بریدن دست و پا توسط پزشک انجام می گیرد. و یا پزشکانی که در زندان های حکومت اسلامی، پای به پای شکنجه گران زندانیان را در معرض خطر قرار می دهند. نویسندگان و هنرمندانی که برای سران جنایت کار و تروریست اسلامی هورا می کشند و نغمه سرایی می کنند. بنابراین، نباید تعجب کرد در مملکتی که کارگردان آن «ده نمکی» ها و روزنامه نگارش نیز «محمد قوچانی» ها باشد وای به حال علم و دانش و هنر و مردم آن مملکت؟!

اما این ها اقلیتی بیش نیستند و انبوهی از نویسندگان، روزنامه نگاران، وبلاگ نویسان، هنرمندان، پزشکان با شرف و با وجدانی که با احساس مسئولیت انسانی و اجتماعی نه تنها سیاست های ارتجاعی حکومت اسلامی را محکوم می کنند، بلکه با جسارت و شهامت فوق العاده ای نیز در پیشاپیش جنبش های اجتماعی آزادی خواه و برابری طلب و عدالت خواه برای تغییر وضعیت موجود اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی مبارزه و روشنگری می کنند.

امروز کانون نویسندگان ایران، نه تنها مرعوب فضای خفقان و سانسور شدید حکومت اسلامی نشده است، بلکه در راستای اهداف خود به اصل آزادی اندیشه و بیان و قلم تاکید می کند و با انتشار بیانیه هایی نیز با محکوم کردن سرکوب ها و جنایات حکومت اسلامی، دست به روشن گری می زند.

محمد قوچانی و شرکایش از رشد و گسترش اعتراضات اجتماعی بر علیه حکومت اسلامی، ترس و واهمه دارند. از سوی دیگر، به دلیل این که مدافع سرسخت نئولیبرالیسم نیز هستند، شدیدا چپ و سوسیالیست ستیزند. قوچانی، بهت زده می بیند که جنبش دانشجویی دوران انزوا و سکوت و تفرقه را پشت سر گذاشته و با استراتژی سوسیالیستی برای تغییر جامعه می کوشد. اکنون دانشجویانی که درباره مارکس، انگلس، لنین، روزا و... قلم می زنند؛ با شعارهای چپ و برابری طلبانه و آزادی خواهانه تظاهرات برگزار می کنند. در واقع با اتکا ابه علم رهایی انسان، یعنی سوسیالیسم، خواهان برقراری جامعه نوینی هستند که در آن جامعه، آزادی و برابری فردی و اجتماعی در همه عرصه های اقتصادی، جنسی و ملی تامین گردد. به معنای واقعی برابری زن و مرد برقرار شود. دنیای شاد و زیبایی برای کودکان فراهم شود. قوانین غیرانسانی از جمله زندان و شکنجه و اعدام لغو گردد. آخرین دستاوردهای علمی و تکنولوژیکی برای رفاه و آسایش و امنیت جامعه به کار گرفته شود. طبقه کارگر متشکل و متحد و آگاهی که در پیشاپیش جنبش های حق طلب و برابری طلب هم چون جنبش زنان و جنبش دانشجویی و جنبش های عدالت خواه و آزادی خواه حرکت می کند پایه و اساس این تغییرات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را با اتکا به روابط و مناسبات شورایی به وجود می آورد.

سرانجام جواب روشن و صریح فعالین فرهنگی، دانشجویی، اجتماعی و سیاسی متعهد و آزادی خواه و برابری طلب به قوچانی ها و تیم های رنگارنگ امنیتی - سیاسی وابسته به جناح های حکومت اسلامی، این است که:

من‌ هم‌ دست‌ توده ‌ام

تا آن‌ دم‌ كه‌ توطئه‌ می‌ كند گسستن‌ زنجیر را

تا آن‌ دم‌ كه‌ زیر لب‌ می ‌خندد

دلش‌ غنج‌ می ‌زند

و به‌ ریش‌ جادوگر آب‌ دهن‌ پرتاب‌ می ‌كند.


اما برادری‌ ندارم‌

هیچ‌ گاه‌ برادری‌ از آن‌ دست‌ نداشته‌ ام‌

كه‌ بگوید «آری‌»؛

ناكسی‌ كه‌ به‌ طاعون‌ آری‌ بگوید و

نان‌ آسوده ‌اش‌ را بپذیرد.

(احمد شاملو)

هفدهم بهمن 1386 - پنجم ژانویه 2008

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:22  توسط بهرام رحمانی  | 

برای رهایی دانشجویان و نویسندگان دربند و زندانیان سیاسی بکوشیم!

بشری که حق اظهار عقیده و بیان فکر خود را نداشته باشد موجودی زنده محسوب نمی شود. «مونتسکیو»

حکومت اسلامی ایران، با رشد و گسترش مبارزه بر حق و آزادی خواهانه نویسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران، وبلاک نویسان و جنبش های اجتماعی (جنبش دانشجویی، جنبش کارگری، جنبش زنان) و مبارزه مردم جان به لب رسیده، سرکوب های خود را هر چه بیش تر عریان تر کرده است.

خبرها و گزارش های رسمی رسانه های حکومتی، پس از گذشتن از صافی سانسور روزمره خبرهایی درباره شکنجه و اعدام، توهین به زنان و جوانان در خیابان ها، گرانی و تورم، فقر و فلاکت اقتصادی فزاینده، بیکاری، قطع گاز و برق در سرمای جان کاه، دزدی و اختلاس مدیران و مقامات دولتی، اعتصاب و اعتراض کارگران، و... منتشر می کنند.

هنوز ده ها تن از فعالین چپ و آزادی خواه جنبش دانشجویی که در مقطع 16 آذر امسال دستگیر شده اند در زندان ها به سر می برند.

شکنجه گران حکومت اسلامی، ابراهیم لطف اللهی دانشجوی ترم 5 دانشکده حقوق سنندج، که از روز ۱۶ دی 1386 در سر جلسه امتحان بازداشت کرده بودند، زیر شکنجه به قتل رساندند. روز ۲۵ دی 1386، به خانواده این دانشجو، اطلاع داند که پسرشان در زندان خودکشی کرده است و برای تحویل گرفتن جسدش به گورستان مراجعه کنند. علی رغم حضور خانواده اش در گورستان، مامورین از تحویل جسد امتناع ورزیدند و در ساعت ۱۱ همان شب جسد را  دفن کردند و روی قبرش بتون ریختند. نیکبخت، وکیل خانواده لطف اللهی خواستار نبش قبر و کالبد شکافی شده است. اگر پرونده قتل «زهرا  کاظمی»، خبرنگار ایرانی - کانادایی و یا پرونده قتل خانم دکتر «عامری» که در زندان امر به معروف همدان به قتل رسید به سرانجام رسید؟ پرونده این قتل و حشیانه نیز به سرانجام خواهد رسید؟!

حکومت اسلامی، حتی روزنامه های «خودی» را نیز می بندد. روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان را زندانی . کتاب ها و فیلم ها را شدیدا سانسور می کند. نمونه هایی از سانسور و اختناق و تعقیب روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان در ماه های اخیر توسط ارگان های سرکوب حکومت اسلامی عبارتند از:

- جلسه رسيدگی به اتهامات احمد خادم الله، مدير مسئول نشريه «پيام ايران خودرو»، خليل خشخاشی مقدم مدير مسئول روزنامه «اسرار»، مصطفی خانزادی مدير مسئول روزنامه توقيف شده «وقايع اتفاقيه»، قلی شيخی مدير مسئول روزنامه «توسعه»، امير سعيد نقی زاده مدير مسئول روزنامه ورزشی «البرز»، عباس معصوم زاده مدير مسئول هفته نامه «سپيدار»، مصطفی کواکبيان مدير مسئول روزنامه «مردم سالاری»، مصطفی کزازی مدير مسئول روزنامه «صدای عدالت»، رجب رحمانی مدير مسئول نشريه «تاک»، پيروز حناچی مدير مسئول فصلنامه «آبادی»، فضل الله باقر زاده مدير مسئول روزنامه ورزشی «انديشه ورزش»، محمد حسين درياباری مدير مسئول هفته نامه توقيف شده «گويه»، برهان لهونی مدير مسئول هفته نامه توقيف شده «آشتی» و... برگزار شد.

- کيوان صميمی، مدير مسئول ماهنامه توقيف شده «نامه»، الياس حضرتی مدير مسئول روزنامه «اعتماد»، مدير مسئول نشريه «موج انديشه»، هوشمند سفيری مدير مسئول روزنامه «آرمان»، علی صالح آبادی مدير مسئول روزنامه «همبستگی»، سيدعلی موسوی نور مدير مسئول نشريه محلی «عصر روشنگری» کهکيلويه و بوير احمد، عبدالله سهرابی مدير مسئول نشريه «روژهه لات»، فرزانه خرقانی مدير مسئول روزنامه توقيف شده «روزگار» و ... به دادگاه احضار شدند.

- صديق مينايی، عضو هيات تحريريه هفته نامه توقيف شده «ئاسو»، به پرداخت 20 ميليون ريال جزای نقدی، اجلال قوامی از اعضای تحريريه هفته نامه «پيام مردم کردستان» به سه سال حبس، سعيد ساعدی به دو سال و نيم حبس، کاوه جوانمرد روزنامه نگار هفته نامه «کار فتو» از سوی دادگاه سنندج به دو سال زندان. کاوه، از زندان سنندج به زندان مراغه تبعيد شد.

- حکم توقيف روزنامه «اشتی» برای تجديد نظرخواهی به ديوان عالی کشور ارجاع شد. دادگاه تجديد نظر استان کردستان، مقرر می دارد: «هرگاه در نشريه ای به رهبر جمهوری اسلامی ايران و يا مراجع مسلم تقليد اهانت شود، پروانه آن نشريه لغو و مدير مسئول و نويسنده مطلب به محاکم صالحه معرفی می شوند.»

- سعيد متين پور، روزنامه نگار و فعال حقوق بشر زنجانی در رشته فلسفه و از جمله فعالان حرکت سیاسی آذربایجان، زندانی است.

- روزنامه «آريا» از سوی هيات نظارت بر مطبوعات وزارت ارشاد اسلامی لغو امتیاز شد.

- ماموران دادستانی استان سيستان و بلوچستان به دفتر هفته نامه «عياران» مراجعه و اين نشريه را توقيف و دفتر آن را پلمب کردند.

- مهرنوش سلوکی، دانشجوی رشته روزنامه نگاری - ايرانی تبار دارای تابعيت فرانسه -، بارها احضار و مورد بازجويی قرار گرفته است.

- احضار آسو صالح، خبرنگار هفته نامه «ديدگاه»، زرير حجتی سردبير و کرم الله محمدی خواه نويسنده نشريه محلی «عصر روشنگری» کهکيلويه و بوير احمد.

- مهدی بوترابی، مدير پرشين بلاگ، بازداشت شد.

- پرونده يعقوب ياد علی، نويسنده «آداب بيقرار» به دادگاه کيفری شهرستان ياسوج ارجاع شد.

- مدير سايت انتخاب به حبس محكوم شد. پرونده ‌ای به اتهام نشر اكاذيب به قصد تشويش اذهان عمومی و توهين برای مدير سايت خبری انتخاب با شكايت انصار حزب‌الله در دادسرای تهران تشكيل شد. قاضی حسينيان پس از بررسی و انجام تحقيقات، فقيهی را به 4 ماه حبس در مورد اتهام نشر اكاذيب و 100 هزار تومان جزای نقدی در مورد اتهام توهين، محكوم كرد.

- ابوالفضل عابدينی نصر، ٢٥ ساله روزنامه نگار هفته نامه بهار اهواز در تاريخ سه شنبه ٢٢ آبان در اهواز دستگير شد. بنا بر گفته خانواده اين روزنامه نگار، وی به هنگام خروج از دفتر هفته نامه بهار اهواز توسط ماموران وزارت اطلاعات در خيابان مورد ضرب و شتم و سپس دستگير و به محل نامعلومی انتقال يافته است. اين روزنامه نگار در آذر ماه سال ٨٤ به مدت ٥ ماه بازداشت شده و در تابستان گذشته نيز به هنگام پوشش خبری اعتصاب کارگران نيشکر هفت تپه دو بار دستگير شده بود.

- در ٢٢ آبان ماه اعلام شد سه روزنامه نگار روزنامه گيلان امروز و ديگر نشريات اين استان با حکم شعبه ١٠٦ دادگاه جزایی رشت به زندان محکوم شده اند. بنا بر اين حکم، آرش بهمنی، به ١٦ ماه و بابک مهدی زاده و کوهزاد اسماعيلی به ٤ ماه زندان محکوم شده اند. اتهام اين روزنامه نگاران «توهین به امام زمان و نشر اکاذیب» اعلام شده است. اما در اصل اين پرونده در ارتباط با سفر رئيس جمهور ايران به استان گيلان و انتقادات روزنامه نگاران از سياست های دولت احمدی نژاد است. در پی اين سفر در بهمن ماه سال گذشته اين سه روزنامه نگار بازداشت و زندانی شده بودند.

- در روز پنجم آذرماه، ماموران اداره اطلاعات سنندج، اميد احمد زاده روزنامه نگار هفته نامه های ديدگاه و ئاسو را پس بارزرس منزلش بازداشت کرده و به مکان نامعلومی منتقل کردند.

- عادل مزاری بر اساس شكايت استانداری سيستان و بلوچستان و نيروی انتظامی، صبح 17 آذر ماه 1386، به شعبه ويژه جرائم امنيتی دادسرای عمومی و انقلا‌ب زاهدان احضار و سپس به دستور بازپرس بازداشت و روانه زندان مركزی زاهدان شد. مدير مسئول صبح زاهدان به اتهام تشويش اذهان عمومی از طريق انتشار مطالب در نشريه خود احضار گرديد و سپس بازداشت شد.

- رضا ولی زاده، روزنامه نگار و وبلاگ نويس، پس از دو هفته بازداشت با سپردن وثيقه ۵۰ ميليون تومانی آزاد شد.

- حکم محکومیت محسن اشرفی، مدیر مسئول روزنامه توقیف شده «بنیان» از سوی دادگاه تجدیدنظر استان تهران قطعی شد. قاضی حسینیان، محسن اشرفی را به اتهام «نشراکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی» و «توهین به مراجع» به پرداخت 10 میلیون ریال جزای نقدی محکوم و امتیاز این نشریه را نیز لغو کرده بود، حکم صادره از سوی شعبه 1083 دادگاه عمومی تهران تایید شد.

- ماهنامه «زنان» (وابسته به فمینیست های اسلامی)، پس از ۱۶ سال انتشار لغو امتیاز شد. دلایل لغو امتیاز آن، توسط یکی از مقامات حکومت اسلامی، «به مخاطره انداختن سلامت روحی، فکری و روانی مخاطب»، «القای اين که امنيت در جامعه وجود ندارد» و «سياه نمايی وضعيت زنان در جمهوری اسلامی» اعلام شده است.

- حميد آرغيش (رستمی) شاعر٬ نويسنده و روزنامه نگار آذربايجانی، توسط دادگاه انقلاب اسلامی شهرستان خوی به يك سال حبس تعزيری، دو سال تبعيد به بيجار و سه سال ممنوعيت نشر آثار محكوم شد. آرغيش، نويسنده چندين کتاب داستان به زبان ترکی از جمله «... و سنين حكايه لريم»٬ «قارلی ارک» و «حيكايه لر توپلوسو» می باشد.
- شيرزاد حاجيلو، دبير مؤسسه غير دولتی «اورين»، از روز ۲۰ آذر ۱۳۸۶ در خوی زندانی شد. 

