تبليغاتX
بهرام رحمانی

بهرام رحمانی

نویسنده و روزنامه نگار

دستگیری و شکنجه پیروان یاری (اهل حق) در کرمانشاه را محکوم کنیم!

بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu

حکومت اسلامی ایران، هیچ گوشه ای از جامعه را از تعرض و سرکوب خود مصون نگذاشته است. نیروهای امنیتی این حکومت ترور و رعب و وحشت، به طور مداوم به جان و مال شهروندان تعرض می کنند. از این رو هیچ شهروند ایرانی، به جز عوامل و نیروهای وابسته به حاکمیت، در این کشور پهناور احساس امنیت نمی کند. تمام بخش های کارگری از کارگران کارگاه ها و صنایع تا معلمان و پرستاران، زنان، دانشجویان، جوانان، نویسندگان و هنرمندان، روزنامه نگاران، اقلیت های ملی و حتی اقلیت های مذهبی نیز از سرکوب های وحشیانه نیروهای سرکوبگر حکومت اسلامی در امان نیستند. برای مثال، از جمله کردهای پیرو «آیین یاری»، همواره در معرض تحقیر و توهین و سرکوب نیروهای حکومت اسلامی قرار دارند.

اخیرا نیروهای سرکوبگر اسلامی، به شیوه وحشیانه ای اقدام به دستگیری و شکنجه پیروان یاری (اهل حق) کرده اند. این واقعه هنگامی آغاز شد که در تاریخ 12/2/1386، نیروهای انتظامی حکومت، در محلی به نام «دراوه دریژ»، از توابع کرمانشاه، یک دستگاه خودروی باری را به بهانه‌ حمل احشام مسروقه متوقف ساخته ‌اند که بر اثر آن میان نیروهای انتظامی و سرنشینان خودروی مذکور درگیری روی داد که در نتیجه‌ آن، یکی از نیروهای انتظامی کشته شد و یکی از سرنشینان خودرو نیز زخمی گردید.

پس از این واقعه، نیروهای انتظامی، با همکاری نیروهای کمکی، شبانه منطقه را به محاصره خود درآوردند و صبح روز بعد شمار زیادی از ساکنین این منطقه را دستگیر و به کرمانشاه منتقل کردند. پس از آن به دستور مسئولین حکومت اسلامی، سبیل 15 تن از دستگیرشدگان را که پیرو «آیین یاری» بودند و سبیل به عنوان امری «مقدس» در میان آن ها قلمداد می‌شود را تراشیدند.

بدین ترتیب، مسئولین حکومتی با این اقدام خود، بار دیگر کردهای «اهل حق» را مورد سرکوب و تحقیر و توهین قرار دادند.

بنا به گزارش کردستان میدیا، در تاریخ 24 خرداد 1386، بیش از پنج هزار نفر از پیروان آیین یاری (اهل حق)، در اعتراض به این سرکوب و توهین، در مقابل استانداری کرمانشاه تجمع کردند. تجمع ‌کنندگان، با محکوم کردن این سرکوب ها، خواهان شناسایی و مجازات عوامل تصمیم گیرنده و اجرایی این اقدام شدند. اما نیروهای امنیتی حکومت اسلامی، آن ها را مورد ضرب و شتم قرار دادند و حدود 60 نفر از معترضین را دستگیر و در زیر تهدید و شکنجه قرار داده اند. وضعیت دستگیرشدگان به دلیل شدت شکنجه وخیم اعلام شده است. از این رو اوضاع شهر کرمانشاه هم‌ اکنون متشنج و ناآرام است.

طبیعی است که هر انسان آزاده و جریانات چپ و انسان دوست، سرکوب و توهین و تحقیر پیروان آیین یاری (اهل حق)، توسط مسئولین و نیروهای سرکوبگر حکومت اسلامی را محکوم کرد و خوهان آزادی فوری و بدون قید و شرط دستگیرشدگان شد.

بیست و نهم خرداد 1386 - نوزدهم ژوئن 2007

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 23:13  توسط بهرام رحمانی  | 

بمناسبت بیست و هفتمین سالگرد انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی

(مروری کوتاه بر تحولات جنبش دانشجویی)

بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu

روح الله خمینی، بنیان گذار حکومت ارتجاعی اسلامی، 27 سال پيش، با صدور فرمانی، تشکیل «ستاد انقلاب فرهنگی» را صادر کرد.

خمینی، با صدور چنین فرمان های غیرانسانی هم چون فرمان حمله به کردستان، ترکمن صحرا، برقراری حجاب اجباری، تهدید و ترور، شکنجه و اعدام، سنگسار و قطع اعضای بدن با اتکاء به قوانین اسلامی قصاص و... فرمان بستن دانشگاه ها و تصفیه اساتید دانشگاه ها و دانشجویان سکولار، آزادی خواه و چپ را نیز صادر کرد. وی، با این فرمان ها که نتیجه آن ها جز سرکوب و کشتار، سانسور و اختناق، جهل و خرافات و آدم کشی چیز دیگری نبود، پایه های حکومت اسلامی را بنیان گذاشت.

با فرمان خمینی، در 22 خرداد 1359 ستاد انقلاب فرهنگی دانشگاه ها تشکیل گردید که بعدها به شورای انقلاب فرهنگی تغییر نام داده شد و از آن تاریخ تا به امروز این شورا سیاست های کلان حکومت اسلامی در عرصه آموزشی و دانشگاه ها را به عهده دارد.

در فرمان خمینی، آمده  بود: «بر این اساس به حضرات آقایان محترم محمد جواد باهنر، مهدی ربانی املشی، حسن حبیبی، عبدالکریم سروش، شمس آل احمد، جلال الدین فارسی، علی شریعتمداری مسئولیت داده می شود تا ستادی تشکیل دهند و از افراد صاحب نظر متعهد و مومن به جمهوری اسلامی دعوت نمایند تا شورایی تشکیل دهند و برنامه ریزی رشته های مختلف و خط مشی فرهنگی آینده دانشگاه ها بر اساس فرهنگ اسلامی و انتخاب اساتید شایسته و متعهد و آگاه و دیگر امور مربوط به انقلاب آموزشی اسلامی اقدام نمایند. بدیهی است بر اساس مطالب فوق دبیرستان ها و دیگر مراکز آموزشی که در رژیم سابق با آموزش و پرورش انحرافی و استعماری اداره می شد، تحت رسیدگی دقیق قرار گیرد.»(به نقل از فرمان خمینی برای تصفیه دانشگاه ها در 22 خرداد 1359)

در ۲۹ فروردين، اعضای شورای انقلاب به ديدار آيت الله خمينی رفتند و سپس در اطلاعیه ای تصريح نمودند که مراکز آموزش عالی به «ستاد عمليات سياسی تفرقه آور» بدل و مانع دگرگونی بنيادی در دانشگاه ها شده است. بر اساس این بيانيه به گروه های سياسی سه روز - از شنبه 30 -1 - 1359 تا دوشنبه 1 -2 - 1359 - مهلت دادند که دفتر فعاليت خود در دانشگاه ها را تعطيل کنند.

در بخشی از اطلاعیه شورای انقلاب اسلامی فرمان حمله به دانشگاه ها چنین آمده است: «ستادهای عملیاتی گروه های گوناگون، دفترهای فعالیت و نظایر این ها که در دانشگاه ها و موسسات عالی مستقر شده اند چنانچه ظرف سه روز از صبح شنبه تا پایان روز دوشنبه اول اردیبهشت برچیده نشوند شورای انقلاب مصمم است که همه باهم یعنی رییس جمهور(بنی صدر) و اعضای شورا مردم را فرا خوانده و همراه با مردم در دانشگاه ها حاضر شوند و این کانون های اختلاف را برچینند.» (به نقل از اعلامیه شورای انقلاب)

در اثر یورش مغول وار نیروهای سرکوبگر حکومت اسلامی، به دانشگاه ها ده ها تن کشته شدند و هزاران تن دیگر زخمی و زندانی گردیدند. دانشگاه ها نزدیک به سه سال، یعنی از سال 59 تا 62 سال تعطیل شدند. هنگام بازگشایی مجدد دانشگاه ها براساس آمارهای رسمی 57069 دانشجو از ادامه تحصیل باز ماندند. همچنین حدود 8000 هزار نفر از اساتید دانشگاه ها نیز پاکسازی و یا اجبارا بازنشسته شدند. به این شکل حکومت اسلامی و دست اندرکاران انقلاب فرهنگی با این اقدامات غیرانسانی و ارتجاعی خود، آن چنان ضربه هولناکی به دانشگاه و دانشگاهیان وارد کردند که در تاریخ بی سابقه است.

بدین ترتیب جنبش دانشجویی ایران، دوره های متفاوتی را پشت سر گذاشته و به مرحله امروزی خود رسیده است.

دانشگاه از زمان تاسیس در ایران - 1314- کانون و سنگر مبارزات برابری طلبانه و آزادیخواهانه بوده است، به ویژه از شهریور 1320، دانشگاه عملا به کانون اصلی حرکت های سیاسی تبدیل شد.