- امین قضایی، یکی از نویسندگان ثابت نشریات دانشجویی «خاک» و پس از آن «طلوع» بوده است. وی همچنین وبلاگی به نام  «بافنده» دارد؛ روز دوشنبه 24 دى ماه توسط نيروهاى اطلاعاتى جمهورى اسلامى دستگير شد. طبق اظهارات خانواده وى، نيروهاى اطلاعاتى به محل سكونت امين قضايى يورش آورده و وسايل شخصى او را مورد بازرسى قرار دادند. امین قضایی چند کتاب از جمله «مانیفست سایبرگ» و «آشفتگی جنسیت» (نوشته جودیت باتلر) و «اغوا» (نوشته بودریار) را نیز به فارسی ترجمه کرده است.

- وزارت ارشاد اسلامی در ايران، از صدور مجوز برای چاپ دوم تازه ترين کتاب گابريل گارسيا مارکز، رمان نويس مشهور کلمبيائی خودداری کرد اواخر آبان ماه 1386، مدیر اداره کل امور کتاب و کتاب خوانی وزارت ارشاد، کتاب توقیف شده «خاطره دلبرکان غمگین من» نوشته گابریل گارسیا مارکز را از کتابفروشی ها جمع کرد. همچنین یکی از کارمندان این اداره کل که کار ممیزی رمان را انجام داده، از کار برکنار شد.

محمدحسین صفار هرندی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، پس از این که یکی از سایت های خبری انتشار این رمان را مورد انتقاد قرار داد، دستور لغو مجوز کتاب را صادر و انتشار آن را یک غفلت خواند.

- انتشارات اندیشه نو که سال های پی در پی در چاپ کتاب های ترکی فعالیت داشت روز جمعه ۱۶/۹/۸۶ از سوی اداره اطلاعات استان تهران پلمپ شد. یوسف فرزانه، مدیر انتشارت اندیشه نو در مصاحبه با خبرنگار وبلاگ دوستاق گفت: «اداره اطلاعات استان تهران طی یادداشتی به اینجانب توزیع تقویم ترکی در این انتشارات را غیرقانونی اعلام نموده واقدام به پلمپ انتشارات نموده است.» انتشارات اندیشه نو ایکی از قدیمی ترین انتشاراتی هایی است که اقدام به چاپ کتب به زبان ترکی آذربایجانی می نمود.

- از 17 تا 21 آبان نمايشگاه هنر و هنرمندان در تبريز برپا شد که در آن چندين گروه رقص و موسيقی حضور داشتند. روز 19 آبان افرادی از اماکن تبريز به نمايشگاه آمده و به غرفه داران هنری تذکر دادند غرفه های خود را جمع کنند. روز سه شنبه (20 آبان) ماموران اماکن به آموزشگاه های هنری (موسيقی) مراجعه کرده و به زور وارد کلاس ها شده و شروع به بهانه گیری در مورد اين که چرا دختران بدون همراه به آموزشگاه می آيند و چرا اصلا دختران با معلمان مرد آموزش می بينند. رئيس ارشاد تبريز، يک سردار سپاهی است.

- ارگان های سرکوب حکومت اسلامی، حتی وکلایی که از آزادی های فردی و اجتماعی و دفاع از نویسندگان و روزنامه نگاران و فعالین سیاسی زندانی را به عهده یم گیرند تحت فشار و مورد تعقيب قرار می دهند. پروانه وکالت مصطفی دانشجو، وکيل دراويش گنابادی لغو و تحت تعقيب قرار گرفته است. خليل بهراميان، به دليل دفاع از برخی پرونده های سياسی، تحت تعقیب قرار گرفته است. حيدر قلی سلطانی، در زندان امنيتی در بازداشت به سر می برد. عبدالفتاح سلطانی، به اتهام توهين به دادستان تهران (سعيد مرتضوی) در دادگاه عمومی تحست فشار قرار گرفته و کليه اموال و اسناد هويتی از جمله شناسنامه و گذرنامه وی ضبط شده است.

- ...

علاوه بر این ها حکومت اسلامی، همواره سعی می کند فرهنگ و هنر را را در خدمت اهداف سرکوبگرانه خویش به کار بگیرد. سردار اسماعيل احمدی مقدم فرمانده نيروی انتظامی، دوشنبه 19 آذر 1386، گفت: «شعرهايی در جامعه ماندگار است که از منبع توحيد سروده شود.» فرمانده نيروی انتظامی تاکید کرد: «شعر و فرهنگ بعنوان يک زبان قوی و مستحکم بايد در خدمت امر به معروف و نهی از منکر قرار گيرند و در همين رابطه پليس بايد با استفاده از زبان پر برد هنر شعر در بر قراری امنيت استفاده نمايد.»

حکومت اسلامی، علاوه بر تعطیلی روزنامه ها و زندانی کردن روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان، و همچنین تعطیلی ۴۳ تشکل دانشجوئی و بازداشت بیش از 60 دانشجو در مقطع 16 آذر 1386، هم چنان فعالان کارگری از جمله محمود صالحی و منصور اسانلو را با وجود بیماری آزاد نمی کند. علی اکبر باغانی، رئیس کانون صنفی معلمان و نورالله اکبری عضوهیات مدیره این کانون، هر کدام به ۵ سال حبس محکوم شده اند. دستگیری رهبران کارگران اعتصابی نیشکر هفت تپه، شکنجه و زندانی کردن آنان، اخراج بیش از ۲۰۰۰ نفر فقط از کارگران این واحد صنعتی، سه ماه حبس تعزیری به ابوالفضل جهاندار به اتهام توهین به رئیس جمهور و شورای نگهبان، یک سال حبس تعزیر و ۳ سال حبس تعلیقی به دکتر کیوان انصاری، زندانی کردن روناک صفازاده از فعالان حقوق زنان، نمونه ها و گوشه های دیگری از سانسور و اختناق و سرکوب حکومت اسلامی هستند.

شایان ذکر است که از زمان ریاست محمود احمدی نژاد در سال ۱۳۸۴، مطبوعات و نوسندگان و روزنامه نگاران با فشارها و محدوديت های زيادی روبرو شده و به گزارش سازمان های حقوق بشری، روزنامه نگاران با سانسور گسترده و مجازات زندان به دليل نوشته های خود دست به گريبان اند. بيش از ۵۰ روزنامه نگار در دوره رياست جمهوری احمدی نژاد روانه زندن شده اند.

در چنین شرایطی، احمدی نژاد و سردار صفارهرندی وزير فرهنگ و ارشاد و سردبير سابق کيهان، روزنامه ها و مجله ها را یکی پس از دیگر می بندند و روزنامه نگاران را تحت تعقیب قرار می دهند، به حسين شريعتمداری، نماينده رهبر در کيهان، و مدیر مسئول روزنامه رسالت جایزه می دهند و برای دو روزنامه جدید دولتی، به سرپرستی سرداران سابق سپاه پاسداران نیز اجازه انتشار می دهند.

گفتنی است که عدنان حسن ‌پور و هيوا بوتيمار دو روزنامه نگار کرد که ۱۱ ماه پيش از سوی نيروهای امنيتی ايران دستگير شده بودند، چهار ماه پيش از سوی دادگاه انقلاب شهر مريوان به اتهام «محاربه با خدا» به اعدام محکوم شدند، اما حکم اعدام بوتيمار اواخر مهر ماه لغو شد.

هم زمان با اوج گیری سرکوب ها و ایجاد جو رعب و وحشت در داخل کشور، نویسندگان و شاعران و هنرمندان و فعالین سیاسی حتی در خارج از کشور نیز به اشکال مختلف توسط عوامل امنیتی حکومت اسلامی مورد تهدید قرار می گیرند.

حکومت اسلامی، با به گروگان گرفتن خانواده ها و بستگان فعالین عرصه های فرهنگی و سیاسی (حتی با تصرف اموال و املاکشان) می کوشد آنان را به سکوت و خود سانسوری بکشاند. حرکتی غیر انسانی که بعد تازه ای به خود گرفته است.

آن چه که ملاحظه کردید فقط نمونه ها و گوشه هایی از انبوه جنایت ، سانسور و جنگ حکومت اسلامی علیه آزادی اندیشه، بیان، قلم و تشکل است.

کانون نویسندگان ایران (در تبعید)، ضمن محکوم کردن سانسور و اختناق و جنایات حکومت اسلامی، از اعضای کانون، کانون ها و انجمن های نویسندگان و روزنامه نگاران، احزاب و سازمان های مترقی، نهادهای بین المللی مدافع حقوق بشر، روزنامه نگاران بدون مرز، تشکل های دانشجویی، اساتید دانشگاه ها، و از همه انسان های آزاده انتظار دارد که از هر طریق ممکن برای آزادی نویسندگان، روزنامه نگاران، فعالین دانشجویی، کارگری، زنان و آزادی همه زندانیان سیاسی و لغو هرگونه شکنجه روحی و جسمی، اعدام و سنگسار در ایران بکوشند.

 

کانون نویسندگان ایران (در تبعید)

نوزدهم بهمن 1386 - هفتم فوریه 2008

Kanoon_dt@yahoo.com

www.iwae.org

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:17  توسط بهرام رحمانی  | 

بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu

خبر کوتاه، اما تکان دهنده است: بر اساس گزارشات خبرى، حکومت اسلامی ایران، روز چهارشنبه و پنج شنبه )٩ و ١٠ ژانويه 2008) مجموعا بيش از ٣٣٠ پناهنده افغانى را دستگير و در سرما و برف شديد در مرز افغانستان رها كرد. مقامات محلى افغانستان اعلام كردند كه اگر به موقع ترتيبات انتقال اين پناهندگان را نمی دادند امكان مرگ همه اين افراد در اثر سرماى شديد وجود داشت

مدیركل امور اتباع و مهاجران وزارت كشور حکومت اسلامی، سید تقی قائمی، روز ١١ دی ماه 1386، در یك نشست مطبوعاتی اعلام كرده بود كه «تاكنون افراد فاقد مجوز را به طور مسالمت آمیز و به وسیله اتوبوس به كشورشان باز می ‌گرداندیم اما از این پس با توجه به اختیارات قانونی كسب شده، قصد داریم مهاجران غیرمجاز را حداكثر تا پنج سال در اردوگاه هایی كه برایشان در نظر گرفته شده، نگهداری كنیموی در باره این «ارودگاه ها» می گوید: «این اردوگاه ها شرایط زندان را خواهند داشتاین سیاست غیرانسانی حکومت اسلامی، بر علیه مهاجرین و پناهندگان افغانی در جهان بی سابقه است.

حکومت اسلامی، از يك سو زندگى و جان ميليون ها شهروند را به دلیل كمبود سوخت و گاز در معرض خطر جدى قرار داده است و از سوى ديگر در چنين شرايط هولناكى دسته دسته انسان های زحمت کش و محرومی كه سه دهه در ایران كار و زندگی كرده اند را با سیاست های فاشیستی و غيرانسانى در سرمای جان کاه و برف سنگین از طریق مرزهای شرقى كشور راهی دیار مرگ و نیستی می کند؟! در واقع جان انسان در نزد سران حکومت اسلامی بی ارزش است. بنابراین، مقابله با این وحشی گری های حکومت اسلامی، وظیفه آگاهانه و داوطلبانه همه شهروندان ساکن ایران، به ویژه تشکل های مستقل کارگران، زنان، دانشجویان و همه مردم آزادی خواه و برابری طلب است.

مردم افعانستان سال هاست که ناخواسته با حملات نظامی خارجی و کشمکش و جنگ داخلی فرقه های مذهبی به زندگی دردناک و مصیبت باری دچار شده اند. طی سه دهه گذشته مردم افغانستان دو اشغال نطامی، اولی توسط شوروی سابق و دومی توسط آمریکا و متحدانش و هم زمان قدرت گیری گروه های سرکوبگر اسلامی را تجربه کرده اند.

اشغال افغانستان به وسیله اتحاد شوروی سابق و پس از آن تسلط نیروی طالبان بر این کشور و به دنبال آن جنگ نیروهای متحد (آمریکا و تعدادی دیگر از کشورها) که با تصویب شورای امنیت ملل متحد صورت گرفت، سبب شد که هر بار تعداد زیادی از مردم افغانستان جان خود را از دست بدهند و یا کشورهای همسایه آواره شوند. همچنین میلیون ها تن از مردم افغانستان طی سه دهه گذشته در داخل کشور به کوچ اجباری وادار شده اند. میلیون ها تن از مردم این کشور، به ویژه به کشورهای همسایه افغانستان، به طور عمده به ایران و پاکستان پناهنده شده اند و اکثر آن ها در این کشورها یا به دام گروه های مذهبی گرفتار آمده اند و یا به عنوان نیروی کار ارزان و برای کارهای سخت و زیان آور و خطرناک وادار گردیده اند. (به ضمیمه رجوع کنید)

افغانستان در شرق ایران، در بین کشورهای ایران، ترکمنستان، تاجیکستان، چین و پاکستان قرار دارد، از موقعیت استراتژیکی برخوردار است. وسعت افغانستان حدود 000/652 کیلومتر مربع (حدود 3/1 مساحت ایران) است. این کشور بیش از 25 میلیون نفر جمعیت دارد. افغانستان تا پیش از قرن 18 دارای یک کشور مستقلی نبوده و قسمتی از آن به هند و قسمت شرقی آن به ایران تعلق داشته است. بعد از قرن 18، حکومت های محلی تشکیل و کشور مستقل افغانستان به وجود آمده است.

اساس اقتصاد مردم افغانستان کشاورزی و دامداری است و صدور محصولات کشاورزی و دامی یکی از منابع درآمد ارز افغانستان محسوب می گردد. طی سه دهه گذشته، اگر کشت خشخاش و تولید مواد مخدر یکی از منابع درآمد برای مراکز قدرت و ثروت در این کشور بوده است اما، سهم مردم جز سرکوب و کشتار، ناامنی، بيكاری، فقر شديد، قحطی و گرسنگی چیز دیگری نبوده است.

پس از سقوط طالبان و استقرار دولت جدید و نیروهای خارجی در افغانستان، مساله بازگشت داوطلبانه پناهندگان افغان مطرح گردید و به گفته مقامات حکومت اسلامی در امر پناهندگان، در «سه‌ سال‌ گذشته‌ يك‌ ميليون‌ و 400 هزار نفر، يعنی‌ 61درصد آوارگان‌ افغانی‌ مقيم‌ ايران»‌ به‌ كشورشان‌ باز گشته ‌اند و یا به زور باز گردانده شده اند. اما پس از آن که وعده های اشغالگران آمریکایی و متحدانش و دولت افغانستان برای بهبود زندگی مردم، نه تنها عملی نشد، بلکه جنگ و کشتار، ناامنی هم چنان در افغانستان ادامه پیدا کرد، سبب شد که موج جدیدی از مردم افغانستان به کشورهای همجوار آواره شوند.

مسئولان کميساريای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان، در یکی از گزارش های خود، اعلام کرده است که افغان ها ۲۳ درصد کل پناهجويان جهان را تشکيل می دهند که بخش های عمده ای از اين پناهجويان، در شرايط بسيار دشوار و نامناسبی بسر می برند.

اخراج غیرانسانی پناهندگان و مهاجرین افغانی از ایران

محمدحسن صالحی مرام، مديرکل اشتغال اتباع بیگانه وزارت کار حکومت اسلامی ايران، در مهر ماه سال گذشته اظهار داشت که سه ميليون افغان در ايران زندگی می کنند، که تنها حدود ۹۰۰ هزار نفر آن ها مجوز اقامت، و از آن ميان فقط هزار نفر دارای اجازه کار هستند.

از اوایل سال 1386، حکومت اسلامی ایران، با به کارگیری سیاست های سرکوب و زور و با تبلیغات شنیع و دروغ اخراج پناهندگان و مهاجرین افغانی را تشدید کرده است. حکومت اسلامی و رسانه های آن بی شرمانه بیکاری و ... را به پناهندگان و مهاجرین افغانی در ایران نسبت می دهند. اگر یک افغانی مرتکب جرمی در ایران شود رسانه های حکومتی آن را با هدف تحریک احساسات مردم بر علیه افغانی ها به طور غیرواقعی و غلوآمیزی بزرگ می کنند. شکی نیست که چند میلیون پناهنده و مهاجر ایرانی در کشورهای غربی با این نوع تبلیغات نزادپرستان بر علیه مهاجرین و پناهندگان آشنا هستند.

روز نهم اسفند 1385، خبرگزاری حکومتی «مهر» گزارش داد که: «دوازدهمین کمیسیون اجلاس سه جانبه جمهوری اسلامی ایران، جمهوری افغانستان و کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان و آوارگان افغانی شب گذشته در مشهد به کار خود پایان داد. احمد حسینی مدیر کل اتباع و مهاجران خارجی وزارت کشور در این مراسم گفت: به دلیل رکود این طرح در یکی دو سال اخیر تصمیم گرفته شد تا برای سرعت بخشیدن به امر بازگشت، هر یک از سه طرف این اجلاس اقدامات فوق العاده‌ای را انجام دهد

روز 27 فروردین 1386، نيروی انتظامی حکومت اسلامی، طی اطلاعیه ای به پناهندگان افغانی که ثبت نام نشده اند و حکومت اسلامی ایران آنان را «غیرقانونی» می داند چهار روز فرصت داد تا خاک ايران را ترک کنند. نیروی انتظامی اعلام کرد که: «چنانچه مهاجران غيرقانونی تا پايان فروردين ماه ايران را ترک نکنند برخورد با آن ها شدت می یابد، و پس از دستگيری ظرف ۴۸ ساعت از ايران اخراج می شوند

روز سه شنبه 11 اردیبهشت، تظاهراتی در کابل عليه حکومت اسلامی ايران در اعتراض به طرح اخراج پناهندگان افغانی برگزار شد. تظاهرکنندگان در کابل با تجمع در برابر سفارت حکومت اسلامی ايران، اين اقدام سران حکومت اسلامی را محکوم کردند.

وزارت خارجه افغانستان از ایران خواسته است تا پایان فصل سرما، به مهاجرین افغان فشار نیاورد که از آن کشور خارج شوند. این در حالی است که افغانستان پیش تر اعلام کرده است که هنوز آمادگی پذیرش صدها هزار مهاجر اخراجی را ندارد و در صورت هجوم آن ها، یک فاجعه در انتظار کشور خواهد بود.

پناهندگان و مهاجرین افغانی که از جنگ و کشتار این کشور فرار کرده و به ایران پناهنده شده اند هم به لحاط انسانی و اجتماعی و هم به لحاظ قوانین بین المللی در امور پناهندگان به ویژه کنوانسیون 1951 ژنو، نباید از ایران اخراج شوند. از این رو، اخراج مهاجرین و پناهندگان افغانی به جهنم افغانستان توسط حکومت اسلامی، عملی عیرانسانی است و باید شدیدا محکوم گردد.

بعلاوه مهم تر از همه مهاجرین و پناهندگان سال هاست که در ایران کار و زندگی می کنند حکومت اسلامی، موظف است حق شهروندی آن ها را به رسمیت بشناسد. این شهروندان هم طبقه ای های ما هستند که در ایران به کارهای سخت و خطرناک با دست مزدهای ناچیز وادار شده اند. از این رو، همه نیروهای کارگری کمونیستی موظفند به دفاع از حق شهروندی آن ها برخیزند و نگذارند حکومت اسلامی با سیاست های فاشیستی خود، آن ها را قربانی کند.

همچنین آژانس پناهندگان سازمان ملل متحد، برای نگهداری پناهجویان افغانی حدود 12 میلیارد دلار به حکومت اسلامی ایران پرداخت کرده است.

از صدها هزار کارگر افغان ساکن ایران، فقط تعداد محدودی دارای پروانه کار هستند که بر اساس قانون حق کار دارند. آن گونه که خود کارگران گفته اند حقوق اندک آن ها و نیز شرایط اداری اخذ مجوز کار، به گونه ای است که عملا اکثر آن ها نمی توانند چنین مجوزی را دریافت کنند.

مصطفی پور محمدی، وزیر کشور حکومت اسلامی ایران، اوایل سال جاری درباره اخراج پناهندگان افغانی به «ایسنا»، گفته بود که طرح اخراج یک میلیون افغان غیر مجاز در ایران از اردیبهشت امسال آغاز می شود.

ماموران وزارت کار، وزارت کشور و نیروهای انتظامی طی ماه های اواخر سال 1385 و اوایل سال 1386 به حدود 200 هزار مورد بازرسی محل کار اقدام کرده اند تا کارگران افغان را بیابند و آن ها را از ایران اخراج کنند.

پورمحمدی بازگشت دوباره افغانی ها را با وجود دستگیری و اخراج اتباع غیر مجاز تائید کرده اما گفته بود که در نیمه دوم سال گذشته عوامل انتظامی و اطلاعاتی درگیر موضوعات جدی چون سرشماری نفوس و مسکن، انتخابات مجلس خبرگان و شوراهای شهر بوده اند و همین کارها باعث شده تا در اخراج اتباع غیر مجاز تاخیر ایجاد شود. بر اساس گزارش وزیر کشور، در سال 85 حدود 300 هزار تبعه افغان غیرمجاز از ایران اخراج شده اند.

نتیجه آخرین طرح حکومت اسلامی که برای اخراج افغان های مقیم ایران اجرا شد نشان داد که حتی تشویق های حکومت برای عدم استفاده از نیروکار افغانی نیز موثر نیست و کارفرمایان ایرانی هنوز ترجیح می دهند که از نیروهای سخت کوش و ارزان افغانی استفاده کنند.

وزارت کار ایران برای کارفرمایانی که از کارگران افغان استفاده می کردند 200 میلیارد تومان برگه جریمه صادر کرده و در بازرسی از کارگاه ها 150 هزار کارگر افغان غیر مجاز شناسایی شدند.

روز چهارشنبه ۱۲ ارديبهشت، مصطفی پور محمدی، وزیر کشور حکومت اسلامی، در جمع خبرنگاران در مرز «دوغارون» اعلام کرد که «از ابتدای اجرای طرح جمع آوری و طرد اتباع غيرمجاز تاکنون بيش از ۵۰ هزار تبعه غيرمجاز افغان از ايران جمع آوری شده اند

سران و ارکان های سرکوب حکومت اسلامی، این اقدام فاشیستی خود را بهانه ای برای فراهم کردن اشتغال برای بیکاران ایرانی اعلام کردند. سران حکومت اسلامی، برای شهروندان افغانی ساکن ایران که سال های طولانی به عنوان کارگر ارزان بهره کشی می کرده اند، هیچ گونه حقوق به رسمیت شناخته شده بین المللی برای آنان قائل نشده اند. سران این حکومت، وحشی گری های خود بر علیه پناهندگان و مهاجرین افغانی را به جایی رسانده اند که سخت گيری در مورد کار و دريافت شهريه زیاد از دانش آموزان افغان در سال جاری را پیش کشیده اند، ده ها هزار کودک تنها به دلیل این که پدر و مادر افغانی دارند از تحصیل محروم مانده اند.

روز پنج شنبه 13 اردیبهشت، سایت اینترنتی «نوای افعانستان» به نقل از شمس الدین حامد، رییس اداره مهاجران ولایت هرات اعلام کرد که: «یک کارگر مهاجر افغان بعد از ضرب و شتم توسط پلیس ایران از این کشور اخراج شده بود، در بیمارستان درگذشت... سه مهاجر اخراجی دیگر نیز، در جریان آن چه ضرب و شتم توسط پلیس ایران خوانده شده، زخمی شده اند و هم اکنون در بیمارستان مرکزی هرات بستری هستندبه نوشته این سایت، «آقای حامد گفت سزاوار نیست کشوری که خود را دوست و برادر مردم افغانستان می نامد، با مهاجران افغان، چنین رفتاری کند

حکومت اسلامی، اقامت مهاجرین و پناهندگان افغانی در شهرهای مرزی هم چون زابل، زاهدان، خاش و چابهار را ممنوع کرده است. روز شنبه 5 خرداد 1386 ایسنا، گزارش داد که پاسدار محمد غفاری، فرمانده قرارگاه فتح نيروی انتظامی در سيستان و بلوچستان، اعلام کرد که: «از هفته آينده کار جمع‌آوری و طرد اتباع غيرمجاز در شهرستان زاهدان آغاز می ‌شود، ضمن اين که اتباع مجاز بايد در صورت تمايل به ديگر استان ‌های کشور عزيمت كنند... اتباع غيرمجاز و مجاز در هيچ يک از شهرهای مرزی استان اعم از زابل، زاهدان، خاش و چابهار حق سکونت ندارندبنابراین، این هم یکی دیگر از آشکارترین نوع سیاست فاشیستی حکومت اسلامی بر علیه شهروندان رنج دیده افغانی است.

اداره مهاجرین ولایت هرات در غرب افغانستان، روز دوشنبه 24 دی 1386 - 14 ژانویه 2008، اعلام کرد که حکومت اسلامی، 400 مهاجر دیگر افغان را از ایران اخراج کرده است. مهاجران مذبور در حالی اخراج می شوند که ولایت «هرات» طی روزهای گذشته شاهد بارش برف سنگین و سرمای شدید بوده است.

«شمس الدین حامد»، رئیس اداره مهاجرین هرات، به شبکه خبری «بی.بی.سی»، گفت: «به علت مسدود بودن راه اسلام قلعه به هرات، مهاجران اخراج شده در مرز گیر کرده اند و هیچ گونه امکاناتی برای انتقال آن ها به شهر هرات یا ارسال کمک برای آنان وجود ندارد و در صورت ادامه روند اخراج مهاجران از ایران، فاجعه انسانی در انتظار اخراج شدگان خواهد بود.

از سال ۱۳۸۱ و با تشکيل دولت مرکزی در افغانستان، ايران برنامه انتقال مهاجران را در دستور کار قرار داده و در فاصله کوتاهی حدود دو ميليون نفر از آن ها را برگردانده است اما آمار نشان می دهد برخی از آن ها دوباره به اين کشور باز گشته اند.

وزارت مهاجرین افغانستان نیز تاکید دارد که نبود امنیت در افغانستان باعث شده تا روند برگشت مهاجران افغان از ایران و پاکستان کندتر شود. عبدالقادر احدی، معاون وزارت مهاجران و عودت کنندگان افغانستان می گوید که اخیرا بازگشت مهاجران افغان از کشورهای همسایه، شکل اجباری را به خود گرفته است.

فاجعه انسانی در انتظار مردم افغانستان

بنا به گزارش خبرگزاری سينا از هرات، پنجاه و چهار طفل در ولايت بادغيس در جريان ده روز گذشته پس از ريزش بارش برف و سرمای زمستان جان خود را از دست دادند. مقامات محلی با تائيد اين خبر می گويند به دليل مسدود بودن راه های مواصلاتی به مراکز ولسوالی ها هنوز کمک های عاجل به آن مناطق ارسال نگرديده است.

در خبری های بعدی از جان باختن کودکان در اقغانستان آمده است که صدها کودک در اثر سرما، جان خود را از دست داده اند.

قاضی عبدالرحيم، رئيس کميسيون ضد حوادث در ولايت بادغيس، گفته است که در جريان ده روز گذشته ۷۷ تن در سه ولسولالی قادس، آب کمری و مقر ولايت بادغيس در جريان بارش برف و سرمای زمستان جان خود را از دست داده است.

والی هرات، از افغان های مقیم خارج کشور خواسته که به آسیب دیدگان سرمای کم سابقه این ولایت کمک کنند. در این پیام که از طریق سایت رسمی ولایت هرات منتشر شده، سیدحسین انوری، از افغان های مقیم خارج خواسته است تا با ارسال کمک، کاری کنند تا «از یک فاجعه انسانی جلوگیری شود

به گزارش موسسات هواشناسی، دمای هوای هرات در روزهای اخیر، تا 25 درجه زیر صفر پایین رفته است که این میزان از سرما، به گفته مردم این ولایت، دست کم در سه دهه گذشته بی سابقه بوده است. مقامات محلی می گویند سرمای شدید و بارش برف سنگین، تاکنون جان بیش از 150 تن را در ولایت هرات گرفته است. همچنین گفته شده است که ده ها هزار راس دام در این موج سرما، تلف شده اند.

دولت افغانستان و نمایندگی سازمان ملل متحد در این کشور، برای جلوگیری از بروز فاجعه انسانی در افغانستان، درخواست 80 میلیون دلار کمک کرده اند.

«کریم خلیلی»، معاون رئیس جمهور افغانستان روز پنج شنبه 4 بهمن 1386 - 24 ژانویه 2008 در یک کنفرانس خبری در کابل، گفت: بیش از 2 میلیون نفر در سراسر افغانستان به دلیل افزایش قمیت مواد خوراکی با فقر شدید و خطر گرسنگی روبرو هستند و در صورتی که کمک های فوری در اختیار آنان قرار نگیرد، افغانستان با فاجعه انسانی روبرو خواهد شد. معاون رئیس جمهور افغانستان همچنین از مرگ 246 تن بر اثر سرما و نابود شدن هزاران راس دام خبر داد و از نهادهای کمک رسانی درخواست کرد تا به یاری دولت و مردم افغانستان بشتابند.

دولت آمریکا، در سال 2001 با شعار مقابله با «تروریسم» و از بین بردن طالبان و القاعده و بهبود زندگی مردم افغانستان این کشور لشکر کشی کرد. اما حضور این نیروها و سایر نیروهای خارجی به افزایش جرم و جنایت، کشت، تولید و قاچاق مواد مخدر، آدم ربائی، افزایش درگیری ها و خشونت های خونین و احتمال احیای مجدد طالبان در افغانستان منجر شده است.

بدین ترتیب، برگرداندن مهاجرین و پناهندگان افغانی توسط حکومت اسلامی از ایران به افغانستان، هم مغایر با قوانین بین المللی شناخته شده در پذیرش پناهندگان است و هم آگاهانه برگرداندن این انسان ها به درون جنگ و کشتار، سرما و یخبندان، فقر و فلاکتی است که جنایتی آشکار بر علیه بشریت محسوب می شود.

  

دوازده میلیون دلار برای نگهداری پناهجویان افغانی در ایران

آژانس پناهندگان سازمان ملل متحد می گوید امسال حدود دوازده میلیون دلار بابت نگهداری از پناهجویان افغان به ایران پرداخته است.

این موضوع را جودی هاپکینز دستیار کمیسر عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان مرداد ماه 1386، در پایان سفرش به ایران با شرکت در یک کنفرانس خبری اعلام کرد.

خانم هاپکینز، افزود امنیت در افغانستان هنوز به طور کامل برقرار نشده و بسیاری از مردم این کشور در سال های اخیر بارها و بارها با تهدید روبرو شده اند. این دستیار ارشد رئیس آژانس پناهندگان سازمان ملل متحد، تاکید کرد که در چنین حالتی، بازگشت افغان ها به کشورشان، «باید کاملا داوطلبانه و تدریجی باشد

کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل، در حالی بر بازگشت داوطلبانه و تدریجی پناهجویان افغان به کشورشان تاکید می کند که مقامات حکومت اسلامی ایران، اعلام کرده اند که اخراج آن دسته از افغان هایی که اقامت شان در ایران، «غیرقانونی» پنداشته می شود، هم چنان ادامه دارد.

«نسل دوم» افغانی ها در ایران و پاکستان

یک بررسی نشان می دهد که بیش تر جوانان مهاجر افغان در پاکستان و ایران، دلیل عدم بازگشت خود به افغانستان را «نبود امکانات اولیه زندگی و مشکلات امنیتی» در این کشور خوانده اند.