کودتای 28 مرداد 1332 محمدرضا شاه با حمایت و پشتیبانی آمریکا و طراحی سازمان پلیس مخفی آمریکا «سیا»، دانشجویان در مقابل کودتاچیان دست به مقاومت و مبارزه زده بودند با یورش نیروهای حکومت نظامی مواجه شدند. نیروهای سرکوبگر، دانشجویان معترض و آزادی خواه را در روز 16 آذر 1332، در صحن دانشگاه به خاک و خون کشیدند. این اعمال جنایت کارانه حکومت شاه سبب شد که دانشگاه به سنگر محکمی برای گرایش چپ جامعه ایران تبدیل شود و هرگز با حکومت سرسازش نداشته باشد. شانزده آذر، روز دانشجوی اعلام گردید و دانشجویان آزادی خواه هر سال، سالگرد آن را با سازمان دهی سمینار، تظاهرات و غیره گرامی می دارند. این فرآیند در آستانه انقلاب 1357، شدت یافت، به طوری که دانشجویان در سال های 1357-1355، فعالانه در مبارزات سیاسی انقلابی حضور فعالی ایفاء کردند. در سال 1356، تظاهرات و تحصن های دانشجویی به اوج خود رسید و دانشگاه تهران و دانشگاه ملی تعطیل شدند. استادان و کارکنان در دانشگاه تهران، در اعتراض به حکومت، تحصن کردند. آن ها از جمله خواستار آزادی زندانیان سیاسی شدند. سرانجام به دنبال هجوم نیروهای امنیتی به دانشگاه تهران در سیزدهم آبان 1357، تعدادی از دانشجویان و دانش آموزان کشته شدند، دانشگاه کاملا تعطیل گردید. همچنین با کشته شدن دکتر کامران نجات الهی، هنگام سخنرانی برای اساتید متحصن در وزارت آموزش عالی، اعتراض و تحصن و مبارزه دانشجویان سراسر کشور در جهت سرنگونی حکومت دیکتاتوری پهلوی به اوج خود رسید.

پس از پیروزی انقلاب 1357 نیز عملا جریان های چپ بیش ترین نفوذ را در دانشگاه ها داشتند. تشکل های گوناگون دانشجویی به سرعت رشد کردند. اما حکومت اسلامی، در جریان انقلاب فرهنگی ارتجاعی و تعطیلی دانشگاه ها و تصفیه دانشجویان و اساتید دانشگاه، تشکل های دانشجویی را از بین برد. پس از بازگشایی دانشگاه ها تنها جریان اسلامی وابسته به حکومت به نام «دفتر تحکیم وحدت»، فعالیت خود را در دانشگاه ها به طور رسمی و علنی از سر گرفت.

دفتر تحکیم وحدت، حاصل ادغام دو تشکل «اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانشجویان» و «سازمان‌های دانشجویان مسلمان ایران» است که به دنبال جلسات فشرده در مرداد 1359 یعنی کم تر از دو سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در دانشگاه «امیرکبیر» اعلام موجودیت کرد و با تدوین اساسنامه و مرامنامه خود وارد فاز فعالیت سیاسی دانشجویی شناسنامه ‌دار پس از انقلاب شد. دانشجویان تشکیل دهنده این دو گروه دانشجویی، در واقع همان‌هایی بودند که با عنوان «دانشجویان مسلمان پیرو خط امام» در 13 آبان 58، از دیوار سفارت آمریکا در تهران بالا رفتند و دیپلمات های آمریکایی را به گروگان گرفتند و روابط بین دو کشور را وارد بحرانی‌ترین دوران در تمام تاریخ روابط سیاسی و دیپلماتیک خود کردند. طراحان اشغال سفارت آمریکا در تهران، با اجازه امام خمینی و هماهنگی با آیت‌الله موسوی خو‌یینی‌ها، این سفارت را به اشغال خود درآوردند.

در واقع بعد از انقلاب فرهنگی و قلع و قمع شاخه های دانشجویی چپ، و آزادی خواه تا سال 1369، تنها تشکل مجاز به فعالیت در دانشگاه‌ ها، انجمن های اسلامی دانشجویان (دفتر تحکیم وحدت) بود. بعد از انتخابات مجلس سوم در سال 1366، شکاف عمیق و گسترده‌ای در میان نیروهای طرفدار انقلاب اسلامی بوجود آمد و مجمع روحانیون مبارز که انشعابی از جامعه روحانیت مبارز بود اعلام موجودیت کرد. با این تغییر و تحولات در فضای سیاسی ایران در آن سال‌ها، دفتر تحکیم وحدت در سال 1369، تشکل‌های موازی دانشجویی در دانشگاه ها ایجاد کرد تا از تشکل های رقیب وابسته به جناح دیگر حکومت عقب نماند. ابتدا تشکلی به نام «جامعه اسلامی دانشجویان» را به وجود آوردند و سپس در اواسط دوره ریاست جمهوری اکبر هاشمی ‌رفسنجانی، «اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویی و فارغ التحصیلان»، به رهبری حشمت ‌الله طبرزدی سازمان دهی شد.

هاشمی رفسنجانی، در کابینه دوم خود، سه وزیر خط امامی، یعنی دکتر مصطفی معین، سید محمد خاتمی و عبدالله نوری را برکنار و به جای آنان هاشمی گلپایگانی، میرسلیم و بشارتی را که در طیف افراطی راست قرار داشتند، به مجلس معرفی کرد. در این مقطع و با انتصاب وزیر جدید علوم، برای اولین بار انجمن‌های اسلامی از سوی حاکمیت مورد بی مهری قرار گرفتند و پشتیبانی سیاسی، اداری و مالی آن ها را محدود کردند. همین بی مهری سبب شد که این جریان در پیروزی دوم خرداد 76 که به ریاست جمهوری «سیدمحمد خاتمی» انجامید، نقش محوری ایفاء کند.

بدین ترتیب، دفتر تحکیم وحدت از اولین گروه های سیاسی در دانشگاه ها بودند که در پیروزی جناح «دوم خرداد» حکومت اسلامی نقش مهمی داشت. نتایج انتخابات دوم خرداد، موقعیت مناسب تازه ای برای دفتر تحکیم وحدت ایجاد کرد. یعنی گروهی از دانشجویان سهمی از نهاد قدرت دولتی را همانند سال های اوایل انقلاب 57 از آن خود کردند. این گروه از دانشجویان، حتی در مجلس ششم که پس از دوم خرداد تشکیل شد، دارای چهار نماینده شدند.

اما وقایع هیجدهم تیرماه سال 1378 کوی دانشگاه تهران، تحولی جدیدی را در جنبش دانشجویی به وجود آورد. گروهی از نیروی انتظامی، گروه موسوم به لباس «لباس شخصی‌ها» به خوابگاه دانشجویان دانشگاه تهران در نیمه شب پنج ‌شنبه هیجدهم تیر 1378 حمله کردند و آن جا طوری تخریب کردند که به یک ویرانه جنگی شباهت داشت. در این واقعه تعداد زیادی از دانشجویان زخمی و یا دستگیر و زندانی شدند. همچنین «عزت ابراهیم نژاد» را مامورین انتظامی در حمله به کوی دانشگاه تهران به قتل رساندند. اکبر محمدی، یکی از دستگیرشدگان واقعه هیجدهم تیر 78، پس از تحمل هفت زندان سال گذشته به دلایل نامعلومی در زندان درگذشت.

سرانجام پس از واقعه هیجدهم تیر، دانشجویان اعتراضات بر حق خود را به خیابان ها کشاندند. مردم آزادی خواه به حمایت و پشتیبانی از دانشجویان معترض برخاستند. پنج روز تمام جنگ و گریز بین دانشجویان مبارز و مردم آزادی خواه و خمشگین از یک سو و نیروهای سرکوبگر حکومت اسلامی از لباس شخصی ها تا سپاه، بسیج، نیروی انتظامی و امنیتی و غیره از سوی دیگر، کل جامعه ایران را تکان داد. این حرکت اعتراضی عظیم به شدت سرکوب گردید. پس از این واقعه حتی در میان دانشجویان طرفدار حکومت شکاف عمیقی به وجود آمد. پس از سرکوب این حرکت بود که تئوری عبور از خاتمی، در دانشگاه ها مطرح گردید. دانشجویان با آغاز دوره دوم ریاست جمهوری خاتمی، استراتژی دوری از قدرت و معطوف به مسایل و مشکلات جامعه گردید و دوران رکود فعالیت‌های دانشجویی نیز آغاز شد. زیرا پس از اعتراض دانشجویی هیجده تیر ماه 1378، سرکوب گسترده ای در دانشگاه ها روی داد. بسیاری از دانشجویان به بند کشیده شدند؛ تعدادی مفقود و بسیاری نیز شدیدا زخمی شدند.

با آغاز ریاست جمهوری احمدی نژاد، موج احضار دانشجویان به کمیته های انظباطی و دادگاه ها، محروم کردن آن ها از کلاس های درسی، توقیف نشریات دانشجویی، صدور احکام سنگین قضایی علیه آن ها و تعلیق تحصیلی فعالین دانشجویی ‌شدت گرفت.

دولت نهم و تشدید خفقان در دانشگاه ها

پاک سازی استادان سکولار نیز با روی کار آمدن دولت نهم به ریاست جمهوری احمدی نژاد، صورت گرفت. دولت نهم، در خرداد 1385، حکم بازنشستگی 70 تن از اساتید دانشگاه تهران صادر کرد. این پاک سازی تنها محدود به دانشگاه تهران نبود و در دانشگاه‌ های تبریز و مشهد نیز این سیاست به مرحله اجرا گذاشته شد. در دانشگاه علم و صنعت نیز 53 استاد حکم بازنشستگی خود را دریافت کردند.

بعد از اجرای این احکام احمدی نژاد، در دیدار با جمعی از دانشجویان برگزیده حزب اللهی در چهاردهم شهریور سال 85 گفت: «... من خطاب به جوانان می گويم تغيير نظام آموزش سکولار که 150 سال حاکم بوده کار سختی است و بايد به کمک هم اين کار را انجام داد. البته اقداماتی در اين زمينه انجام شده، ولی کافی نيست و بايد با پشتوانه هم اين اقدامات را گسترش دهيم.»

انحلال انجمن دانشگاه پلی‌تکنیک، توقیف 35 تشکل دانشجویی که 15 مورد آن از انجمن‌های اسلامی بودند، از جمله گوشه هایی از اقدام دولت نهم در دانشگاه هاست. یا ستاره ‌دار کردن دانشجویان و ممانعت از حضور این دانشجویان بر سر کلاس درس، همانند تصفیه دانشجویان در دوران انقلاب فرهنگی سال 1359 است.