این بررسی از سوی واحد تحقیق و ارزیابی افغانستان که یک نهاد مستقل است انجام شده و در آن با حدود دو صد نفر از جوانان و نوجوانان افغان گفتگو شده است.

آمار رسمی، تعداد افغان هایی را که در ایران و پاکستان بسر می برند، حدود سه میلیون نفر نشان می دهد. به گفته مسئولان واحد تحقیق و ارزیابی افغانستان، بیش تر این پناهجویان را جوانان و نوجوانان افغان تشکیل می دهند.

در این بررسی که از جوانان مهاجر افغان در ایران و پاکستان به نام «نسل دوم» یاد شده، آمده است که برای بیش تر جوانان افغان، برگشت به کشورشان مفهومی ندارد. این بررسی همچنین گفته است که باید با استفاده از شیوه های مختلف، نیازمندی ها و احساسات این جوانان که عمدتا در کشورهای میزبان به دنیا آمده اند و درکی از کشور خودشان ندارند، بیش تر مورد بررسی و مطالعه قرار گیرد.

ادامه جنگ و خشونت در افغانستان

نيروهای طالبان، با حمايت ‌های آمريكا، عربستان و پاکستان، بخش‌ هایی از افغانستان را اشغال كردند. آنان با اشغال قندهار در سال 1994، عملا حکومت خود را با قوانين سخت قرون وسطایی مذهبی در اين منطقه به اجرا گذاشتند. مردم افغانستان كه از هرج‌ و ‌مرج و درگیری و جنگ داخلی خسته شده بودند و نياز شديدی به آرامش داشتند در ابتدا روی خوش به طالبان نشان داند. طالبان سرانجام در سال 1996، كابل را اشغال كرد و بدين ترتيب با تصرف پايتخت، حكومت خود را در سراسر افغانستان مستقر ساخت. اگرچه در اين دوران و بعد از آن مقاومت ‌هايی صورت گرفت، اما قدرت مالی و نظامی طالبان به همراه دیکتاتوری غیرقابل تصوری كه با اتکا به قوانین اسلامی در كشور به وجود آورد باعث شد كه ثبات و پايداری آن هر روز استحكام بيش تری يابد. با استقرار حكومت طالبان به مرور چهره خشن و ارتجاعی اين گروه مذهبی عرصه را بر مردم تنگ‌تر ‌كرد. اما حاميان طالبان، هم چون دول عربستان سعودی، پاکستان، آمریکا و... از حاکمیت این گروه سوپرارتجاعی مذهبی در افغانستان، خشنود بودند .ملا عمر، رهبر طالبان است. مردی كه حتی مخالف عكس بود و آن را حرام می ‌دانست و از اين روی عكس‌ های محدودی از او وجود دارد. طالبان، حتی تراشیدن ریش مردان را حرام اعلام کرده بود؛ تلویزیون را دار می زد؛ عکاسی ممنوع بود؛ شیشه منازل باید رنگ می شد تا زنان داخل خانه دیده نشوند؛ خروج زنان از منزل را ممنوع کرده بود مگر در مواقع بسیار ضروری ...

در طول جنگ ‌‌های داخلی در افغانستان و به ويژه پس از استقرار حكومت طالبان در اين كشور، بن لادن رهبر القاعده كه به لحاظ ايدئولوژيك با طالبان همکاری داشت زمينه فعاليت خويش را گسترش داد. بن‌لادن، در جنگ با شوروی از همراهان مجاهدین افغان و مورد حمایت دولت آمریکا بر علیه شوروی بود. وی، سرمايه افسانه ای خود را در اختيار طالبان گذاشته بود.

بدنبال واقعه تروريستی يازده سپتامبر و ادعای دولت آمریکا که اجرای اين عمليات توسط بن‌لادن رهبری شده است آمريكا از طالبان خواست كه بن‌لادن را تحويل دهد. اما طالبان امتناع كرد .بدين ترتيب، آمريكا رسما جنگی را علیه افغانستان و  حكومت طالبان آغاز کرد. سرانجام حكومت طالبان در افغانستان سرنگون شد. اما آمریکا و متحدان او نتوانستند ملاعمر، رهبر طالبان و بن‌لادن، رهبر القاعده را دستگير كنند .القاعده، دامنه فعاليت‌ های تروريستی خود را به سراسر جهان كشاند و نيروهای وفادار به طالبان نيز هم چنان در حال جنگ و گریز با نيروهای دولتی افغانستان و سربازان خارجی مستقر در اين كشور هستند.

سال گذشته، وزرای دفاع بيست شش کشور عضو ناتو در نشست غیر رسمی در هالند برای بحث پیرامون چالش های پیش روی ماموریت نیروهای ناتو در افغانستان گردهم آمدند. حتی گسترش ناآرامی و ناامنی در افغانستان اختلاف نظر عمیقی در میان کشورهای اعضای ناتو ایجاد کرده است. کشورهای عضو ناتو که بیش از دو میلیون سرباز خاص زمینی، دریایی و هوایی دارند هنوز نتوانسته اند آرامشی در افغانستان برقرار کنند. بنابراین، شکست اولین ماموریت نظامی ناتو در خارج از اروپا ضربه جدی به توان و قابلیت های پیمان نظامی ناتو است. پیمانی که آمریکا سعی می کند با گسترش ماموریت هایش به خارج از اروپا، از آن به عنوان پلیس بین الملل در خدمت لشکرکشی ها و تجاوزات و توسعه طلبی های جهانی خود، بهره برداری کند.

بدین ترتیب، عملکرد آمریکا و ناتو در افغانستان، نه تنها موجب مهار فعالیت تروریستی نشده است، بلکه به افزایش کشتار غیرنظامیان نیز منجر شده است. همچنین حضور نظامی ناتو و آمریکا در افغانستان باعث رونق بازسازی نیز نشده است. فقر و فلاکت اقتصادی در این کشور در حال افزایش است. وضعیت زنان و کودکان هیج بهبودی پیدا نکرده است. کشت خشخاش و قاچاق مواد مخدر نسبت به سال های قبل از اشغال نظامی این کشور توسط نیروهای آمریکا و متحدان آن، رشد فوق العاده ای داشته است. جنگ و درگیری بین طالبان و نیروهای خارجی و ارتش اقغانستان هم چنان در جریان است و طالبان بر بخش وسیعی از این کشور تسلط دارد.

حملات هوائی آمریکا در افغانستان به بهانه از بین بردن طالبان و القاعده هم چنان ادامه دارد و این در حالی است که غیرنظامیان به ویژه زنان و کودکان، قربانیان این حملات هستند. در آخرین عملیات هوائی ارتش آمریکا در ولایت وردک چهارده تن کشته و شانزده نفر زخمی شدند. يازده تن از کشته شدگان اعضای یک خانواده بودند و به گفته شاهدان عينی، در منطقه ای که از سوی بمب افکن های آمریکائی مورد حمله قرار گرفت افراد مسلح و یا طالبان و القاعده حضور نداشتند.

عملیات های ناهماهنگ ناتو در افغانستان در طول سال 2007، به طور بی سابقه ای از مردم بی دفاع افغانستان قربانی گرفت. در اکثر این عملیات ها که بدون هماهنگی با دولت افغانستان، مقامات محلی و براساس گزارش های غلط صورت می گرفت، کشتار غیرنظامیان تنها نتیجه ای بود که برجای می ماند و در نهایت سبب لبریز شدن صبر مردم افغانستان و بلند شدن صدای اعتراض آنان علیه دولت و جامعه جهانی، به ویژه سازمان ملل شده است. این وضعیت به حدی اسفناک و گسترده بود که مهم ترین محور گفتگوهای رئیس جمهور افغانستان «کرزی» و رئیس جمهور آمریکا «بوش» را در اواسط سال 2007 در آمریکا تشکیل داد. نیروهای آمریکایی با وقوع هر اشتباه که منجر به کشتار غیرنظامیان می شد، اعلام می کردند که متاسف هستند و در آینده بیش تر دقت خواهند کرد، اما کشتار غیرنظامیان عملا هم چنان ادامه داشت.

در حال حاضر ۲۶ هزار نیروی آمریكایی در افغانستان مستقر هستند و آمریکا آمادگی خود را برای اعزام نظامیان بیش تر نیز اعلام کرده است. فرماندهان آمریكایی در افغانستان از این كه تعداد نیروهای زمینی آن ها بسیار كم است همواره شكایت دارد. شمار سربازان انگلیسی که در قالب نیروهای بین المللی امنیتی ایساف در افغانستان فعالیت می کنند نیز به حدود 7700 تن می رسد که بیش تر آنان در جنوب این کشور مستقر هستند. ارتش كنونی افغانستان نیز در حال حاضر ۵۸ هزار افسر آموزش دیده و سرباز دارد كه به گفته مقامات افغانستان این تعداد تا ماه های آینده به احتمال زیاد به ۷۰ هزار تن نیز خواهد رسید.

در روزهای پایانی سال 2007، سازمان ملل متحد در گزارش تحقيقی، این سال را خونین ترین سال از زمان سقوط حکومت طالبان در افغانستان در سال۲۰۰۱ تاكنون، دانست. تنها ظرف شش ماه نخست سال ۲۰۰۷ ميلادی،۷۷ مورد حمله انتحاری در افغانستان صورت گرفت كه اين ميزان دو برابر زمان مشابه در سال گذشته ميلادی بوده است. میانگین تلفات ناشی از خشونت ها در افغانستان در سال ۲۰۰۶، حدود چهار هزار بود، در حالی که براساس گزارش ها، در سال ۲۰۰۷ بیش از پنج هزار و پانصد نفر در افغانستان کشته شده اند. این تلفات شامل نفرات طالبان، غیرنظامیان و نیروهای امنیتی می شود.

بر اساس اين گزارش، شمار حملات انتحاری در ماه های پايانی سال 2007 به حدود ۱۴۰ مورد رسيد كه خونين ترين اين حملات، عمليات يك بمب گذار انتحاری در ولایت بغلان بود كه طی مراسم بازديد نمايندگان ولسی جرگه از کارخانه قند بغلان صورت گرفت و بر اثر آن قريب به ۸۰ تن از جمله ۵۹ شاگرد مدرسه و شش نماينده پارلمان كشته شدند.

پر تلفات ترین این حملات انتحاری کابل در برابر فرماندهی نیروهای امنیتی بود که حدود سی تن از نیروهای پلیس در آن کشته شدند و پس از آن نیروهای اردوی ملی در منطقه کارته پروان در غرب کابل هدف یک حمله انتحاری دیگر قرار گرفتند که حدود ۳۰ تن کشته داد و بیش تر کشته شدگان، سربازان اردوی ملی بودند.

در طول این سال، در راستای افزایش فعالیت و تحرکات طالبان در کشور، بسیاری از ولسوالی ها بارها میان طالبان و دولت رد و بدل شد که می توان به ولسوالی های موسی قلعه، سنگین، بگوا، گلستان و... اشاره کرد که هم اکنون نیز چندین ولسوالی هم چنان در اختیار طالبان قرار دارد.

در این میان، ولسوالی موسی قلعه، بیش از ده ماه در دست طالبان بود، به بزرگ ترین مرکز برای فعالیت های تروریستی و آموزشی طالبان و مخالفین تبدیل شد. همچنین این ولسوالی به مرکزی بزرگ برای فعالیت های تبلیغی و فکری طالبان نیز تبدیل شد و آن ها توانستند نیروهای بیش تری را برای انجام فعالیت های تخریبی هم از داخل و هم از خارج کشور جذب کنند.

نیروهای انگلیسی در سال 2007، سالی سخت را برای ولایت هلمند رقم زدند و برخورد «نرم» این نیروها با طالبان و مخالفین و عدم برخورد قاطع با آنان، زمینه های بیش تری را برای افزایش قدرت طالبان مساعد ساخت. به دنبال همین «نرم» برخوردن کردن های نیروهای انگلیسی بود که هلمند به بزرگ ترین مرکز فعالیت برای طالبان تبدیل شد و تروریسم بیش تری را به ولایات دیگر کشور به ویژه کابل، صادر کرد.

طبق گزارش سازمان ملل، حدود ۲۲۰ نيروی نظامی بين المللی در سال 2007 در افغانستان كشته شدند، در حالی كه اين رقم در سال گذشته ميلادی ۱۹۰ تن بوده است. این گزارش می افزاید، پلیس افغان با حدود ۷۰۰ كشته، بيش ترين تلفات را در بين نيروهای امنيتی داشته است.

در این میان آمریکا با تکیه بر نظامی گری در افغانستان خواستار اعزام نیروها و تجهیزات بیش تر از سوی ناتو و سهم گیری بیش تر آن ها در چالش مبارزه با طالبان در جنوب کشور شده است. اما کشورهای عضو ناتو در مخالفت با نظامی گری صرف در افغانستان، بیش تر بر بازسازی عرصه های اقتصادی و اجتماعی و کمک به تقویت و افزایش ظرفیت های نیروهای پلیس و اردوی ملی تاکید دارند.

در این میان حکومت اسلامی ایران، همانند عراق متهم شده است که به گروه های مدهبی مخالف دولت افغانستان از جمله القاعده، اسلحه و مهمات می رساند. اخیرا نیروهای امنیتی ولایت فراه گفته اند که یک انبار بزرگ اسلحه و مهمات طالبان را در ولسوالی «انار دره» به دست آورده اند.

حبیب نور، یکی از مسئولان پلیس ولایت فراه، به «بی.بی.سی» گفت بیش تر این مهمات مین های ضد نفر و مین های کنترل شونده از راه دور هستند. آقای نور می گوید این مهمات هنگام بازرسی خانه ملا عبدالغنی، یکی از فرماندهان طالبان، به دست آمده است. به گفته او خود این فرمانده طالبان از منطقه فرار کرده است.

این مقام پلیس فراه گفت مقداری از این مهمات، که قابل انتقال نبوده، در همان منطقه ای که این مهمات انبار شده بود از سوی مسئولین منفجر شده است.

پلیس فراه برخی از این مین ها را ساخت ایران و روسیه خوانده است؛ اما اداره امنیت ملی این ولایت می گوید به دلیل این که نشان و علایم روی مهمات و سلاح های کشف شده از بین رفته، محل ساخت آن ها قابل تشخیص نیست.

این در حالی است که دان مک نیل، فرمانده نیروهای ناتو در افغانستان، پیش تر گفته بود نیروهای بین المللی یاری امنیت (آیساف) یک کاروان تجهیزات نظامی را در غرب افغانستان به دست آوردند که به گفته او اسلحه موجود در آن در ایران ساخته شده بود.

مقامات محلی ولایت بلخ در شمال افغانستان هم شماری را به اتهام انتقال مین های ساخت ایران بازداشت کرده بودند. یک مقام ولایت بلخ گفت این مین ها برای انفجار ذخایر نفت و گاز شهرک حیرتان وارد بلخ شده بود. به گفته او این مین ها ساخت سال ۱۹۹۸ در ایران بوده اند.

اکنون شش سال از حضور نظامی آمریکا در افغانستان می گذرد. تاکنون نه تنها مشکلات مردم افغانستان حل نشده است، بلکه مردم این کشور هم چنان قربانی توسعه طالبی میلیتاریستی آمریکا و گروه های اسلامی تروریستی هم چون طالبان و القاعده و ... هستند.

نتیجه گیری

حکومت اسلامی «طرح ضربتی اخراج افغانی» ها را از اوایل سال ٨٦ آغاز كرد و تاكنون صدها هزار تن از این پناهندگان را اخراج كرده است. با شروع به عملی شدن این طرح، تاكنون صدها پناهنده مورد ضرب و شتم و بی ‌حرمتی نیروهای امنیتی قرار گرفته و حتی چندین تن نیز جان خود را از دست داده‌ اند.

گرچه افغان های مقیم ایران بعد از گذشت بیست و هشت سال زندگی در این کشور، دارای نسلی هستند که در ایران زاده و بزرگ شده اند، اما از هیچ گونه حقوق و حمایت رسمی از جانب حکومت این کشور براساس قوانین پناهندگی برخوردار نیستند. تابعیت که بعد از چند سال زندگی در کشور هایی غربی هم چون آمریکای شمالی و اروپا و یا دیگر ممالک به شکل رسمی به مهاجرین اعطا می گردد، در ایران برای مهاجرین افغان وجود ندارد.

تعداد کثیری از این مهاجرین به دلیل عدم برخورداری از حمایت دولتی و حق پناهنگی، به شکل «غیرقانونی» به کار های سخت و زیان باری مثل کارهای ساختمانی، سنگ بری، نانوایی، کشاورزی، پاک سازی سرک ها و پارک ها، خیاطی، کفاشی و دیگر مشاغل رو می آورند. در این میان، فقط عده اندکی از آنان به دلیل تحصیل و تجارب خویش، و احتیاج حکومت اسلامی ایران به خدمات آن ها، موفق به کسب مشاغل بهتر گردیده اند.

در سال 1383 - 2002، كمیساریای عالی پناهندگان طی مذاكراتی با دولت موقت افغانستان و كشورهای همسایه آن، از جمله ایران، اعلام كرد در صدد برنامه ریزی و فراهم كردن زمینه های بازگشت مهاجران افغانی به کشورشان است. از آن زمان در ایران طرح های زیادی جهت بازگشت افغانی ها به کشورشان پیاده شده است.

حکومت افغانستان که مورد حمایت آمریکا، دولت های اروپایی و سازمان ملل و غیره نیز است، در حال حاضر به دلیل محدودیت منابع اقتصادی این کشور، قابلیت و توانایی پذیرش پناهندگان و مهاجرین افغان مقیم ایران و پاکستان را ندارد و این مساله بارهای توسط مقامات افغانستان تکرار شده است. اما با این وجود حکومت پاکستان و به ویژه حکومت اسلامی ایران، به زور صدها هزار پنهاهده و مهاجر را به جهنم افغانستان یرگردانده اند که آن ها از هیچ گونه امکانات ابتدایی زیست و زندگی برخوردار نیستند و در بهترین حالت در زیر چادرهای «اهدایی» نهادهای بین المللی انسان دوست زندگی سخت و مشقت باری دارند. سازمان ملل و نهادها و موسسات بین المللی نیز در این زمینه فعالیت چندانی انجام نداده اند.

مدیركل امور اتباع و مهاجران وزارت كشور جمهوری اسلامی، اعلام كرده است كه «... از این پس با توجه به اختیارات قانونی كسب شده، قصد داریم مهاجران غیر مجاز را حداكثر تا پنج سال در اردوگاه هایی كه برایشان در نظر گرفته شده، نگهداری كنیموی در باره این «ارودگاه ها»، گفت: «این اردوگاه ها شرایط زندان را خواهند داشتطرح زندانی كردن پناهندگان افغانی در ادامه سال ها اذیت و آزار و ضرب و شتم این بخش محروم جامعه است.

كارگران و پناهندگان افغانی در جمهوری اسلامی در سخت ترین شرایط زندگی می كنند. حکومت اسلامی، با سیاست های فاشیستی حکومت اسلامی خود، پناهندگان و مهاجرین افغانی را دستگیر و زندانی و اخراج می کند. این حکومت، تاکنون کارنامه سیاهی در سرکوب و کشتار مردم محروم و معترض دارد و در قربانی کردن مهاجرین و پناهجویان افغانی نیز به شنیع ترین و وحشیانه ترین اقدامات پلیسی متوسل می شود.

در چنین شرایطی، کلیه نیروهای کارگری کمونیستی وظیفه دارند که از این هم طبقه ای های افغانی خود در ایران، به حمایت و پشتیبانی برخیزند و نگذارند آن ها قربانی معاملات غیرانسانی حکومت های ایران و افغانستان و بند و بست های آن ها با مقامات کمیساریای پناهندگی سازمان ملل شوند. آن ها و خانواده هایشان باید از کلیه حقوق شهروندی، از جمله حق اقامت و کار و حمایت ها و خدمات عمومی برخوردار شوند. در این میان طبیعی است که کارگران و همه مردم آزادی خواه و برابری طلب این جنایات حکومت اسلامی محکوم کنند و به حمایت از شهروندان افغانی ساکن ایران برخیزند. سران حکومت اسلامی، ارگان های سرکوب آن، از جمله خانه کارگر و شوراهای اسلامی، برای سرپوش گذاشتن بر جنایات حکومت شان، شهروندان افغانی را عامل بی کاری کارگران ایران معرفی می کنند. این دروغ بزرگی است و هدف آن، تفرقه انداختن در صفوف کارگران است. کارگران بدون توجه به ملیت و جنسیت، به عنوان یک طبقه تحت استثمار شدید سرمایه داران و حکومت آن ها قرار می گیرند بنابراین، کارگران و مردم آزادی خواه در هر شرایطی، از همبستگی و اتحاد طبقاتی خود حرکت می کنند. عامل اصلی فقر و فلاکت اقتصادی و محرومیت های اجتماعی از جمله بیکاری و ناامنی شغلی اکثریت شهروندان جامعه هفتاد میلیونی ایران، و همچنین سرکوب و خفقان حکومت اسلامی است. حمله وحشیانه حکومت اسلامی به مهاجرین افغانی، بخشی از حمله گسترده آن به حقوق و آزادی های اجتماعی زنان و جوانان در خیابان ها، برپایی چوبه های دار در میادین شهرها، دستگیری و زندان کردن فعالین جنبش کارگری، جنبش زنان و جنبش دانشجویی و همه مردم آزادی خواه صورت است بنابراین، مقابله با این تهاجمات وحشیانه حکومت اسلامی نیز در گرو اتحاد و همبستگی و مبارزه همه کارگران و مردم محروم و برابری طلب است.

هم اکنون مهاجرین و پناهندگان افغانی مقیم ایران، از ترس اخراج شدن، در بدترین وضعیت ممکن خود قرار دارند. طبیعتا در این میان، بیش ترین و بزرگ ترین لطمات به کودکان و جوانان بی گناه تحمیل می شود، که حتی از ادامه تحصیل نیز محروم شده اند. اوضاع افغانستان به حدی وخیم است که والدینشان به حداقل زندگی در ایران راضی هستند و برای آن مبارزه می کنند. در این مبارزه مرگ و زندگی، نباید پناهندگان و مهاجرین افغانی، یعنی این بخش از جامعه محروم و زحمت کش و رنج دیده جامعه ایران را در مقابل نیروهای وحشی و سرکوبگر حکومت اسلامی تنها گذاشت.

ضمیمه

کمپــیـن حمایت از حقوق افغان های مقیم ایران: ما افغان هستیم نه برده!

با سلام و عرض ارادت خدمت تمامی شما عزیزان.

ما بیش از سی سال است که در ایران زندگی می کنیم از زمانی که به افغان ها یک کاغذ سفید رنگ بابت شناسایی داده شد ما بودیم. بعد از آن کارت هایی دادند که مانند دفترچه و با زمینه سفید بود که با آن ها کوپن هم گرفتیم. سال ها بعد به ما کارت آبی رنگ دادند و پس از آن کارت های صورتی رنگ که تقریبا طول آن یک وجب می باشد را به افغان ها دادند. ابتدا به عنوان کارت پناهندگی دائمی بود و ما پناهنده دائم به حساب می آمدیم اما دراین مراحل این کارت های پناهندگی دایم تبدیل شد به کارت ویژه آوارگان افغانی و برگ تردد.

بعد از این همه که از امتیازات ما کاسته شد حال ما تبدیل شده ایم به آواره جنگی آن هم پس از بیست و چند سال اقات در ایران.

اکنون که در مرحله آمایش سه هستیم و تا ۱۵ / ۱۲ / ۱٣٨۶ وقت داریم تا برای تعویض کارت و مجوز کار از طریق سایت (http://www.amayesh3.ir) ثبت نام کنیم تنها به ما اجازه داده اند از بین شغل های زیر یکی را انتخاب کنیم.

۱- گچ پز ۲- آهک پز ٣- کیسه زن ۴- کوره خالی کن ۵- کوره چین ۶- فخار ۷- قالب زن ٨- چاه کن ۹- حفار ۱۰- آسفالت کار ۱۱- تون ریز ۱۲- بتون ساز ۱٣- بلوک ساز! ۱۴- دامپرور و دامدار ۱۵- متصدی مرغداری ۱۶- چوپان ۱۷- سلاخ دام و طیور ۱٨- پوست و پر کن ۱۹- سیرابی و روده پاک کن ۲۰- آهک زن ۲۱- پرم ساز ۲۲- ماشین کار شستشوی پوست ۲٣- کارگر مواد شیمیای ۲۴- اسلامبورساز ۲۵- کارگر سوزاندن امحاء زباله ۲۶- کارگر بازیافت مواد شیمیایی ۲۷- کارگر تخلیه وبارگیری ۲٨- کارگر کوره ریخته گری ۲۹- پله ساز ٣۰- تیرچه ساز ٣۱- پرس کار موزائیک ٣۲- برش کار سنگ ٣٣- کارگر دستگاه سنگبری ٣۴- کارگر ماشین سنگتراش ٣۵- صیقل کار سنگ ٣۶- مشاغل راه سازی و معدن ٣۷- کارگر پل سازی ٣٨- کارگر تعمیر و نگهداری تونل ٣۹- کارگر آتشبار ۴۰- کارگر استخراج معدن ۴۱- کارگرحفار معدن ۴۲- کارگر بیل زن ۴٣- کارگر زراعت کار ۴۴- کارگر سمپاش ۴۵- کارگر علوفه جمع کن.

سالیان سال است که حق ما افغان ها در ایران ضایع شده و می شود اما تاکنون کسی نبوده تا این مشکلات افغان ها را به گوش جوامع بین الملل برساند، شغل هایی که بیان نموده اند جزء سخت ترین و طاقت فرساترین شغل ها می باشد. لذا ما افغان ها از شما دوستان گرامی این خواهش را داریم تا نسبت به این اقدام ما را یاری نمایید. ما در ایران نمی توانیم که کوچک ترین حرکتی نماییم. زیرا اگر ما را بشناسند کم ترین کاری که خواهند کرد این است که سالیان سال در گوشه شکنجه گاه ها ما را حبس می کنند.

ما این تقاضی را داریم تا از طریق گروه های حقوق بشر به دولت ایران اعتراض نمایید تا این تبعیض نژادی را برداشته و ما را به عنوان شهروند درجه اول بداند. ما که بیش از بیست سال در این مملکت زندگی کرده ایم. حال شرط انصاف نیست که به ما و با قشر تحصیل کرده مانند برده و گلادیاتور رفتار کنند. خواهش می کنیم که صدای ملت مهاجر افغان در ایران را به گوش جهانیان برسانید.

با تشکر فراوان

کمپین حمایت از حقوق افغان های مقیم ایران

* وبلاگ کمپین حمایت از حقوق اقغانی های مقیم ایران: http://www.afg-iran2.blogfa.com

* سایت حکومت اسلامی ایران، برای ثبت نام کارگران افغانی: http://www.amayesh3.ir

* برگرفته از نشریه جهان امروز، شماره 202، نيمه  اول بهمن ماه 1386 - نيمه  اول  فوربه 2008

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:7  توسط بهرام رحمانی  | 

سپاه پاسداران حکومت اسلامی - این نیروی تروریستی مخوف؟! (2)

بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu

 

 

لینک به بخش نخست (بحران شماره 4)


بخش دوم

مختصری درباره رحیم صفوی فرمانده قبلی و محمد علی جعفری فرمانده جدید سپاه

برخی از چهره های سرشناس سپاه و وزارت اطلاعات

نيروی برون مرزی؛ سپاه قدس

_______________

مختصری درباره رحیم صفوی فرمانده قبلی و محمد علی جعفری فرمانده جدید سپاه

آیت الله علی  خامنه ای رهبر حکومت اسلامی  و فرمانده کل قوای مسلح ایران، روز شنبه دهم شهریور ماه 1386، یحیی رحیم صفوی را از فرماندهی سپاه پاسداران برکنار و به جای وی محمد علی جعفری را به این سمت منصوب کرد.

فروردین 59، یوسف کلاهدوز، قائم‌مقام فرمانده کل سپاه ایران، به رحیم صفوی ماموریت داد تا به کردستان برود و به نیروهای سرکوبگر برای سرکوب مردم انقلابی کردستان بپیوندد. صفوی، به همراه 200 پاسدار اصفهانی عازم سنندج می شود و فرماندهی نیروهای سپاه در کردستان را برعهده می گیرد. او، اولین «گردان ضربت» را برای سرکوب شورش مخالفان پایه ‌گذاری می کند. اولین فرمانده گردان ضربت نیز، برادر وی سیدمرتضی صفوی بود.

یحیی رحیم صفوی  از سال ۱۳۷۶فرماندهی سپاه پاسداران ایران را بر عهده داشت. این تغییر زمانی صورت گرفت که رسانه های آمریکا اعلام کردند که واشنگتن در نظر دارد سپاه پاسداران را در لیست گروه های تروریستی قرار دهد. سخنرانی رحیم صفوی فرمانده کل سپاه در سال 1377، در شهر قم، گفته بود: «ما سنگی به چاه انداختیم تا مارها بیرون بیآیند و سرشان را بکوبیم. قلم ها را می شکنیم و زبان های را می بریم...»

در فروردین گذشته قرارداد نسبتا بزرگ احداث ٢٧ كیلومتر از متروی تهران به یكی از زیر مجموعه‌های سپاه (قرارگاه خاتم‌انبیاء) واگذار شد. این قرارگاه كه تحت مدیریت سردار وفایی (رییس دفتر رحیم صفوی، فرمانده سپاه) قرار دارد پیش از این نیز در بسیاری از پروژه‌ها و اقدامات اقتصادی كشور دخیل و ذیسهم بوده است و از جمله پروژه بزرگ انجام فازهای ١٥ و ١٦ میدان‌های گازی عسلویه را از آن خود كرده است.

با قرارداد یك میلیارد و سیصد میلیون دلاری برای ایجاد خط‌ لوله گاز از عسلویه به بندرعباس و سیستان و بلوچستان كه روز چهارشنبه ١٧ خرداد میان قرارگاه سازندگی خاتم‌الانبیاء و وزارت نفت منعقد شد، دخالت و سلطه سپاه پاسداران بر پروژه‌های اقتصادی كلان كشور نقطه عطف دیگری یافت و این نهاد از رهگذر به قدرت رساندن احمدی‌نژاد، قراداد بزرگی را كه می‌بایست با انجام مناقصه و با درنظر گرفتن صلاحیت‌های شركت متقاضی واگذار شود بدون انجام هرگونه تشریفات و مقرراتی از آن خود كرد و در چنگ انداختن بر فعالیت‌های اقتصادی كشور خیز بلند دیگری برداشت.

در جریان انعقاد قرارداد مزبور رحیم صفوی به عهده گرفتن انجام این پروژه ‌ها از سوی سپاه را به این نسبت داد كه در مناطقی مانند سیستان و بلوچستان و كردستان امنیت كافی برقرار نیست و شركت‌های خصوصی چندان رغبتی به فعالیت در این مناطق ندارند...