محمود احمدی نژاد، رييس جمهوری ايران، به دانشجويان ايران هشدار داد که از سياسی شدن پرهيز کنند و در گروه های حزبی وارد نشوند. احمدی نژاد که به مناسبت سالروز وحدت حوزه و دانشگاه در دانشگاه تربيت مدرس تهران سخن می گفت، از گروه های سياسی خواست که در دانشگاه ها فعاليت نکنند نیز شبیه سیاست های دوران انقلاب فرهنگی است.

روشن است که این اظهارات رييس جمهوری حکومت اسلامی، شامل دانش جویان بسیجی و حزب اللهی و سپاه و کسانی که بخشی از زمان خود را در دانشگاه و بخشی دیگر را در میان فرقه های مذهبی و نیروهای سرکوبگر می گذارند نیست، بلکه هدف احمدی نژاد، جلوگیری از فعالیت دانش جویان مخالف حکومت، یعنی دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب و سوسیالیست است. مهم تر از همه دانشگاه ها مراکزی هستند که نبض جامعه در عرصه های، علمی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در این مراکز می طپد. طبیعی است که جنبش دانشجویی باید در کنار مبارزه توده های آزادی خواه و عدالت خواه قرار گیرد و به سرکوب و اختناق و سانسور، شکنجه و اعدام و فقر و فلاکت معترض باشد، چگونه می تواند نسبت به سیاست بی تفاوت باشد؟ بعلاوه مگر نیروهای بسیجی و حزب اللهی و سپاه و اطلاعاتی شبانه روز کارشان دفاع از احمدی نژاد و بقای حکومت است، فعالیت سیاسی محسوب نمی شود؟ پس این تزویر و ریاکاری احمدی نژاد را چه کسی جدی می گیرد؟

مهم تر از همه یکی از شعارهای محوری احمدی نژاد، قبل از انتخابات، تاکید بر فعالیت سیاسی در دانشگاه ها بود. او در یک برنامه تلویزیونی گفت: «دانشگاهی که از فعالیت سیاسی خالی باشد، از ماموریت خود دور افتاده است... دانشگاه باید سئوال کند که آقای مدیر چرا در فضای عمومی ‌کشور بی ‌اعتمادی است... این می‌ شود کار سیاسی پایه ‌ای.»

بنابراین، مواضع سیاسی و اجتماعی احمدی نژاد، نه تنها سرکوبگرانه است، بلکه حتی هیچ دو حرفش با همدیگر خوانایی ندارد. سیاست های او، به غایت ارتجاعی، خرافی و ضد و نقیض است.

نصب دوربین در محیط‌ های دانشجویی در اکثر دانشگاه های کشور، انحلال انجمن های دانشجویی، توقیف نشریات دانشجویی، ممانعت از تحصیل دانشجویان عضو انجمن های دانشجویی که در آزمون ورودی کارشناسی یا کارشناسی ارشد دانشگاه ها قبول شده بودند و طرح دانشجویان «ستاره‌ دارها» و موارد زیادی از این قبیل، فشارها و سرکوب های دولت نهم بر علیه دانشجویان، از جمله هجوم نیروهای امنیتی حکومت اسلامی به دانشگاه ها بوده است. با این حال فعالین جنبش دانشجویی به ویژه دانشجویان سوسیالیست، نه تنها مرعوب این فضای رعب و وحشتی که دولت نهم آفریده است نشدند، بلکه برعکس مبارزه خود را نیز علنا گسترش دادند.

شایان ذکر است که احمدی نژاد، برای اولين بار در تاريخ هفتاد ساله دانشگاه تهران، يک آخوند را به رياست آن منصوب کرد. دانشجويان آزادی خواه، در اعتراض به این انتصاب دست به تظاهرات گسترده زدند و نسبت به امنيتی شدن فضای دانشگاه ها اعتراض کردند. دانش جویان قهرمان دانشگاه پلی تکنیک، در مقابل چشمان ناباور احمدی نژاد، این چهره خشن و تیرخلاص زن، عکس هایش را آتش زدند.

با این وجود جنبش دانشجویی، به ویژه در 16 آذر سال گذشته در مراسم ها و تظاهرات روز دانشجو، با شعارها و قطعنامه هایش پرچم سوسیالیسم را در دانشگاه ها به اهتزاز درآورد. جواب دندان شکنی به حکومت ارتجاعی نشان داد. شعار هایی هم چون «دانشجو کارگر اتحاد اتحاد»، «آزادی، برابری، سوسیالیسم یا بربریت» و... در دانشگاه ها طنین انداز شد. امروز نیز دانشجویان سوسیالیست و مدافع جنبش کارگری، با دفاع از محمود صالحی، این رهبر کارگری در بند و جمع آوری کمک مالی به خانواده کارگران زندانی و اخراجی و تلاش برای تاسیس صندوق کمک به اعتصابات کارگری، گام مهم عملی را در پیوند جنبش دانشجویی با جنبش کارگری برداشته اند.

در ادامه طرح حمایت از کارگران زندانی؛ دانشجویان چپ دانشگاه پلی تکنیک نیز به این طرح پیوستند. پس از سرکوب دانشجویان پلی تکنیک در ماه های اخیر، دانشجویان با برگزاری این طرح نشان دادند که نه تنها مرعوب نشده اند، بلکه پیروزی مبارزه و مقاومت خود را نیز در پیوند زدن مبارزات خود با مبارزات جنبش های اجتماعی، به ویژه طبقه کارگر گره زده اند.

احمدی نژاد، به خصوص پس از جریان آتش زدن تصاویرش در دانشکده پلی تکنیک، همه نیروهای ارتجاعی و واپسگرا و سرکوبگر را در دانشگاه ها به تحرک درآورده است تا از جنبش دانشجویی انتقام بگیرد. اما دانشجویان مبارز و سوسیالیست در مقابل رعب و وحشت حکومت اسلامی با سرافرازی و با قامتی استوار ایستاده اند و برای تغییر وضع موجود به مبارزه خود نیز جنبه تعرضی داده اند.

برای مثال، یکی از دانشجویان پلی تکنیک، پیش از بازداشت نامه سرگشاده ای را منتشر کرده که در خبرنامه امیرکبیر - خرداد ۱۳۸۶ نیز درج شده است. عباس حکیم زاده، در این نامه سرگشاده چند سطری خود رعب و وحشت آفرینی نیروهای امنیتی حکومت اسلامی را چنین توضیح داده است: «این نامه را هنگامی می نویسم که فشارهای امنیتی از هر سو در حال افزایش است. تلفن همراه و تلفن منزلم که جزء خصوصی ترین حیطه زندگی هر فرد است به صورت مداوم شنود می شود و اطلاعات به دست آمده از مکالمات شخصی اینجانب به سرعت در اختیار مدیریت دانشگاه امیرکبیر، دکتر رهایی، قرار می گیرد و کارمندان کمیته انضباطی بی هیچ پرده پوشی و شرمی، با تماس با خانواده و تحویل اطلاعات مخلوط به راست و دروغ به ایشان، به لحاظ روانی آن ها را به شدت تحت فشار قرار می دهند. علاوه بر این در خیابان نیز هر از گاه از سوی یک یا چند اتومبیل و یا افراد مشکوک ساعت ها تحت تعقیب قرار می گیرم.»

بنا به گزارش خبرنامه امیرکبیر، جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۸۶، دانشجويان دانشگاه اميركبير، در حمايت از هشت دانشجوی بازداشتی اين دانشگاه با امضای طوماری خواستار تعويق زمان امتحانات تا آزادی اين دانشجويان شدند. اين طومار كه بيش از ۱۰۰۰ امضا را در پای خود دارد، خودداری از حضور در جلسه امتحانات تا آزادی همه دانشجويان در بند و لغو احكام محروميت از تحصيل برخی دانشجويان ديگر به عنوان خواسته ‌‏های اصلی مطرح شده است. بر اساس اين گزارش، تعداد احضارهای دانشجويان اميركبير در حال افزايش است و اين احضارها تاكنون به بيش از ۸۰ مورد رسيده است.

امروز خواست آزادی فوری و بدون قید و شرط محمود صالحی، این رهبر کارگری فداکار که روز 17 ژوئن، به دلیل شدت یافتن بیماری اش به بیمارستان توحید سنندج انتقال یافته است، لغو پنج سال حبس تعزیری منصور اسانلو، آزادی همه دستگیرشدگان اعتراضات معلمان، زنان و دانشجویان، خواست آموزش و پروش سکولار و غیرمذهبی، حق آزادی تشکل و اعتصاب و بیان، تامین شغل و زیست و زندگی اقتصادی همه شهروندان، لغو کار کودکان، لغو آپارتاید جنسی و پایان دادن به هرگونه تهدید و ترور و شکنجه و اعدام را به عنوان بخشی از مطالبات سیاسی و اجتماعی را نه تنها باید در سرلوحه مبارزات جنبش دانشجویی قرار داد، بلکه باید این مطالبات را به کل جامعه گسترش داد و برای تحقق آن ها افکارسازی کرد. تنها با مبارزه پیگیر و رادیکال می توان حکومت اسلامی را به تحقق مطالبات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی وادار کرد.

در چنین فرآیندی است که احمدی نژاد، فعالیت سیاسی کنونی در دانشگاه ها را به نفع خود و حکومت اسلامی نمی بیند زمزمه «انقلاب فرهنگی» دیگری را با بگیر و به بندها و بستن نشریات دانشجویی و احضار پی در پی دانشجویان به حراست و کمیته های انظباطی دانشگاه ها بر سر زبان ها انداخته است. اما وی، جرات این کار را ندارد. چرا که مبارزه و جهت گیری فعلی جنبش دانشجویی بسیار متفاوت با مبارزه سال های اوائل انقلاب 1357 است. جنبش دانشجویی در این 28 سال حاکمیت ارتجاعی حکومت اسلامی، دوران سخت مبارزاتی را پش سر گذاشته و تجارب مهمی کسب کرده است. مهم تر از آن، امروز اکثریت مردم ایران، نه تنها هیچ گونه توهمی به این حکومت ارتجاعی ستم گر و استثمارگر ندارند، بلکه برای سرنگونی آن نیز مبارزه و لحظه شماری می کنند. از این رو شکی نیست که این بار هرگونه حمله به دانشگاه ها، اتحاد و همبستگی جنبش کارگری، جنبش زنان و همه مردم آزادی خواه و عدالت خواه و برابری طلب با جنبش دانشجویی را در پی داشته و به یک جنبش اعتراضی سراسری و عمومی منجر خواهد شد.

بیست و هفتم خرداد 1386 - هفدهم ژوئن 2007

منبع: سايت ديدگاه

كپی رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 22:32  توسط بهرام رحمانی  | 

نقش عبدالکریم سروش ها در فاجعه «انقلاب فرهنگی»

          بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu

خبرگزاری انتخاب، خرداد ماه ۱۳۸۶، گفتگویی با عبدالکريم سروش که یکی از طراحان اصلی انقلاب «ضد فرهنگی» و یکی از هفت عضو «ستاد انقلاب فرهنگی» حکومت اسلامی در سال های 1359 تا 1362 بود، انجام داده است. جواب های سروش بسیار متناقض و تحریف واقعیت های فجایع و جنایات انقلاب فرهنگی است.

***

انتخاب، سئوال خود را چنین آغاز می کند: «اين روزها - هم به مناسبت سالگرد انقلاب فرهنگی و هم به‌ واسطه زمزمه ‌های انقلاب فرهنگی دوم - اشاراتی به جريان انقلاب فرهنگی در 18 سال پيش می شود. بعضا از نقش شما صحبت به ميان می ‌آيد كه يكی از آخرين اين اظهارات، خاطرات چاپ شده دكتر كاتوزيان است كه به مباحثی كه با شما داشته ‌اند اشاره شده است. در ‌اين ‌باره توضيح دهيد.

اولا شورای انقلاب فرهنگی هم چنان ادامه دارد و اگر قرار باشد انقلاب فرهنگی دومی اتفاق بيفتد قاعدتا به دست همين شورای انقلاب فرهنگی خواهد بود. نكته دوم اينك شورای انقلاب فرهنگی اول - به تعبير شما - هنگامی تشكيل شد كه دانشگاه‌ ها بسته شده بود. ستادی به فرمان آيت‌الله ‌خمينی مركب از هفت نفر تشكيل شد كه دانشگاه‌ها را بازگشايی كنند.

ستاد مكلف به بستن دانشگاه ها نبود و اين خطايی است كه من در پاره‌ ای از نوشته ‌ها می ‌بينم. سوم اين كه ستاد متشكل از هفت نفر بود و من در اغلب بحث هايی كه امروزه می ‌شود می ‌بينم مساله چنان مطرح می شود كه گويی ستاد انقلاب فرهنگی يك نفر داشت آن هم عبدالكريم سروش بود.

يك وظيفه هم داشت آن هم بيرون كردن دانشگاهيان بود. هر دو ادعا بسيار جفاكارانه و دروغ ‌زنانه است. اين دروغ تاريخی بايد افشا شود. در ستاد انقلاب فرهنگی، آقايان جلال فارسی - كه بسيار هم تند بود - دكتر علی شريعتمداری، دكتر حسن حبيبی، دكتر باهنر، ربانی املشی و شمس آل‌احمد بودند. شمس آل‌احمد به ‌زودی كنار كشيد و آقای باهنر هم شهيد شدند.

آقای ربانی ‌املشی، مسئول روحانی تصفيه استادان بودند كه مرحوم شدند. بعدا افراد تازه ‌ای آمدند، از جمله آقای احمد احمدی‌ كه تا امروز هم در شورا حضور دارند - دكتر داوری، دكتر پورجوادی و... . همچنين مايلم يادآوری كنم كه وزير علوم هم آن زمان عضو شورای انقلاب فرهنگی بود. ابتدا دكتر عارفی و بعد به مدت طولانی آقای دكتر نجفی و از قضا مسئول تصفيه ‌های وزارت علوم بود. وقتی من آخرين بار از وزارت علوم پرسيدم، آن ها در گزارشی محرمانه به من گزارش دادند كه 700 نفر از اساتيد تصفيه شده‌اند. اين گزارش‌ها و آمارها مطلقا در اختيار ما نبود...

غرضم تفصيل ماجرا نيست. تنها می ‌خواهم به اين نكته اشاره كنم اگر تصفيه يا كار خلافی بوده كه در شورا انجام شده است، همه بودند. آقای شريعتمداری بود، آقای فارسی بود كه با تصفيه‌ ها همراه بود و ارتباط مستقيم هم با اسدالله لاجوردی داشت. يك جناح ‌هايی در كشور مايلند اولا شورای انقلاب فرهنگی را در تصفيه اساتيد خلاصه و ثانيا اعضای آن را هم در وجود بنده خلاصه كنند. يك نفر اسم از آقای شريعتمداري يا آقای احمدی نمی برد كه اتفاقا ايشان هم بسيار موافق تصفيه‌ ها بودند. اصلا شورای انقلاب فرهنگی همين الان وجود دارد و اعضايش معلوم‌ هستند.

اين ها مسئول اتفاقاتی هستند كه در طول اين 20 سال در دانشگاه‌ ها رخ داده است و هيچ ‌كس به نقش آنها اشاره نمی ‌كند و با آن ها مصاحبه نمی كنند. اگر مسئوليتی است بر دوش همه است. من تعجب می كنم تنها شخصی كه از اعضای اوليه ستاد كه هنوز در شورا عضويت دارد‌ آقای شريعتمداری است. يك نفر نام از ايشان نمی ‌برد. حتي كسی مثل آقای زيبا كلام كه بارها از انقلاب فرهنگی حرف زده است. اين جا بايد بگويم كه ايشان نه صادق‌ اند و نه كلام زيبا می گويند...

می ‌خواستم بپرسم پيش از بسته شدن دانشگاه‌ها، شما چه نظری درباره دانشگاه ‌ها داشتيد؟

حقيقت اين است كه دانشگاه‌ ها قبل از بسته شدن، دانشگاه‌ نبودند. اصلا زمان، زمان انقلاب بود. هيچ چيزی آن نبود كه می ‌بايست باشد. من همان زمان در دانشگاه تدريس می ‌كردم. كلاس درستی تشكيل نمی شد. هر روز تظاهرات بود. گروه‌های مختلف سياسی و چريكی به دانشگاه آمده و بساط گسترده بودند.

هر روز دانشجويان به بانگی روان می ‌شدند. عمدتا كلاس ‌‌ها تشكيل نمی ‌شد. دانشجو سر كلاس بود اما به قول معروف «من در ميان جمع و دلم جای ديگر است.» اين مقتضای انقلاب بود و همه چيز حالت نيم‌ بند داشت و در حال شكل‌ گيری بود. با اين همه، من نه در جريان بستن دانشگاه ‌ها بودم- ولو با وضعيتی كه داشت- و نه با آن موافق بودم.

تحليل و راه‌ حل شخصی شما برای اين مسائل چه بود. آيا جايی سخنرانی يا توصيه ‌ای هم كرديد؟

نه ‌خير، راستش اين انقلاب فرهنگی بسيار ناگهانی رخ داد و من اصلا خبر نداشتم كه بناست چنين اتفاقی بيفتد. در ستاد انقلاب فرهنگی هم برخی اعضا مانند آقای حبيبی و آقای شمس آل‌احمد از نقش احزاب سياسی در پشت پرده انقلاب فرهنگی سخن می ‌گفتند. بعدها البته ما جلسه ‌ای با آقای هاشمی داشتيم. پاره ‌ای از مشكلات در كار ستاد پيش می ‌آمد كه ما را به آقای هاشمی و آقای خامنه‌ ای ارجاع می ‌دادند و ما جلساتمان را در نزد اين دو نفر تشكيل می داديم.

يك بار آقای هاشمی در اين جلسات گفتند كه «بله ما با بسته شدن دانشگاه‌ها موافق بوديم اما به اين معنی كه اين بسته شدن تنها به مدت چند ماه باشد نه چند سال.» يعنی به ما فهماندند كه دانشگاه‌ ها به سرعت باز شود. شخص امام نظرشان اين بود و ما هم همين نظر را داشتيم. معلوم بود كه ماجرای بسته شدن دانشگاه ‌ها با اين بزرگان در ميان گذاشته شده بود اما گويا ايده‌ها مختلف بوده است...»

***

عبدالکریم سروش، پس از گذشت 27 سال از آن روزهای سیاه در حالی این مصاحبه را انجام داده است که سرکوب دانشجویان و تعطیلی نشریات دانشجویی تشدید شده، زمزمه سیاه انقلاب فرهنگی دوم نیز به رهبری خامنه ای و احمدی نژاد و سپاه پاسداران و غیره به ویژه در محیط های دانشگاهی زمزمه می شود. اما آن ها می دانند که فضای حاکم بر دانشگاه ها، چه به لحاظ کمی و چه به لحاظ کیفی و سیاسی و اجتماعی متحول شده است. تحولی که لرزه بر اندام سردمداران حکومت اسلامی انداخته است. اکنون دانشگاه ها به سنگر محکمی برای بیان افکار و آرای آزاد اندیشی و دفاع از آزادی های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه ایران تبدیل شده است. اکنون جنبش دانشجویی در پیوند با جنبش کارگری و در دفاع از آزادی های فردی و اجتماعی، با هر ضعف و کمبودی عملا وارد میدان اصلی مبارزه طبقاتی شده است. بنابراین، امروز دانشجویان آزادی خواه و سوسیالیست با صدای بلند فریاد می زنند که: «توپ، تانک، بسیجی، دیگر اثر ندارد!»، یعنی دانشجویان با این شعار و بسیاری از شعارهای چپ خود به حکومت اعلام می کنند که ما بار دیگر عزم کرده ایم سرنوشت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود را با دفاع از آزادی، برابری و سوسیالیسم کارگری در پیوند با هم سرنوشتی های خود در کل جامعه به دست خویش رقم بزنیم. جنبش دانشجویی اراده کرده است که در محیط های دانشگاهی با مبارزه پیگیر به سرکوب و اختناق و به طور کلی به سیاست های خرافی اسلامی در امر آموزش و تدریس و آپارتاید جنسی پایان دهد و به معنای واقعی دانشگاه را به سنگر آزادی تبدیل نماید. در این میان سروش ها هم به تلاطم افتاده اند تا شاید بخشی از اقدامات هولناک و ارتجاعی خود علیه دانشجویان و اساتید دانشگاه ها در سال های اوایل انقلاب 57 را تخفیف دهند.