رحیم صفوى، پیش از امضاى این قرارداد گفته بود: «سپاه پاسداران به عنوان یك نهاد عمومى، انقلابى كه محصول فداكارى ملت بزرگ ایران است علاوه بر دو ماموریت دفاع از امنیت كشور و دفاع از انقلاب اسلامى پس از پایان جنگ بزرگترین افتخارش كمك به دولت در سازندگى ایران بوده است

وى با اشاره به این كه سپاه فرزند ملت است و نیروهاى جوان و متخصص نسبتا كاملى دارد افزود: «نیروهاى جوان فقط قانع به دفاع نیستند بلكه با مجوز مقام معظم رهبرى به عنوان نیاز انقلاب وارد سازندگى شده انداما نقطه كلیدى سخنان فرمانده سپاه چنین بود: «ما به هیچ عنوان مانع پیمانكاران شخصى و عمومى در كشور نبوده و نیستیم. در مواقعى كه هیچ پیمانكارى حاضر نیست به لحاظ امنیت و سختى كار به میدان بیاید یا قیمت بالا مى دهد به میدان آمده ایموى تاكید كرد كه سپاه تا به حال همه پروژه ها را براساس استاندارد و مطابق انتظار كارفرما انجام داده است: «پروژه ها را به قیمت پایین ترى بسته ایمصفوى با تاكید بر رعایت زمان بندى پروژه گفت: «امیدوارم در این پروژه عظیم كه با عنایت ریاست جمهورى و سعى و تلاش وزیر مومن و انقلابى به سپاه واگذار شده عزم، اراده، دانش فنى، سرعت انقلابى و تخصص و رعایت استانداردهاى فنى را به منصه ظهور برسانیم

رحیم صفوی، پس از برکناری از فرمادهی کل سپاه پاسداران، دستیار و مشاور عالی علی خامنه ای، فرمانده کل قوا شده است. وی در گقتگویی با خبرگزاری حکومتی «مهر» درباره استراتژی نطامی حکومت اسلامی و موقعیت نظامی آمریکا در منطقه گفت: سران کاخ سفید بدانند جمهوری اسلامی هیچ گاه تسلیم این فشارها نخواهد شد و باید این موضوع را درک کنند که اگر عاقلانه بیندیشند، بایستی ایران قدرتمند را بپذیرند...

فرمانده سابق سپاه پاسداران توضیح دادجنگ نامتقارن همان «نبرد علوی« است که ما حدود 4 سال و نیم پیش، آن را تبدیل به یک استراتژی بازدارنده کردیم. آن هم بعد از این که آمریکایی ها عراق و افغانستان را اشغال نظامی کردند و با حضور حدود 51 هزار نیرو در افغانستان و 161 هزار نیرو در عراق، شرایط جدیدی را در منطقه رقم زدند.

وی ادامه داد: در حال حاضر که تهدیدات علیه جمهوری اسلامی ایران را از سوی یک قدرت فرامنطقه ای چون آمریکا احساس می‌کنیم، ساختار و هم سازمان نیروهای مسلح کشورمان را تغییر داده ایم و در این تغییر، شیوه آموزش ها، استراتژی جنگی و دکترین نظامی نیروهای مسلح به ویژه نیروهای سه گانه سپاه تغییر یافت و در این راستا سلاح ها و تجهیزات متناسب با جنگ فرامنطقه ای طراحی شد که نام این استراتژی را «دفاع همه جانبه، نبرد علوی و جنگ نامتقارن» گذاشتیم.

صفوی گفت: مفهوم این استراتژی آن است که ما ضعف و قوت های دشمن را شناسایی می کنیم تا بتوانیم به بهترین و موثرترین روش، با بهره گیری از نقاط قوت خود، برای ضربه زدن به دشمن وارد عمل شویم. مثلا این یک واقعیت است که  تجهیزات و تسلیحات دشمن از ما برتری دارد ولی ما هیچ گاه به سلاح و تجهیزات تکیه نکرده ایم ، بلکه انسان محوری را در دستور کار داریم و از نیروی انسانی مومن شجاع و خردمند همراه با واحدهای کوچک خودکفا، متحرک و چابک بهره مندیم.

فرمانده سابق سپاه پاسداران همچنین اداعا کردامروز نیروهایی که سپاه تربیت کرده قادرند هم با هلی کوپترهای آمریکایی مقابله کنند و هم با واحدهای زرهی یا مکانیزه آنان. امروز نیروی مقاومت بسیج با تشکیل 2500  گردان عاشورا و الزهرا در کشور، دفاع مسطح یا موزاییکی را آموزش داده که بدان مفهوم است که در هر روستا که یک پایگاه بسیج است، مردم آن منطقه عضو بسیج اند و می توانند از روستای خود دفاع کنند.

وی در ادامه گفتگو با مهر خاطر نشان کرددر بعد نظامی و امنیتی نیز اکنون در بسیج توانسته ایم  گام های اولیه را برداریم و حدود 20 الی 30 درصد آن ها را تجهیز کنیم و با برنامه ریزی که کرده ایم، امیدواریم در چند سال آینده به طور کامل همه آن ها تجهیز شوند.

صفوی ادامه داد: در سایر رسالت های بسیج نیز خوشبختانه توانسته ایم کارهای بسیاری را انجام دهیم، مثلا تاسیس بسیج اساتید، بسیج دانشجویی، بسیج مهندسین و ... که این امر نشان از آن دارد که ظرفیت بسیج آن قدر وسیع است که می تواند تمامی نخبگان کشور را در اقشار متخصص درخود جای دهد و طبیعتا سپاه پاسداران از ظرفیت این اعضای بسیجی استفاده می کند زیرا این پشتوانه عظیم علمی برای سپاه بسیار مهم و تاثیر گذار است.

از سرلشگر صفوی در خصوص تلخ ترین و شیرین ترین خاطره وی در ایام فرماندهی سپاه پاسداران سئوال شد که وی چنین توضیح داد: برای بنده مشکل است که بخواهم تلخ ترین و شیرین ترین خاطره را برای بیان کنم، زیرا در این سال ها، هم در عرصه سیاسی داخلی و هم در عرصه خارجی کشور شاهد حوادث مختلفی بودیم که در این میان حادثه فتنه هجده تیر سال 1378 حادثه ای تلخ و زشت بود که خوشبختانه با حضور به موقع بسیج و سپاه، کم تر از یک روز مسئله جمع و جور شد. این حادثه جزو تلخ ترین خاطرات بنده به حساب می آید...

خبرنگار مهر از فرمانده سابق سپاه در خصوص تغییراتی که در این نهاد نظامی رخ داده و مسئولیت جدیدش  سئوال شد که سرلشگر صفوی  توضیح دادبنده از مدتی قبل در خصوص تغییراتی که قرار است در سپاه انجام شود، باخبر بودم. اکنون نیز به عنوان دستیار و مشاور عالی فرمانده کل قوا جلسات خصوصی با سرلشگر جعفری فرمانده جدید سپاه دارم، زیرا سپاه قدرت دفاعی کشور است و همین امر باعث می شود روابط بنده با سرلشگر جعفری پایدار بماند. همان گونه که با امیر سرلشگر صالحی فرماندهی کل ارتش، سردار نجار وزیر دفاع و سردار احمدی مقدم فرمانده نیروی انتظامی ارتباط داشته و خواهم داشت تا بتوانم در موضع دستیاری و مشاورت حضرت آقا، به درستی انجام وظیفه کنم...

صفوی، فرماند کل سپاه، فرمان عملیات سیاسی  را در مراسم صبحگاه لشکر ۷ رسول، درباره دخالت سپاه در سیاست گفت: «... ما در مرحله دوم باید به  صحنه بیائیم و با رای خود نگذاریم لیبرال ها و لو یک نفر این ها به مجلس بروند و  بخواهند برای ملت و کشور مشکل درست کنند. ...» (کیهان ۲۹ فروردین سال ۱٣۷۵).

محمدعلی جعفری، متولد سال 1336 در يزد است. جعفری در سال 1358 به عنوان نماينده دانشكده در انجمن اسلامی دانشگاه تهران حضور داشت و در اشغال سفارت آمريکا در 13 آبان 1358 در تهران نيز فعال بود. او پس از تعطيل دانشگاه، مدتی در جريان انقلاب فرهنگی فعال بود و پس از شروع جنگ به عنوان يك بسيجی عازم جبهه‌ ها شد و در سال 1360 به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. جعفری در دوران جنگ بيش از يک دهه مسئوليت فرماندهي نيروی زمينی سپاه را برعهده داشتند.

محمد علی جعفری، به عنوان مسئول عمليات ستاد مشترك و جانشين نيروی زمينی سپاه مشغول فعاليت بود و از سال 1371 مسئوليت فرماندهی نيروی زمينی سپاه را به مدت 13 سال بر عهده داشت، كه در 5 سال آخر آن، مسئوليت فرماندهی قرارگاه ثارالله تهران نيز بر عهده وی بود. در سال 1384، مسئوليت راه اندازی مرکز راهبردی سپاه از طرف آيت الله خامنه ای به وی واگذار شد. و در اين مدت او در مرکز مذکور مشغول فعاليت بوده است.

سردار جعفری در سال 1384مامور به تشكيل مركز راهبردي سپاه شد. وی شرح وظايف مركز راهبردی را اين گونه توصيف كرده بود: «مركزی برای فكر كردن با فراغت خاطر از مسئوليت های اجرايی و مشرف بر مسائل و ماموريت ‌های سپاه از طريق به‌كارگيری نيروهای فرهيخته سپاهی كه پشتوانه بسيار ارزشمندی برای رشد و تعالی اين نهاد خواهد بود

در حکم آيت الله خامنه ای برای وی آمده است: «سردار سرتيپ پاسدار محمدعلی جعفری، باتوجه به تجارب با ارزش و سابقه درخشان شما در دوران‌ های گوناگون و در رده ‌ها و مسئوليت‌ های متنوع سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، جناب عالی را با اعطای درجه سرلشگری به فرماندهی اين سازمان انقلابی و خدمتگزار منصوب می ‌كنم. انتظار دارم پيشرفت روز‌افزون و تحول‌ آميز سپاه در همه ابعاد آن را در برنامه‌ مديريت و فرماندهی خويش برجسته سازيد. لازم می ‌دانم تقدير و سپاس خود را از خدمات ارزنده سردار سرلشگر صفوی ابراز نمايم. توفيقات همه شما را از خداوند متعال مسئلت می ‌كنم

بدین ترتیب، سردار رحيم صفوی، پس از ده سال از فرماندهی سپاه کنار رفت. پيش از او محسن رضايی به مدت 16 سال فرماندهی اين ارکان سرکوب مهم را پس از چند دوره فرماندهی ‌های كوتاه ‌مدت برعهده داشت

 

برخی از چهره های سرشناس سپاه و وزارت اطلاعات

سه چهره معروف و سه نامزد ریاست جمهوری، یعنی هاشمی رفسنجانی و محسن رضائی و محمود احمدی نژاد، در دور گذشته که به قدرت رسیدن احمدی نژاد منجر شد در بسیاری از ترورها، به ویژه در قتل قاسملو و فاضل رسول و قادری در اتریش دخالت مستقیم داشته اند.

رفسنجانی که در جلسات شورای انقلاب شرکت می کرد در تشکیل شورای موقت سپاه دخالت داشت، اخیرا گفته است بانی سپاه او بوده است.

پاسدارهای ديروز، مانند محمود احمدی نژاد، رييس جمهوری، امروز کت و شلوار پوش شده اند. این ها طوری خود را دانشگاهی و فرهنگی معرفی می کنند که انگار روزی سرکوبگر و شکنجه گر و تیرخلاص زن نبودند؟! محمد باقر قاليباف، شهردار تهران، کت و شلوار سفيد می پوشد. علی لاريجانی، دبير اسبق شورای عالی امنيت ملی پز دیپلمات می دهد. محسن رضايی، خود را نظريه پرداز مسايل استراتژيک معرفی می کند. اما در پس این قیافه های بزک کرده، افکار ارتجاعی و سابقه آدمکشی و تروریستی و شکنجه گری و تیرخلاص زن نهفته است. این ها و هم فکرانشان خون انسان های بی شماری را ریخته اند که تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد.

«... محسن آرمین، مصطفی تاج زاده، محمدباقر ذوالقدر و یحیی رحیم صفوی روزگاری در یک نهاد با هم همکاری می کردند.» (5)

سردارانی که با علی خامنه ای، رهبر حکومت اسلامی ايران، رابطه نزديکی دارند، در انجام هر کاری دست شان باز است.

* محمود احمدی نژاد، عضو شورای مرکزی جمعیت ایثارگران انقلاب  اسلامی، از چهره های شاخص اصولگرایان است که هم چون بسیاری دیگر از هم چهره های سرشناس و مهره های اصلی حکومت اسلامی از  حوزه نظامی و از مسیر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، پا به عرصه سیاست گذاشته  است.

وی یکی از سخنرانان عمده در همایش و نشست های گروه های «لباس شخصی»، یعنی چماق داران معروف به انصار حزب الله است .  وی در سال ۱۳۶۵، «داوطلبانه به تیپ  ویژه سپاه پیوسته بود

محمود احمدی نژاد در دوران ریاست جمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی،  استاندار اردبیل بود. احمدی نژاد پیش از این که استاندار اردبیل شود، چهار سال  در دهه شصت معاون و فرماندار ماکو و خوی بود. از جمله مسئولیت های پاسدار احمدی نژاد، مسئولیت ستادهای جنگی در استان های غربی کشور بود. احمدی نژاد در سال های نخست دهه شصت نقش ویژه ای در سرکوب و دستگیری مخالفان سیاسی در شهرهای ماکو و خوی ایفاء کرده است. وی در این دو شهر به عنوان «عضو تیپ ویژه سپاه»، سمت فرمانداری این دو شهر را نیز به عهده داشته است.

پس از پیروزی جناح دوم خرداد حکومت «اصلاح طلبان» در انتخابات ریاست جمهوری و با  تحولاتی که پس از دوم خرداد ۷۶ در ساختار دولت و وزارت کشور و مجلس رخ داد، فعالیت محمود  احمدی نژاد در استانداری پایان یافت، به طوری که خودش می گوید، به «فعالیت های علمی  فرهنگی و اجتماعی» روی آورد تا این که درست دو سال پیش از ثبت نام نامزدهای انتخابات  ریاست جمهوری نهم، (اردیبهشت ماه ۱۳۸۲) در دومین جلسه شورای شهر تهران، به سمت شهردار پایتخت منصوب گردید.

احمدی نژاد، یکی از پایه گذاران انجمن دانشجویان اسلامی، پاسدار و از مسئولین ترور مخالفین، به ویژه در خارج از کشور  بود. از این رو، پس از به قدرت رسیدن وی، در وین پایتخت اتریش، اعلام گردید که وی به همراه رفسنجانی و محسن رضایی در قتل رهبران کرد در سال 1989 دخالت مستقیم داشته است. هر سه این افراد جزء داوطلبین انتخابات ریاست جمهوری اخیر بودند و با همدیگر رقابت کردند. حامیان اصلی احمدی نژاد در این نمایش انتخاباتی، سپاه، سپاه قدس، گروه های فشار و سرکوب، لباس شخصی ها، انصار حزب الله، این اراذل و اوباش و چماق دار است.