نیروهای سرکوبگر حکومت اسلامی، برای اجرای طرح غیرانسانی و فرهنگ کش «انقلاب فرهنگی» در دانشگاه ها، آن چنان به حریم دانشگاه ها بی احترامی کردند و دانشجویان را به وحشیانه ترین شکلی مورد ضرب و شتم و کشتار و زندان و شکنجه و اعدام قرار دادند که شاید بتوان با حملات چنگیزخان مغول و هیتلر و قتل و جنایت آن ها از جمله ویران کردن مراکز آموزشی و کتاب سوزان هایشان مقایسه کرد. در اثر تهاجم وحشیانه حکومت اسلامی به دانشگاه ها، ده ها هزار دانشجو و هزاران استاد دانشگاه که گرایشات سکولار و آزادی خواه و چپ داشتند، از دانشگاه اخراج شدند؛ تعداد بی شماری از دانشجویان را دستگیر و در زندان های مخوف زیر شدیدترین شکنجه ها قرار دادند و یا به جوخه های مرگ سپردند. همچنین کم نبودند دانشجویانی که در مقابل مهاجمین حکومت اسلامی در دانشگاه ها با شهامت بی نظیری ایستادند و جان باختند. نزدیک به سه سال دانشگاه ها بسته شد و لطمات غیرقابل جبرانی به دانشگاه ها و دانشگاهیان و کتاب های درسی و شیوه تدریس وارد شد. بسیاری از دانشجویان از تحصیل محروم ماندند و تلاش های چندین ساله تحصیلی شان بر باد رفت. نهایت امر دانشگاه ها از یک سو به جولانگاه سرکوبگران و آدم کشان تبدیل شد و از سوی دیگر، مراکزی برای تبلیغ و اشاعه و تولید خرافات مذهبی و آپارتاید جنسی و سانسور و اختناق.

سروش، در گفتگو با خبرگزاری انتخاب سعی کرده است نقش موثر خود را با پررنگ کردن نقش دیگران بی تاثیر نشان دهد، در صورتی که همه اعضای ستاد انقلاب فرهنگی و به ویژه سروش، مستقیما نقش هدایت و رهبری این جنایت تاریخی به عهده داشتند، با هیچ توجیهی نمی توانند وقایع هولناک آن دوره و دانشجویانی که در هجوم انقلاب فرهنگی جان باختند؛ دختران دانشجویی که سینه هایشان را بریدند و حتی مورد تجاوز قرار دادند؛ دانشجویانی که در زندان ها زیر شکنجه جان دادند، معلول شدند و یا به جوحه مرگ سپرده شدند و یا از تحصیل محروم ماندند، همگی به فراموشی سپرده شوند و به اصطلاح اکبر گنجی، محافظ خمینی در اوایل انقلاب و از اعضای فعال در عرصه امنیتی حکومت اسلامی، که امروز به صف «اصلاح طلبان دینی» این حکومت پیوسته، در مقابل این سئوال که چه نقش در حکومت اسلامی داشته، چنین جواب می دهد: «به بخشید و حرف نزنید؟!» در واقع جوابی که همه مجرمان تاریخ، اگر در تنگنا قرار گیرند به زبان می آورند. اساسا زخمی که حکومت اسلامی، از جمله با تهاجم ارتجاعی خود به مدافعان واقعی ازادی، فرهنگ انسانی و جهان شمول، بر پیکر عرصه فرهنگی و دانشگاهی ایران وارد کرده است تنها با سرنگونی این حکومت و برپایی یک جامعه آزاد و برابر و انسانی و عذرخواهی رسمی و علنی سروش ها در مقابل جامعه ایران و بیان واقعیت های اعمال شان در آن ایام، این زخم رو به بهبودی بگذارد.

اگر سروش، از نقش خود در وقایع فاجعه بار انقلاب فرهنگی، کمی عذاب وجدان حس می کند، آیا بهتر نیست با یک بیانیه چند خطی رسما از جامعه ایران عذرخواهی کند و واقعیت های پشت پرده آن را برملا سازد؟!

جالب است که سروش به عنوان یک «اندیشمند اسلامی»، در این گفتگو نیز نگرش ارتجاعی مذهبی و مردسالاری به انسان زن را به نمایش می گذارد و می گوید: «... دروغ ‌زنانه» است؟! در حالی که خود آقای سروش و همکارانش در ستاد انقلاب فرهنگی، همه سردمداران حکومت اسلامی و در صدر اسلامی از خدا تا پیامبران و امامان همگی مردهای سبیل کلفت هستند و روز روشن دورغ می گویند، شلاق می زنند، سنگسار می کنند، دست و پا می برند و چشم درمی آورند، مبلغ ضیغه یعنی فحشای اسلامی هستند، در کوچه و خیابان زنان و دختران را مورد ضرب و شتم قرار می دهند... و در تلاش مداوم اند تا لحظه ای از سرکوب سیستماتیک زنان و خانه نشین کردن آن ها غافل نباشند راستگو هستند اما زنان دروغگو و مثال دروغگویی اقای سروش نیز متوجه زنان است؟!

سروش، در این مصاحبه باز هم می کوشد حتی علل این سرکوب تاریخی و تهاجم به دانشگاه و دانشگاهیان از موضع به غایت ارتجاعی که خود نیز دست اندرکار آن بود به نوعی به گردن دانشجویانی که در کلاس حاضر نمی شدند؛ دانشگاه، دانشگاه نبود؛ گروه های سیاسی و چریکی در دانشگاه بساط پهن می کردند، بیاندازد. و یا این که خودش را بی خبر وانمود نشان دهد. در حالی که وی عضو هفت نفر «ستاد انقلاب فرهنگی» بود و خمینی هم به این ها اختیار تام داده بود تا سرکوب و تصفیه دانشگاه های سراسر کشور را رهبری کنند، پس چگونه ایشان از تصمصم گیری های این ستاد بی خبر می ماند؟ چه کسی این ادعای آقای سروش را باور می کند؟ اساسا در تقسیم کار درونی این ستاد، مشخصا مسئولیت سروش چه بود؟

بدینگونه آقای سروش، تلاش می کند به نوعی مسئولیت سرکوب دانشجویان و استادان مخالف حکومت اسلامی و سازمان دهی رعب و وحشت و اختناق در دانشگاه های سراسر کشور را از گردن خود بیاندازد؟! خودش را بی خبر جلوه دهد، اما از بدشانسی سروش و دیگر همکارانش در ستاد انقلاب فرهنگی، اسناد فراوان و آن چنان محکم و آشکاری در سرکوب خونین واقعه بستن دانشگاه ها و پاک سازی دانشجویان و استادان آزادی خواه و چپ وجود دارد که اگر آن ها صد بار هم مصاحبه کنند و حتی اتهام این جنایت تاریخی فرهنگی را به گردن دیگر همکارانشان بیاندازند و هم توجیهی برای این اعمال ارتجاعی خود بتراشند، باز هم موفق نخواهند شد به نقش خود در آن سرپوش بگذارند.

حمله به حریم دانشگاه و کشتن دانشجویان و تصفیه دانشجویان و اساتید دانشگاه، یکی از سیاه ترین پرونده های سنگین حکوممت اسلامی و همه کسانی است که این حرکت را سازمان دهی و رهبری کردند.

خمینی و انقلاب فرهنگی

۲۶ سال پيش در ۲۳ خرداد ماه ۱۳۵۹، با فرمان آيت الله خمينی، بنیان گذار حکومت جهل و جنایت اسلامی، ستاد انقلاب فرهنگی که بعدها به شورای عالی انقلاب فرهنگی تغییر نام داد، تاسيس شد. این شورا تا به امروز سياست گذاری کلان فرهنگی جمهوری اسلامی را برعهده دارد.

هدف و وظیفه اصلی ستاد انقلاب فرهنگی، تصفيه نيروهای مخالف به ویژه گرایش سکولار و چپ از دانشگاه ها بود.

عوامل حکومت اسلامی، برای توجیه تشکيل ستاد انقلاب فرهنگی در افکار عمومی، به پیش زمینه هایی نیاز داشتند که با راه انداختن خونين ترين وقایع در دانشگاه های سراسر ايران و نسبت دادن آن به سازمان های چپ، این پیش زمینه را فراهم کردند.

آيت الله خمينی، در پيام نوروزی سال 1359 گفت: «بايد انقلابی اساسی در تمام دانشگاه های سراسر ايران به وجود آيد، اساتيدی که در ارتباط با شرق و غرب اند، تصفيه گردند و دانشگاه محيط علم شود برای تدريس علوم عالی اسلامی.»

سخنرانی خمینی، عکس العملی بود به شکست انجمن های اسلامی در انتخابات دانشگاه ها که کم تر از ده در صد آرا را آورده بودند. در حالی که هواداران سازمان های چپ در دانشگاه ها بالاترین آرا را کسب کرده بودند. این مسئله را حتی  بنی صدر، بعد از برکناری خود از ریاست جمهوری در روزنامه اش طرح می کند و می نویسد که این مسئله در «شورای انقلاب» نیز مطرح شد.

اندکی پيش از پيام نوروزی آيت الله خمينی، در هشتم اسفند 1358، مصطفی ميرسليم، معاون سرپرست وزارت کشور در نامه ای به وزير علوم از وی خواسته بود تا روسای دانشگاه ها «از اجازه دادن به گروه های سياسی به هر عنوان برای برگزاری مراسم سخنرانی و تبليغات سياسی خودداری کنند.»

نخستين موج حمله به دانشگاه ها و دانشگاهیان، از ۲۶ فروردين 1359، هنگام سخنرانی اکبر هاشمی رفسنجانی (عضو شورای انقلاب) در دانشگاه تبريز آغاز شد. دانشجویان در بخش پرسش و پاسخ به افشای رفسنجانی و حکومت پرداختند. رفسنجانی نیز، در آن جا تهدید به تصفیه دانشگاه ها کرد که با هو کردن دانشجویان مجبور به ترک جلسه شد. بدنبال آن حدود 250 تا 300 دانشجوی حزب اللهی در ساختمان مرکزی دانشگاه  تبریز دست به تحصن زدند. دکتر فاروقی، رییس وقت دانشگاه تبریز، این اشغالگران را مورد انتقاد قرار داد و گفت که سرنوشت 12000 دانشجو را تابع احساسات چند صد نفر نخواهد کرد.

بدنبال این واقعه، بلافاصله سپاه پاسداران، دفتر تبليغات اسلامی، روحانيت مبارز، جهاد سازندگی، تعداد زيادی از سازمان ها، انجمن ها و کانون های اسلامی و بازارايان تبريز از اين اقدام «دانشجویان مسلمان» حمایت خود را اعلام کردند. دو تن از معاونان دانشگاه تبريز نيز در استعفانامه اعتراض آميز خود نوشتند که مهاجمان به ساختمان مرکزی از پشتيبانی افراد مسلح خارج از دانشگاه برخودار بودند. بنابراین، این واقعه دستاویزی شد تا حکومت اسلامی اهداف فرهنگ کش و آزادی کش خود را در دانشگاه های سراسر ایران پیاده کند و به قول خمینی، «دانشگاه محيط علم شود برای تدريس علوم عالی اسلامی.»

همچنین روز 28 فرودین، دانشگاه علم و صنعت تهران از سوی انجمن اسلامی تعطیل و پاسداران دانشگاه را محاصره کردند. دانشجویان دانشگاه صنعتی مورد حمله قرار گرفتند و پس از آن تصمیم گرفتند به همراه سایر دانشجویان در دانشگاه تهران به مقاومت خود ادامه دهند.

در ۲۹ فروردين، اعضای شورای انقلاب به ديدار آيت الله خمينی رفتند و سپس در اطلاعیه ای تصريح نمودند که مراکز آموزش عالی به «ستاد عمليات سياسی تفرقه آور» بدل و مانع دگرگونی بنيادی در دانشگاه ها شده است. بر اساس این بيانيه به گروه های سياسی سه روز - از شنبه 30 -1 - 1359 تا دوشنبه 1 -2 - 1359 - مهلت دادند که دفتر فعاليت خود در دانشگاه ها را تعطيل کنند.

در بخشی از اطلاعیه شورای انقلاب اسلامی فرمان حمله به دانشگاه ها چنین آمده است: «ستادهای عملیاتی گروه های گوناگون، دفترهای فعالیت و نظایر این ها که در دانشگاه ها و موسسات عالی مستقر شده اند چنانچه ظرف سه روز از صبح شنبه تا پایان روز دوشنبه اول اردیبهشت برچیده نشوند شورای انقلاب مصمم است که همه باهم یعنی رییس جمهور(بنی صدر) و اعضای شورا مردم را فرا خوانده و همراه با مردم در دانشگاه ها حاضر شوند و این کانون های اختلاف را برچینند.» (به نقل از اعلامیه شورای انقلاب)

بدین ترتیب، سردمداران حکومت اسلامی، با تبلیغات دروغین خود برای فراهم کردن زمینه های اجتماعی و عملی یورش به دانشگاه ها را فراهم کردند. یورش نیروهای حکومت اسلامی به دانشجویان انقلابی و آزاداندیش به حدی خشن و خصمانه بود که آن ها حتی صبر نکردند تا وقت ضرب الاجل خاتمه یابد. سرکوبگران و خرافه پرستان، پيش از آغاز مهلت سه روزه، یعنی از روز جمعه ۲۹ فروردين، هجوم وحشیانه خود را به مراکز آموزش عالی در تهران، شيراز، مشهد، بابلسر، کرج و جهرم آغاز کردند.

در تهران، شديدترين خشونت ها در دانشگاه تربيت معلم روی داد و اعضای انجمن اسلامی، پس از ساعت ها درگيری با کمک نمازگزارانی که از نماز جمعه آمده بودند، دانشگاه را تحت کنترل خود درآورند.

روز بعد از این تهاجم، روزنامه جمهوری اسلامی - ارگان حزب جمهوری اسلامی- در سرمقاله خود با تاکيد بر «ادامه انقلاب در دانشگاه ها تا زير و رويی کامل اين نهاد»، نوشت: «اگر شورای انقلاب بخواهد تساهلی در اين زمينه از خود نشان دهد با قهر توده ها مواجه خواهد گشت.»

در پايان مهلت سه روزه، شورای انقلاب که تقريبا نيمی از اعضايش عضو حزب جمهوری اسلامی بودند، در پيامی به ملت ايران اعلام کرد که «سرعت مورد نظر در اجرای تصميمات اعلاميه مورخ ۲۹ فروردين ۱۳۵۹ وجود نداشته است.» در اين پيام همچنين تاکيد شده بود: «تصميم شورا در مورد برچيدن ستادها و دفاتر فعاليت گروه های مختلف، ... کتابخانه ها، دفترهای هنری و ورزشی و نظاير اين ها را در بر می گيرد.»

شورای انقلاب، از مردم خواسته بود تا از تجمع در حول و حوش دانشگاه ها خودداری کنند و تاکید کرده بود که در صورت لزوم با يک پيام راديويی از آن ها خواهد خواست به دانشگاه ها بروند. همچنین تاکید شده بود اگر امور بر خلاف نظر شورا جريان يابد، شورا و رئيس جمهور منتظر پايان ضرب الاجل نمی شوند و به دانشگاه خواهند آمد.

سرانجام در روز ۳۱ فروردين ماه، حمله همه جانبه به دانشگاه ها آغاز شد و پس از دو روز هجوم مداوم به دانشگاه ها، از جمله ۳۰۰ نفر در دانشگاه شيراز و ۳۵۶ نفر در دانشگاه مشهد زخمی شدند.

در روز اول ارديبهشت که پايان ضرب الاجل شورای انقلاب بود، حمله عوامل آشکار و نهان حکومت اسلامی به ويژه به دانشگاه تهران، به اوج خود رسيد. به گزارش روزنامه کيهان، ۳۴۹ نفر زخمی و ۳ تن کشته شدند...

دانشجویان در زیر حملات مداوم حزب الله و نیروهای سپاه که با سنگ و گاز اشک آور حمله می نمودند ساعت 11.5 بعد از ظهر دوشنبه اول اردیبهشت مجبور به ترک دانشگاه شدند. ترک دانشگاه هنگامی صورت گرفت که رادیو با پخش اعلامیه های شورای انقلاب تهدید می کرد که روز سه  شنبه با مردم به دانشگاه می روند.

بنی صدر، در راس مامورین امنیتی و گروه های حزب الله، روز سه شنبه دوم اردیبهشت، در حالی وارد دانشگاه تهران شد که فضای آن آکنده از بوی خون و باروت بود. وی، در توجیه حمله به دانشگاه، اعلام کرد: «این ها این گروه های چپ نما در دو روز گذشته ابتکار عملیات قهرآمیز را دست گرفتند. چرا؟ بهانه این بوده که دولت می خواهد دانشگاه را تعطیل کند. غافل از این که خودشان دانشگاه ها را تعطیل کرده اند. اکنون در دانشگاه درس و بحثی در کار نیست و عملا به مرکز فعالیت های تخریبی و صدور این فعالیت ها تبدیل شده است. بدین قرار همان طوری که تعطیل دانشگاه ها دلیل نداشت، ایجاد برخوردهای خونین از سوی چپ نمایان نیز دلیل نداشت.» (انقلاب اسلامی نشریه بنی صدر سوم اردیبهشت 1359)

بدین ترتیب بنی صدر، دانشجویان چپ و آزادی خواه را که تلاش کرده بودند حرمت دانشگاه ها را در مقابل آدم کشان و قداره بندان حکومت و هواداران مهاجم آن حفظ کنند، عامل درگیری ها معرفی نمود. هم زمان در تهران، نیروهای حزب الله و سپاه و کمیته و در راس آن ها دانشجویان انجمن اسلامی در شهرهای مختلف یورش به دانشگاه ها را تشدید کردند و با سرکوب دانشجویان به بستن دانشگاه ها دست زدند. اما بنا به گزارش صدای جمهوری اسلامی، 130 نفر در حمله به دانشگاه های تهران زخمی شدند. بنا به گزارش شاهدان عینی، در این واقعه دست کم 3 نفر کشته شدند که محسن رفعتی دانشجوی انستیتو تکنولوژی مشهد، متولد 1338، یکی از سه نفر بود.

در زاهدان، روز دوم اردیبهشت به دانشسرای عالی حمله شد و یکی از دانشجویان پیشگام به نام صادق نظیری کشته و عده زیادی مجروح گردیدند.

در مشهد، اصفهان و تبریز نیز با حمله به دانشگاه ها و مجروح کردن و دستگیری دانشجویان، حکومت موفق به تسخیر دانشگاه ها شد.

در رشت، حزب الله به سردستگی هادی غفاری معروف و امامی کاشانی با همکاری انصاری استاندار و کریمی دادستان شهر، روز سوم اردیبهشت به دانشگاه حمله کردند. در اثر این حمله، هفت تن جان باختند و چند صد نفر نیز مجروح گردیدند. هادی غفاری نیز در اين درگيری به شدت مجروح شد.