 

 

* علی لاريجانی، از جمله کادرهای اولیه سپاه پاسداران است.  وی حدود ده سال  متمادی مسئولیت «صدا و سیما»، یعنی رادیو و تلویزیون را به عنوان نماینده ولی فقیه به عهده داشت. لاریجانی،  از جمله  مسئول تهیه برنامه هایی مانند هویت یک و دو ...و تواب سازی بود. برنامه هایی که هدف اصلی آن تخریب چهره های مستقل مبارز فرهنگی و اجتماعی و پرونده سازی برای آنان بود. رادیو بی بی سی، در این رابطه گفته است: «توليد مجموعه برنامه «هويت» که در آن بسياری از چهره های روشنفکری ايران مورد شديدترين حملات قرار گرفتند، به زعم بسياری، از نقاط تاريک کارنامه لاريجانی به حساب می آيد. در سال ۱۳۷۷ و پس از ماجرای قتل های زنجيره ای، حضور روح الله حسينيان در برنامه ای با عنوان «چراغ» جنجال های بسياری آفريد. موضوع اعترافات فعالان دانشجويی در تلويزيون، که بسياری آن ها را تحت فشار می دانستند، از ديگر نقاط مورد سئوال در عملکرد سازمان صدا و سيما بود. پيش تر در جريان نا آرامی های مربوط به کوی دانشگاه تهران - تيرماه ۱۳۷۸ - سازمان صدا و سيما مورد انتقادهای تند دانشجويان قرار گرفت که درخواست استعفای دکتر لاريجانی، رياست سازمان، را داشتند؛ خواسته ای که در آن زمان به جايی نرسيد تا حدود چهار سال بعد سرانجام به حکم رهبر جمهوری اسلامی ايران، لاريجانی جای خود را به معاون سازمان و همقطارش در سپاه پاسداران، عزت الله ضرغامی، بسپارد

* «محسن رضایی»، در سال شصت  و در اوج سرکوب خونین مردم قبل از این که به فرماندهی کل سپاه پاسداران منصوب شود، فرماندهی اطلاعات سپاه را به عهده داشت. وی از جمله پاسدارانی است که در سرکوب مخالفین، سرکوب مردم کردستان، طرح های خانه گردی برای دستگیری مخالفین سیاسی و اعضای اپوزیسیون، شکنجه و کشتار زندانیان سیاسی و ترور فعالین اپوزیسیون در داخل و خارج از کشور نقش ویژه ای ایفا کرده است. بسیاری از افراد تحت فرمان وی در شکنجه گاه ها و زندان های حکومت اسلامی، به شکنجه گران و آدمکشان حرفه ای تبدیل شده اند.

وی طی دوران فرماندهی خود در سپاه ده ها هزار تن از جوانان و دانش آموزان کشور را به مسلخ جنگ ایران و عراق فرستاد. وی، طی سخنانی در رادیو تلویزیون دولتی، سخن از «مرحله اول سیاست جنگ» و سپس «مرحله دوم و بسیج  عمومی»، از جمله دانش آموزان مدارس کشور را تشویق می کرد به جنگ بروند. یا با هجوم ناگهانی به محلات، جوانان را دستگیر کرده و به زور به جبهه های مرگ می فرستادند.

رضایی، در زمستان سال 1363، با افتخار «تشکیل کلاس های دبیرستان در جبهه ها» را اعلام کرد. طرحی که در آن دوران با هماهنگی وی و وزارت آموزش و پرورش به اجرا درآمد. روزنامه اطلاعات در 23 مرداد 1363 و چند روز پس از سمینار مشترکی که رضایی به همراه چند تن از مقامات وزارت آموزش پرورش برگزار کرده بودند، در این رابطه به نقل از آنان نوشت: «ضمن تاکید بر نقش ارزنده و قابل ستایش دانش آموزان در جنگ، موضوع تربیت دانش آموزان برای خدمت در جبهه ها  و تهیه امکانات و تقویت مجتمع های آموزشی در جبهه ها» در صدر وظایف قرار گرفته است. (6)

مسئوليت‌های رضايي در حکومت اسلامی ایران عباتند از: پس از تشكيل سپاه پاسداران مسئوليت دفتر سياسی اين نهاد را برعهده داشت و در سال های 60 تا 76 فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود. وی، از سال 68 تا 76 نيز فرماندهی قرارگاه بازسازی خاتم‌الانبياء را عهده‌ دار بود. او پس از استعفاء از فرماندهی كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عنوان دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام و رييس كميسيون اقتصاد كلان اين نهاد منصوب شد كه در حال حاضر اين مسئوليت را برعهده دارد.

محسن رضایی می گوید: «پس از پيروزى انقلاب دوره اى از فعاليت هاى سياسى پايان گرفت و يك مرتبه با اين مساله روبرو شدم كه كشورم دچار ناامنى و شورش و جنگ شده است. آن موقع لباس سياست را درآوردم و به جبهه رفتم و لباس رزم پوشيدم. آن هم پس از ۱۰ سال فعاليت سياسى. من در تشكيل سازمان مجاهدين انقلاب در تشكيل برخى ديگر از گروه ها، در استقرار نظام جمهورى اسلامى و تشكيل دولت و مجلس نقش داشتم اما وقتى جنگ شد به خاطر ضرورت آن روزها لباس نظامى پوشيدم و وقتى جنگ تمام شد، احساس كردم بايد به ضرورت ديگر در عرصه مديريت و اقتصاد بپردازم و به همين دليل دوباره لباس نظامى را درآوردم...» (7)

بازتاب: قبل از فرماندهی سپاه، امام چه شناختی از شما داشتند؟

رضايی: در حقيقت در مدرسه علوی ما به امام پيوستيم. سياست من هم هميشه آن بود كه بدون واسطه پيش امام می ‌رفتم. يعنی اصلا از طريق مسئولان و... خيلی كم عمل می ‌كردم. لذا بنا به حوادثی كه پيش می ‌آمد، بلافاصله می ‌رفتم خدمت امام و اطلاعات و تحليل ‌های خودم را خدمت ايشان می ‌دادم، به طوری كه يك روز ناچار شدم، سازمان مجاهدين انقلاب را رها كنم و بيايم در سپاه و اطلاعات سپاه را پايه‌ گذاری كنم. اطلاعات سپاه را كه پايه‌ گذاری كردم، با اين‌كه از ابتدا در طرح اساسنامه سپاه چنين چيزی پيش ‌بينی نشده بود؛ يعنی اصلا واحدی به اسم «واحد اطلاعات» وجود نداشت، ولی به خاطر ارتباطی كه من با امام برقرار كردم و تاييد‌هايی كه ايشان می ‌كرد، همين باعث شد كه ما يك واحدی را با نام «واحد اطلاعات و بررسی ‌های سياسی» در سپاه درست كنيم و به اين وسيله تحليل ‌ها و نظرات خودمان را مرتب می ‌رفتيم و به امام می ‌داديم و ايشان نيز مرتب مرا تشويق می ‌كرد. می گفت، «شما ادامه بده» و حتی مثلا می ‌گفت، اين كار را شما دنبالش برويد و جوابش را برايم بياوريد. اين ارتباط تقريبا دو سال قبل از اين كه من فرمانده سپاه شوم به طور مستمر با امام برقرار شد. (8)

* محمد باقر قالیباف، کاندید دوره گذشته ریاست جمهوری و شهردار فعلی تهران بزرگ و فرمانده سابق نیروی انتظامی است که از زمان تاسیس سپاه پاسداران تا قبل از پست نیروی انتظامی، در آن مشارکت داشت. از آن جمله فرماندهی لشکر نصر و سپس فرماندهی نیروی هوایی سپاه پاسداران را عهده دار بود.

رادیو بی بی سی، اشاره به سوابق قالیباف، به نامه ای نیز اشاره کرده است که در آن، وی از جمله علیه دانشجویان معترض نوشته است. «وی برای سه سال فرمانده نیروی هوایی سپاه بود و وقایع کوی دانشگاه تهران نیز در همین دوره رخ داد. چند روز پس از نا آرامی های کوی دانشگاه تهران، روزنامه کیهان نامه محرمانه جمعی از فرماندهان سپاه به محمد خاتمی رییس جمهور را منتشر کرد. فرماندهان امضاء کننده نامه به خاتمی نوشته بودند که «کاسه صبر» ایشان لبریز شده و «اگر دولت نا آرامی ها را کنترل نکند» وارد عمل خواند شد. نام محمد باقر قالیباف، فرمانده وقت نیروی هوایی سپاه پاسداران نیز در میان امضاء کنندگان است. اما در دوره فرماندهی قالیباف اتفاق دیگری نیز در یکی از ادارات تحت امرش رخ داد که موجب پرسش های بسیاری در مورد عملکرد وی شد. اداره اماکن نیروی انتظامی بارها اقدام به احضار يا بازداشت روزنامه نگاران، سینماگران، فعالان سایت های اینترنتی و وبلاگ نویس ها کرد. بازداشت هایی که عموما بدون طی مراحل قانونی انجام می شد. مسایل مربوط به پرونده وبلاگ نویسان همواره یکی از سئوالات خبرنگاران يا شرکت کنندگان در جلسات سخنرانی قالیباف در جریان مبارزات انتخاباتی بوده است. وی تاکنون پاسخی که مانع از طرح دوباره اين موضوع در مصاحبه ها يا جلسات پرسش و پاسخ شود، ارائه نداده است

* سعید حجاریان، که امروز یکی از چهره های سرشناس و تئوریسین جناح اطلاح طلب حکومت اسلامی (دوم خرداد) است، یکی از  گردانندگان دفتر اطلاعات و امنیت نخست ‌وزیری، از بازجویان بند ۲۰۹ و بخش  اطلاعات و امنیت سپاه پاسداران، نماینده دولت برای دفاع از لایحه‌ تشکیل وزارت  اطلاعات حکومت اسلامی در محلس، پیگیر طرح اهداف و اسناسنامه وزارت اطلاعات، پایه گذار وزارت  اطلاعات و دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی، معاونت وزارت اطلاعات در همه سرکوب ها و شکنجه ها و اعدام های سال های اوایل انقلاب 57 نقش فعال و تعیین کننده ای داشت.

* عماد‌الدین باقی، یکی دیگر از چهره های معروف دوم خرداد است، درباره گذشته خود چنین  توضیح می دهد: «من فقط دو سال در اوایل انقلاب (سال 1361 - 1359)  در سپاه بودم و دوره سربازی ام را گذراندم. در آن زمان سپاه به واقع  نهادی مردمی و مورد احترام همگان بود و من نیز مطلقا در هیچ کار اجرایی و عملیاتی  نبودم. در تمام این دو سال عضو دفتر سیاسی در بخش خارجی و مسئول بررسی و تحلیل  اخبار و رویدادهای اروپا و آمریکا بودم و مدتی هم عضو مرکز تحقیقات عقیدتی و سیاسی  بودم که کارش تدوین جزوات آموزشی بود و چند ماه نیز تدریس می کردم. بنابراین در مدت  عضویت در سپاه نیز صرفا کار آموزش و پژوهش انجام می دادم و سرانجام به دلیل نوشتن  مجموعه مقالات و كتابی در فشار شدید قرار گرفتم به نحوی كه جریده كیهان در چند سال  گذشته یكی از اتهامات مرا اخراجی بودن از سپاه ذكر كرده بدون این كه تمام ماجرا را  بگوید

حال کیهان راست می گوید یا باقی، مربوط به خودشان است مسئله مهم عضویت وی در سپاه پاسداران، در سال 1359 تا 1361، یعنی دوره اوج رعب و وحشت آفرینی حکومت اسلامی و نقش جنایت کارانه سپاه در این دوره و دوره های بعد از آن است. امروز کسی انتظار ندارد که اعضای سابق سپاه مانند باقی، نقش حقیقی خود در سپاه را به جامعه اعلام کنند. بر خلاف ادعای باقی، سپاه هیچ موقع یک «نیروی مردمی و مورد علاقه همگان» نبوده، بلکه بر عکس هم دیروز این نیروی مخوف و هم امروز آن جز سرکوب، تهدید و ترور، شکنجه و اعدام مخالفین و حتی منتقدین حکومت اسلامی چیز دیگری نبوده است و مورد نفرت همگان است.

* روح الله حسينيان که بارها در جريان پرونده قتل های زنجيره ای و حمله به خوابگاه دانشجويان نام او در مطبوعات وقت انعکاس یافت، دورانی نماينده دادستانی در وزارت اطلاعات و امنيت فلاحيان بود و اکنون رئيس مرکز اسناد انقلاب اسلامی است. او، به شدت از سعيد امامی و جنایات وی در واقعه «قتل های زنجیره ای» دفاع کرد مجلس ختمی که پس از «خودکشی؟سعید امامی در زندان، برای وی ترتيب داد، به بالای منبر رفت و به دفاع از امامی برخاست. وی، سعيد امامی را يکی از ماندگارترين اخبار آن دوران نامید. روح الله حسينيان، هم اکنون یکی از جدی ترین حامیان احمدی نژاد و دولت او است.

* حسین شریعتمداری، برای برخی از زندانیان سیاسی اوین و همچنین در دوران سعیدامامی در وزارت اطلاعات، اتاق تواب سازی راه انداخته بود برای تمامی فعالین فرهنگی و سیاسی چهره شناخته شده ای است. حسین بازجوی زندان اوین بوده است.

فعالیت حسین شریعتمداری، مدیر مسئول کیهان، با مدیران همه روزنامه ها ایران و جهان متفاوت است. زیرا او هر روز اولین کارش بررسی سیاست های رسمی حکومت و مخالفین آن است تا در مورد آن موضعگیری کند. او، از هیچ کس و هیچ مرجعی واهمه ای ندارد. زیرا او، نماینده رهبر حکومت اسلامی در روزنامه دولتی کیهان است. بنابراین، پشت اش گرم و محکم است و از خط و نشان کشیدن به هر کس و هر جریانی کم ترین ابایی ندارد.

او، حتی به سبک آیت الله ها فتوا صادر می کند و تفاوت فتوای او با فتوای مرگ آیت الله ها در این است که او از طریق یک نشریه دولتی پرتیراژ به طور علنی فتواهایش را صادر می کند. آیت الله ها عموما فتواهای خود را مخفی به عوامل خود برای اجرا ابلاغ می کنند. آخرین فتوای وی در مورد مجری یک برنامه تلویزیونی ماهواره ای خارج کشور است. اين اولين بار است که يک شبکه ماهواره ای چنين مورد خشم قرار گرفته  تا جائی که مدير مسئول کيهان در موردش می نویسد: «اگر سر اين مار به سنگ سنگين كوبيده  نشود، مارهای فراوان ديگری كه غرب در آستين دارد، جرات حضور و فرصت گزيدن بيش تر  پيدا می كنندوی، روش اجرای حکم را نيز چنين تعيين می کند: «... شليك  گلوله ای بر پيشانی منحوس و كفر گرفته او، ضرورتی غيرقابل ترديد داردشريعتمداری، صریحا آرزوی خود را در انتخاب عنوان اين  مطلب چنين برجسته است: «چه دلنشين است، صفير آن گلوله» !

روزنامه کیهان، از همان تاسیس اش با بودجه دولتی شاه و موازین حکومت سلطنتی بنا نهاده شد و تا امروز که حسین شریعتمداری، به عنوان نماینده ولی فقیه بر آن مدیریت می کند، هم چنان سیاست ها و اهداف حکومت اسلامی را تبلیغ و ترویج می کند.

حسین شریعتمداری، در جواب به کسانی که گفته اند حسین بازجوی زندان اولین بوده است، در مقاله‌ای در مورخ ۵ - ۱۰- 1378 روزنامه کیهان که خود مدیر مسئول آن بود با تایید این ادعا نوشت: «دعوت از اینجانب برای بحث و گفتگو با زندانیان گروهکی از جانب حجت الاسلام مجید انصاری صورت گرفته بود... آن هنگام را اینجانب جزو پربرکت ترین ایام عمر خود می ‌دانم که بر اثر آن تعداد قابل توجهی از عناصر گروهکی بریده از انقلاب و مردم به آغوش انقلاب و ملت بازگشتند.» (9)

همچنین گفته شده است که حسین شریعتمداری، معاون بخش اجتماعی وزارت اطلاعات در دوران فلاحیان، از فرماندهان سپاه پاسداران، مسئول بخش فرهنگی زندان ‌های حکومت اسلامی، از فعالان طرح تروریستی «قتل ‌های زنجیره‌ای» و از مشاوران ویژه صدا و سیما است.