در شیراز، بنا به گزارش روزنامه کیهان، بیش از 491 نفر مجروح شدند. اما بنا به گزارش شاهدان عینی میزان مجروحان به 1000 نفر می رسید و حداقل 3 نفر کشته شدند. نسرین رستمی، یکی از کشته شده ها بود.

در اهواز، احمد جنتی، امام جمعه اين شهر از مردم خواست تا نماز جماعت را در زمين چمن دانشگاه برگزار کنند. بدين ترتيب، وی زمينه توطئه ای فراهم کرد که ۵ تا ۷ کشته و صدها مجروح برجای گذارد.

در دانشگاه جندی شاپور، تعداد زیادی از دانشجویان دختر مورد تجاوز قرار گرفتند و تا یک هفته مردم جنازه هایی را که روی آب رودخانه اهواز شناور بودند، می دیده اند. غلام سعیدی، فرزانه رضوان، جبراییل هاشمی، حمید درخشان و طاهره حیاتی (دانش آموز 14 ساله پیشگام که در مقابل دانشکده علوم با قمه کشته شد)، از جمله کشته شدگان دانشگاه جندی شاپور بودند.

روز پنج شنبه چهارم اردیبهشت، خانواده های دانشجویان زندانی به همراه دانشجویان در جلو تالار شهرداری اهواز، دست به تجمع اعتراضی زدند که با تیراندازی پاسداران به روی تجمع کنندگان، 3 نفر کشته و 26 نفر نیز زخمی گردیدند.

روز 12 اردیبهشت 1359، احمد موذن فارغ اتحصیل دانشگاه اهواز، به همراه مسعود دانیالی دیپلمه بیکار، دکتر نریمیسا پزشک درمانگاه حصیرآباد اهواز، مسعود ربیعی دانشجوی فوق لیسانس علوم تربیتی، غلام حسین صالحی دانشجوی علوم کامپیوتر، اسداله خرمی دانشجوی دانشکده علوم تربیتی  به جرم شرکت در درگیری ها در یک محاکمه چند ساعته محکوم و تیرباران شدند. دو نفر اول از دانشجویان و دانش آموزان هوادار پیکار بودند و دکتر نریمیسا با پیشگام بود که به جرم مداوای دانشجویان زخمی به جوخه های تیرباران سپرده شدند. بر اساس گزارشات، حکومت و عوامل آن ها بیش ترین جنایات را در دانشگاه اهواز مرتکب شد.

در سی ام فروردین سال 1360، تظاهراتی از جانب دانشجویان و دانش آموزان طرفدار سازمان پیکار در مقابل دانشگاه تهران به مناسبت اولین سالگرد انقلاب فرهنگی حکومت اسلامی و در اعتراض به بستن دانشگاه ها برگزار شد که نیروهای امنیتی و حزب اللهی از درون دانشگاه و از پشت نرده های دانشگاه  نارنجکی ساچمه ای را به میان تظاهرکنندگان پرتاب کردند که در اثر آن، 2 نفر به اسامی آذرمهر علیان، دانش آموز سال سوم نظری دبیرستان عاصمی و ایرج ترابی کارگر 18 ساله کشته و بیش از 70 نفر دیگر نیز مجروح شدند.

این وقایع خونین که به نمونه هایی از آن ها در بالا اشاره کردیم، بیانگر گوشه هایی از انبوه جنایات حکومت اسلامی و همه جناح های آن در سرکوب و تسخیر دانشگاه ها است..

بسیاری از کسانی که امروز هم چون سروش و زیبا کلام، هر چند که در درون حاکمیت نیستند اما این جنایت تاریخی را پرده پوشی می کنند و یا هر کدام آن را به گردن دیگری می اندازد تا خود را «بی تقصیر» نشان دهند. در حالی که آن دوران همه حاکمیت و همه جناح هایش در این جنایت تاریخی سهیم بودند و روزی هم باید در مقابل جامعه حساب پس دهند. این ها دانشجویان را به خاک و خون کشیدند. دانشگاه ها را به جولانگاه قداره بندان و آدمکشان و محلی برای ترویج و تبلیغ خرافات اسلامی و ارتجاعی تبدیل کردند.

بسیاری از کسانی که امروز خود را «اصلاح طلب» می نامند از جمله محسن کدیور، ابراهیم نبوی، دکتر معین، مجید محمدی، علوی تبار و مهاجرانی (از اعضای انجمن اسلامی دانشگاه شیراز) و محسن میردامادی و عباس عبدی (از اعضای انجمن  اسلامی دانشگاه پلی تکنیک)، در آن ایام اسلحه به دست در پیشاپیش حزب اللهی ها بی رحمانه به سرکوب و کشتار دانشجویان و تخریب دانشگاه ها مشغول بودند. بنابراین، طراحان و دست اندرکاران انقلاب فرهنگی، چه هم اکنون در حکومت باشند و چه به دلایل مختلفی به بیرون آن رانده شده باشند همگی در سرکوب دانشجویان و بستن دانشگاه ها و تصفیه استادان و دانشجویان و پی ریزی سیستم آموزش عالی خرافی و ارتجاعی شرکت داشتند در نزد افکار عمومی «مجرم» به شمار می آیند.

بدین ترتیب، جامعه ما، هنوز عرق شور و شوق سرنگونی حکومت دیکتاتوری شاه از تن شان خشک نشده بود، هنوز نسیم ملایم اولین بهار آزادی گونه هایشان را نوازش نکرده بود، اسیر یک حکومت جانی اسلامی شدند که جان و حرمت آدمیزاد برایش کم ترین ارزشی ندارد. حکومت اسلامی، در این 28 سال حاکمیت خود، مانند هیولایی گرسنه و وحشی هم چنان دسته دسته انسان ها را تکه پاره می کند.

حکومت اسلامی، با اتکاء به ساواک، پلیس، ارتش و ژاندارمری شاه و سازمان های تازه تاسیس خود هم چون سپاه پاسداران، نیروهای بسیج، وزات اطلاعات، لباس شخصی ها، حزبالله، آن چنان رعب و وحشت و ترور و کشتاری را در جامعه ایران راه انداخت که هم اکنون نیز ادامه دارد.

خمینی، بینان گذار جمهوری اسلامی، فرمان های گوناگونی از جمله حجاب اسلامی، حمله به کردستان، حمله به ترکمن صحرا، حمله به دانشگاه ها، ممنوع کردن فعالیت احزاب و سازمان های مخالف حکومت و تعقیب و ترور فعالین آن ها در داخل و خارج کشور، قتل عام زندانیان سیاسی، بستن روزنامه ها به طور گروهی، ترور نویسندگان سکولار و چپ، فتوای قتل سلمان رشدی و غیره را رسما و علنا صادر کرد و کلیه معیارهای انسانی و قوانین شناخته شده بینالمللی را زیر پا نهاد. در واقع خمینی، پایه های حکومت اسلامی را با سرکوب و رعب و وحشت و ترور و اختناق بنا نهاد که همه سران این حکومت و همه جناح هایش خود را ادامه دهنده راه او می دانند. راهی که فقط جهل و جنایت، خرافات اسلامی، آپارتاید جنسی و استثمار شدید نیروی کار را بازتولید می کند. 

بدین سان، جمهوری اسلامی در سالهای اوایل انقلاب 57، برای تثبیت حاکمیت خود، خشنترین و بیرحمانهترین شیوهها را به کار گرفت. احزاب سیاسی، تشکلهای کارگری، زنان، دانش جویان، کانون نویسندگان، روزنامه نگاران و غیره را یکی پس از دیگر منحل کرد و فعالین آنها را تحت تعقیب پلیسی قرار داد. روزنامه ها را گروهی تعطیل کرد. قلم ها را شکست و بر دهانها قفل زد.

خمینی، آغاز جنگ خانمانسوز 8 ساله ایران و عراق را یک نعمت الهی نامید. زیرا حکومت اسلامی، در سایه این جنگ، دست به هر جنایتی زد تا پایه های خود را تثبیت کند. هنگام پذیرش قطعنامه 598 سازمان ملل نیز خمینی گفت: «جام زهر را سر کشیدم.» خمینی که رویای تاسیس امپراتوری اسلامی را در سر می پروراند، با شعار جنگ طلبی «راه قدس از کربلا» می گذرد، صدها هزار انسان را به کام مرگ فرستاد و میلیون ها انسان را نیز خانه خراب کرد.

پایان جنگ، شادی مردم را به دنبال داشت. زیرا پایان این جنگ خانمانسوز فرصتی را فراهم می کرد تا کارگران و مردم محروم مطالبات برحق اقتصادی و اجتماعی انباشته شده خود در سال های جنگ را مطرح کنند. اما حکومت اسلامی، برای مهار اعتراضات احتمالی طرح تکان دهنده ای را به مرحله اجرا گذاشت. بگیر و به بند را تشدید کردند. حتی زندانیان سیاسی آزاد شده را نیز مجددا دستگیر کردند. ملاقات زندانیان سیاسی را قطع نمودند و در یک اقدام وحشیانه، فاجعه انسانی کشتار زندانیان سیاسی در تابستان 1367 را با فتوای خمینی به مرحله اجرا گذاشتند. آمار دقیقی درباره کشتار زندانیان در سال 1367 وجود ندارد اما هزاران نفر به جوحه های اعدام سپرده شدند. برخی از نجات یافتگان این قتل عام که به خارج کشور آمده اند به نوبه خود گوشه هایی از این قتل عام را افشا کرده اند اما بسیاری از ابعاد این جنایت تاریخی در خفا باقی مانده است و تا سرنگونی حکومت اسلامی و باز شدن آرشیوهای آن نیز در خفا باقی خواهد ماند.