حسین شریعتمداری، همچنین ادعا کرده است که احسان طبری از رهبران و تئوریسن سرشناس حزب توده را او با بحث در زندان به اسلام جلب کرده است؟! حتی عکس از وی در حین بازجویی احسان طبری و گروهی شکنجه گر که دور او را در زندان اوین گرفته اند منتشر شده است.

حسین شریعتمداری، در گفتگو با خبرنگار سیاسی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، درباره‌ فعالیت خود پس از پیروزی انقلاب اسلامی در زندان ‌ها گفت: «من بعد از انقلاب چون در دفتر سیاسی سپاه بودم، بعضی وقت‌ ها پیش می ‌آمد که بعضی از سران گروه ‌ها دستگیر می‌ شدند و یا قرار می‌ شد با آن ‌ها صحبت شود، افرادی می ‌رفتند و با آن ‌ها صحبت می‌ کردند؛ از جمله من. با افرادی نظیر احسان طبری و سران حزب توده، در زندان بحث ‌هایی داشتیم. با احسان طبری نزدیک چند ماه مباحثه داشتیم

«در زندان ‌ها، یک دیدگاه این بود که کسانی که زندانی می‌ شوند دیگر آدم‌ بشو نیستند. اما دیدگاه دیگر این بود که کسانی که زندانی می‌ شوند، فریب یک جریان و گروهی را خورده ‌اند؛ بنابراین خوب است که مشکلات آن ‌ها در میان گذاشته شود و با آن ‌ها بحث شود. با این انگیزه ما می ‌رفتیم و من خودم بحث ‌های زیادی می کردم و این را هم بگویم که نه اسم مستعار داشتم و نه چیز مخفی دیگری، بلکه خیلی عادی بودم؛ چون اولا در بین آن ‌ها کسانی بودند که قبل از انقلاب در زندان بودند و من را می ‌شناختند، از طرفی نیازی به این کارها نبود

«آقای مجید انصاری در مقطعی مسئول زندان ‌ها شدند. آقای مجید انصاری با بنده تماس گرفتند، گفتند که «من دیدگاه تو را می‌ دانم که تو هم اعتقاد داری خیلی از این ‌ها بچه‌ هایی هستند که فریب خورده ‌اند و دچار توهمی هستند که تشکیلات به آن‌ ها القا کرده؛ چون چنین سابقه و دیدگاهی داری، دلم می‌ خواهد بیایید در زندان با هم همکاری کنیم. من هم همین نظر را دارم» بعد از تماس آقای مجید انصاری و اصرار ایشان، من به اتفاق دو سه تا از بچه‌ های دیگر به آن‌ جا رفتیم. رفتن ما چند سالی ادامه داشت که هفته ‌ای دو یا سه روز به آن ‌جا می‌ رفتیم. من معمولا بعد از ظهرها می‌ رفتم اما بعضی از دوستان هفته ‌ای دو ـ سه روز از صبح می‌ رفتند.» «آن دوران، دوران بسیار مشعشعی است که ده‌ ها جلد کتاب توسط زندانی ‌ها نوشته شده است...

«ما در آن موقع،‌ نشریات ضدانقلاب را که در خارج از کشور چاپ می ‌شد به دیوار زندان می ‌زدیم و همه‌ زندانی‌ ها می‌ خواندند. بعضی ‌ها اعتراض می‌ کردند که این نشریات ممنوع است...» « البته با افراد غیره مانند اعضای نهضت ‌های خارجی هم بعضا مذاکراتی غیررسمی داشتیم؛ مثلا با آقای راشد الغنوشی. یا مثلا در دوران نزدیک فروپاشی شوروی سابق با بعضی از سران آذربایجان که یکی از آن ‌ها بعدا رییس‌جمهور شد، در تبریز مذاکراتی داشتیم. بنابراین، این بحث‌ ها تا حدود سال 68-67 دایما بود.» (یعنی تا مقطع قتل عام زندانیان سیاسی)

شریعتمداری، درباره‌ چگونگی حضور خود در کیهان و سیر تغییر مسئولان آن گفت: «من خودم از قبل از این ‌که مسئولیت سرپرستی موسسه کیهان و مدیرمسوولی روزنامه را داشته باشم، از سال‌ های 64 یا 65 همراه با کارهای دیگر که می‌ کردم، بعدها، رهبر معظم انقلاب، بنده را انتخاب کردند.

شریعتمداری، درباره‌ی قاضی مرتضوی و عملکرد او در تعامل با رسانه ‌ها، گفت: «وی قاضی هوشمند، قانون دان، متعهد و غیروابسته به هیچ جریان و گروه سیاسی است، به نظر من ‌هم، تصمیماتش در بسیاری از مواقع سرنوشت ساز و به نفع مردم و نظام بوده است

انصاری، رئیس فراکسیون مجمع روحانیون در مجلس نیز به ایسنا، گفته است: «در آن زمان از آقای حسین شریعتمداری و چند نفر از همکارانشان که درقسمت فرهنگی سپاه پاسداران و واحدهای فرهنگی مشغول به کار بودند و در این موضوع تسلط کامل داشتند دعوت کردم و آن ها چند سالی با سازمان زندان ها همکاری کردند. وی گفت: آقای شریعتمداری ساعت های متمادی، گاهی با یک یا چند نفر از دختران و پسران گروهکی به بحث های نظری، فکری و اعتقادی می پرداختند و بعضا در جلسه های عمومی تر به پرسش زندانیان پاسخ می ‌گفتند، در واقع این اولین بار بود که در زندان ها جلسه پرسش و پاسخ برگزار می شد. انصاری افزود: آقای شریعتمداری در آن زمان به دلیل آشنایی کامل به مبانی نظری گروه های مارکسیستی و چپ و سابقه قبل از انقلاب و توانایی بالا، مباحثات ایدئولوژیک زیادی با سران برجسته گروهک های چپ از جمله با احسان طبری، عمویی و دیگر سران حزب توده و سایر گروه ها داشتند که نتیجه این مباحث برای کادرهای پایین تر و جوانانی که فریب تبلیغات آن ها را خورده بودند، سازنده بود. (10)

اخیرا محمود احمدی ‌نژاد، رييس ‌جمهور از برگزيدگان جشنواره  مطبوعات و هم ‌چنين هشت تن از كسانی كه مقاله «منتقدانه و منصفانه» نسبت به «عملكرد  دولت نهم» نوشته بودند، تقدير و تشكر کرد.

به گزارش خبرنگار سياسی خبرگزاری دانشجويان  ايران «ايسنا»، صفارهرندی، وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی در توضيحی با بيان اين‌ كه «اين  بخش از جشنواره در ميانه راه اضافه شد»، افزود: «در حالی كه هيات داوران كار خود را  كرده بود، آقای رييس‌جمهور تصميم گرفت كه از تعدادی از منتقدان خود نيز با اهدای  جوايزی تقدير و تشكر كند.» (11)

در صدر این هشت نقر از رسانه های دولتی، دو نفر از همه سرشناس بودند: اولی، حسين شريعتمداری مدير مسئول روزنامه‌ كيهان و دومی محمدكاظم انبارلويی سردبير روزنامه رسالت. هر دوی این روزنامه حکومتی و از طرفداران سفت و سخت احمدی نژاد هستند.

* محمد قوچانی درباره عبدی، گنجی، حجاریان و ... چنین نوشته است: «... عباس امیرانتظام بزرگ ترین قربانی دانشجویان پیروخط امام ارائه می دهد متفاوت و جالب توجه است:

 «با کلیه کسانی که تا به حال صحبت کرده ام پس از چند دقیقه صحبت، یک حالت انسانیت از صورت و بیاناتشان مشخص می شود جز یک نفر. جوانی است در حدود ٢٢ تا ٢۴ سال به نام عباس که روز اول هم از طرف دانشجویان آمده بود و سئوالات زننده ای نوشته بود. این شخص حرفش و نگاهش با دنیایی از کینه و نفرت توام است و مانند خنجری است که به دل فرو می رود مانند مامور عذاب.» ١٣ این تصویر از عباس عبدی تا چه اندازه واقعی است؟ نمی دانیم. هر چند عباس عبدی پس از انتشار خاطرات عباس امیر انتظام، حضور خود را به عنوان مامور حبس امیر انتظام تکذیب کرد و تکذیبیه ای به چاپ های بعدی کتاب اضافه کرد، اما نگاه عبدی و دیگر جوانان هم عصر او به مردانی چون امیر انتظام هیچ گاه خالی از خشم نبوده است.

چند ماه پس از اشغال سفارت آمریکا در بهار ١٣۵۹ عباس عبدی به شیراز رفت. دبیر هیات هفت نفره فارس شد و سپس به تهران بازگشت. در تهران عضو دفتر نخست وزیری شد. دفتری که هنوز پایگاه و زادگاه بسیاری از نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی شناخته می شود. سعید حجاریان، خسرو تهرانی و عباس عبدی بخشی از این نیروها بودند. در کنار دفتر اطلاعات نخست وزیری، نهاد دیگری نیز قرار داشت که تداوم صورت ایدئولوژیک نظام جمهوری اسلامی در این گونه نهادهای امنیتی محسوب می شد. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آموزگارانی از نسل جوانان جنوب تهران چون عمادالدین باقی و اکبر گنجی داشت که این بار نه در جنوب تهران که در قم با یکدیگر آشنا شدند دیدار در مرکز تحقیقات عقیدتی سیاسی سپاه قم صورت گرفت که به دوستی دیرپایی تا زندان اوین انجامید گنجی از اهالی خیابان سیزده آبان (نهم آبان سابق) بود و پس از انقلاب اسلامی روابط خود را با اعضای حلقه نازی آباد تکمیل کرد در سپاه پاسداران همت او دعوت از چهره های فرهنگی چون دکتر سروش و دکتر شهیدی بود تا در محیط نظامی به فعالیت فرهنگی بپردازد. باقی نیز در دفتر سیاسی سپاه به تدریس و تالیف می پرداخت. اکبر گنجی در سال ١٣٣٨ به دنیا آمد و در نازی آباد رشد کرد. پس از انقلاب اسلامی با آموزه هایی از شهید مطهری و شریعتی به صف نسل جدید انقلابیان پیوست گرچه هیچ گاه در زمره کادر مرکزی قدرت قرار نگرفت. این صفت گنجی و باقی علی رغم تفاوت های فردی و فکری شان مشترک بود، همچنان که عبدی و حجاریان تمایل بیشتر به حضور در ساخت قدرت داشتند. سعید حجاریان تئوریسین و بنیانگذار اصلی وزارت اطلاعات شد.

در آغاز موقعیت او چنان بود که گزینش کادرهای نظام را به او سپرده بودند: «من آن موقع برای بعضی از پست ها در نخست وزیری کار گزینش هم می کردم یعنی مسئولیت گزینشی بعضی از کادرها را داشتم. یکی از این گزینه ها نیز سعید امامی بود مردی که در سال ١٣۷۷ خبرساز شد

حجاریان اما مهم تر از این حرف ها بود: «بچه های نازی آباد و علی آباد در جنوب شهر تهران به نیکی به یاد دارند که سعید از آغاز مسلمانی روشن ضمیر و اندیشه ورزی با ایمان بود و تاکنون نیز از گذشتهٌ خویش شرمنده نبوده است... سعید که بحق می توان او را بنیانگذار صالح وزارت اطلاعات نامید در مجلس شورای اسلامی از تشکیل یک نهاد دموکراتیک اطلاعاتی و امنیتی سخن می گفت‌» وی در واقع نه فقط پیشنهاد ادغام نهادهای موازی اطلاعاتی بلکه پیشنهاد تاسیس یک وزارتخانه را داد که در برابر نمایندگان مجلس پاسخگو باشد. در مجلس و بیت امام حضور یافت تا از این پیشنهاد دفاع کند و خود حداقل ٨ سال را در این نهاد گذراند تا علی فلاحیان آمد و سعید حجاریان کار را به او واگذار کرد. همراه با سعید اما جوانان بسیاری از جنوب و نازی آباد هم وارد وزارت اطلاعات شدند. عباس عبدی نیز به وزارت اطلاعات پیوست: «پس از تشکیل وزارت اطلاعات به دعوت آقای ری شهری به واحد بررسی آن وزارتخانه رفتم و مسئولیت اداره بررسی کشورهای همسایه را داشتم ولی مدت زیادی در آنجا نماندم و اولین کسی از مدیران بودم که بدون استعفا از آن جا بیرون آمد.‌» وزیر اطلاعات هرچند در جمع جوانان جنوب تهران نمی گنجید، اما دور از ایشان هم نبود. ری شهری همان گونه که از نامش برمی آمد به حاشیه تعلق داشت اما با پیروزی انقلاب اسلامی و با ورود به وزارت اطلاعات به سرعت وارد متن شد. (12)

بدین ترتیب، سران و دست اندرکاران همه جناح های حکومت اسلامی، جدا از این که امروز در چه موقعیتی قرار دارند، باید به این واقعیت آشکار تاکید کرد که همه آن ها، حالا یکی بیش تر و دیگر کم تر، همگی در سرکوب و کشتار مردم ایران نقش داشته اند، بنابراین، نباید اجازه داد با تحریف واقعیت ها خاک بر چشم جامعه بپاشند.

نيروی برون مرزی؛ سپاه قدس

سپاه قدس که از آن به عنوان شاخه برون مرزی سپاه ياد می شود در جريان جنگ ايران و عراق تاسیس شد. در آن زمان سپاه پاسداران با اين تحليل که با حمايت از نيروهای مخالف صدام در کردستان عراق که در حال جنگ مسلحانه با دولت عراق بودند به گروهی از اعضای سپاه ماموريت هماهنگی و حمايت از گروه های مخالف صدام در کردستان عراق را واگذار کرد. همين گروه در سال های بعد با به کارگيری تعدادی از شیعيان عراق که در قالب مجلس اعلای اسلامی عراق در ايران بر عليه صدام فعاليت می کردند، سپاه بدر را نيز تشکيل دادند.

سپاه قدس، پس از جنگ اول عراق با نيروهای بين المللی که منجر به تفکيک دو منطقه در شمال و جنوب عراق شد، کار خود را گسترش داد و سرمايه گذاری قابل توجهی بر روی جذب و آموزش شيعیان جنوب عراق در قالب سپاه بدر انجام داد.

محسن رضايی، پرسابقه ترين فرمانده سپاه، گفته است: «در اولين فراخوان نيرو از ميان اسرای عراقی حدودا ۳۰۰ الی ۵۰۰ نفر داوطلب شدند که پس از انجام مصاحبه و شناسايی، جذب شدند و در تيپ بدر سازماندهی شدند. طبيعتا در جذب و استفاده از اسرای عراقی با احتياط عمل می کرديم. و بعدا که عملکرد آن ها را خوب ارزيابی کرديم کار را توسعه داديم.» (13)

اعضای سپاه بدر که تحت نظر سپاه قدس در دوره صدام تشکيل شد، پس از سقوط صدام به عراق باز گشتند. محمدرضا نقدی که زمانی فرماندهی سپاه قدس را بر عهده داشت و پس از آن فرماندهی حفاظت اطلاعات نيروی انتظامی را برعهده گرفت، در خصوص بحران عراق پس از صدام گفته است: «سلطه طلبی آمريکا در عراق با بن بست مواجه شده که اين ثمره تلاش های آن روز شهيد دقايقی است و الان لشگر بدر مثل سدهای آهنين مقابل توطئه های استکبار است و افراد لشکر بدر بعضا در پست های کليدی دولت عراق هم حضور دارند و به رام امام پايبند و وفادار هستند.» (14) سپاه قدس، به برنامه ريزی و انجام ترور مخالفان در خارج از مرزهای ايران را نیز به عهده داشت.

پایان بخش دوم (بحران 6)

ادامه دارد...

منبع: http://farsi.irancrises.com

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 12:57  توسط بهرام رحمانی  |