تعطیلی دانشگاه ها و تصفیه اساتید و دانشجویان

با فرمان خمینی، در 22 خرداد 1359 ستاد انقلاب فرهنگی دانشگاه ها تشکیل شد. در فرمان خمینی، آمده  بود: «بر این اساس به حضرات آقایان محترم محمد جواد باهنر، مهدی ربانی املشی، حسن حبیبی، عبدالکریم سروش، شمس آل احمد، جلال الدین فارسی، علی شریعتمداری مسئولیت داده می شود تا ستادی تشکیل دهند و از افراد صاحب نظر متعهد و مومن به جمهوری اسلامی دعوت نمایند تا شورایی تشکیل دهند و برنامه ریزی رشته های مختلف و خط مشی فرهنگی آینده دانشگاه ها بر اساس فرهنگ اسلامی و انتخاب اساتید شایسته و متعهد و آگاه و دیگر امور مربوط به انقلاب آموزشی اسلامی اقدام نمایند. بدیهی است بر اساس مطالب فوق دبیرستان ها و دیگر مراکز آموزشی که در رژیم سابق با آموزش و پرورش انحرافی و استعماری اداره می شد، تحت رسیدگی دقیق قرار گیرد.»(به نقل از فرمان خمینی برای تصفیه دانشگاه ها در 22 خرداد 1359)

جمع مذکور به همراه عده ای دیگر از جمله «صادق زیبا کلام»، با اتکاء به فرمان خمینی، تصفیه دانشجویان و اساتید دانشگاه ها را آغاز کردند.

در مرداد سال 1359، شورای انقلاب فرهنگی تشکيل شد تا اهداف و سياست های آموزش عالی ايران را براساس موازین و خط مشی اسلامی تعيين کند و اساتید دانشگاه ها و دانشجویان مبارز و انقلابی و آزادی خواه و چپ را از دانشگاه ها تصفیه کنند. اين شورا، در اوايل فعالیت خود، از بالاترين اقتدار در زمينه آموزشی در ايران برخوردار بود. برنامه آموزشی چنان تدوين شد که تمامی دانشجويان مجبور باشند دروس ويژه عربی و قرآن و يا معارف اسلامی را بياموزند. نفی ارزش های سکولار و جهان شمول به ويژه در علوم انسانی و اجتماعی تقويت شد. در اين ایام نهادهای گوناگونی هم چون جهاد دانشگاهی، انجمن های اسلامی، مرکز نشر دانشگاهی، ستاد انقلاب فرهنگی، نهاد نمايندگی ولی فقيه، دفتر حوزه در دانشگاه ها تشکيل شد و عناصر حزب اللهی کلیه مراکز مهم مديريتی دانشگاه ها را در کنترل کامل خود گرفتند. در این میان هزاران دانشجو از دانشگاه های سراسر کشور تصفیه شدند و یا دوران فارغ التحصیلی آن ها به تعویق افتاد. تحقیقات علمی دانشگاهی به حالت تعلیق درآمد. زیرا تصور مسئولين شورای انقلاب فرهنگی، بر اين بود که با افزايش بيش تر واحدهای علوم اسلامی، معلومات دينی دانشجويان افزايش خواهد يافت و از این طریق وفاداری آن ها به حکومت اسلامی تثبیت خواهد شد؟! این دوره حدود سه سال طول کشید.

حکومت اسلامی در سال 1361، اقدام به بازگشایی دانشکده های پزشکی کرد اما برگزاری کنکور سراسری از سال 1362 آغاز شد. بسته شدن دانشگاه ها باعث محروم شدن شمار بزرگی از دانشجویان از ادامه تحصیل و اساتید دانشگاه ها از تدریس شد.

آمار رسمی سال 59-1358 سال بسته شدن دانشگاه ها شمار دانشجویان را 174217 تن نشان می دهد، همین رقم در سال تحصیلی 62-1361 پس از بازگشایی دانشگاه ها 117148 اعلام شد. بر پایه گزارش های آماری 57069 دانشجو از ادامه تحصیل باز ماندند.

همچنین در جريان انقلاب فرهنگی، اعضای هئيت علمی دانشگاه ها که در سال های 58 و 59 بالغ بر 16877 نفر بود (يعنی بر ای هر ده دانشجو يک استاد)، به 8000 هزار نفر کاهش يافت.

بدین ترتیب، پس از باز گشایی دانشگاه ها، همه تشکل های دانشجویی منحل و فعالین آن ها اخراج، زندانی و یا اعدام و یا این که موفق به فرار شده بودند. همچنین این امر باعث انحلال شوراهای صنفی، کتابخانه های دانشجویی و از بین رفتن دفاتر و جریانات سیاسی دانشجویی شد و هیچ تشکل دانشجویی به جز انجمن های اسلامی وابسته به دفتر تحکیم وحدت در دانشگاه ها اجازه فعالیت نداشتند.

در 19 آذر 1363، «ستاد انقلاب فرهنگی» به «شورای عالی انقلاب فرهنگی» تبدیل شد که علاوه بر کلیه افراد ستاد انقلاب فرهنگی، روسای سه قوه و چند تن از مقامات عالی رتبه حکومتی نیز به این شورا پیوستند. این شورا تنها مشروعیت وجودی خود را از فرمان خمینی، بنیان گذار حکومت اسلامی گرفته بود. چون که حتی در هیچ جای قوانین این حکومت، به ویژه قانون اساسی آن در این مورد هیچ ماده و تبصره ای پیش بینی نشده بود. این هم از ویژگی های بارز حکومت های دیکتاتوری و رهبری آن است. از آن زمان شورای انقلاب فرهنگی، حوزه کار خود را به کل مسایل فرهنگی جامعه گسترش داد. اعضای آن بارها تغییر یافته و هم اکنون نیز به فعالیت های ضدفرهنگی و سرکوبگرانه خود در محیط های دانشگاهی ادامه می دهد.

مسلم است که جنایات حکومت اسلامی از جمله در دانشگاه ها و اعمال ضدانسانی و ضدفرهنگی «ستاد انقلاب فرهنگی»، بسیار بیش تر از این نمونه هایی است که در بالا ذکر کردیم. بهتر از هرکس سروش ها، بنی صدرها، زیبا کلام ها، عبدی ها و... می دانند که در آن ایام چه ضایعه بس عظیم انسانی و علمی و آموزشی را در دانشگاه های کشور به بار آوردند؟!

موقعیت کنونی دانشگاه ها

اما امروز با گذشت حدود 27 سال از طرح ارتجاعی انقلاب فرهنگی، بیش از 63 درصد دانشجویان دانشگاه های سراسر کشور را دختران تشکیل می دهند، در حالی که براساس اهداف و معیارهای اسلامی انقلاب فرهنگی، حضور دانشجویان دختر در دانشگاه ها باید هر چه بیش تر محدودتر می شد و آن ها خانه نشین می شدند. جنبش دانشجویی، صف خود را از دفتر تحکیم وحدت و گرایشات لیبرالی جدا کرده و به سوی جنبش کارگری سوسیالیستی معطوف شده است. اکنون دفتر تحکیم وحدت از بی اعتبارترین تشکل های اسلامی حتی در میان دانشجویان مسلمان است. در دانشگاه ها اول ماه مه، روز جهانی کارگر و هشت مارس، روز جهانی زن که ریشه در جنبش کارگری سوسیالیستی دارند هر چه با شکوه تر برگزار می شود. این ها تحولات و دستاوردهای مهمی برای جنبش دانشجویی ایران به شمار می آیند. اساسا این تحولات است که سردمداران حکومت اسلامی را به وحشت انداخته تا به فکر انقلاب فرهنگی دوم بیافتند. اما آن ها به خوبی آگاهند که فضای سیاسی امروز دانشگاه ها و جامعه ایران با فضای دوران سال های اوایل انقلاب 57، بسیار متفاوت است. اکنون اکثریت مردم ایران، از این حکومت جانی جانشان به لبشان رسیده است.

اگر سال های اوایل انقلاب 57، بخش چشمگیری از جامعه ایران نسبت به حکومت اسلامی متوهم بودند و فقط در مقابل انتخاب یک آلترناتیو، یعنی «جمهوری اسلامی، آری یا نه» قرار گرفته بودند اجبارا به آن رای دادند. همچنین از جبهه ملی و نهضت آزادی گرفته تا طیف توده ای - اکثریتی از این حکومت جانی دفاع می کردند و خاک به چشم جامعه می پاشیدند؛ اما امروز سازمان ها و احزاب رادیکال و کارگری کمونیستی با تجارب فراوان و با اهداف و برنامه و استراتژی شفافی حضور دارند که به کم تر از سرنگونی حکومت اسلامی رضایت نمی دهند. و فراتر از آن جنبش های اجتماعی با اتکاء به استراتژی سوسیالیستی در جهت سرنگونی حکومت اسلامی و برپایی یک جامعه آزاد و برابر و انسانی مبارزه می کنند. امروز اکثریت عظیم جامعه ایران، از حکومت اسلامی و سران آن متنفرند. بنابراین در چنین فضایی، حکومت اسلامی جرات راه انداختن انقلاب فرهنگی دیگر و تکرار فاجعه هیجدهم تیر 78 کوی دانشگاه تهران را ندارد. شکی نیست که هرگونه حمله به دانشگاه ها با مقاومت شدید دانشجویان و حمایت و پشتیبانی جنبش کارگری و جنبش زنان و مردم آزادی خواه و تحت ستم قرار خواهد گرفت. سران حکومت اسلامی، باید بدانند که دانشجویان انقلابی و معترض و سوسیالیست تنها نیستند و از پشتوانه قوی اجتماعی برخوردار می باشند.

بدینگونه با وجود این همه وحشی گری حکومت اسلامی در دانشگاه ها، از جمله فاجعه هیجدهم تیر سال 1378 که یادآور روزهای قبل از انقلاب فرهنگی بود، جنبش دانشجویی مسیر آزادی خواهانه و عدالت خواهانه خود را طی می کند.

بحث هایی که امروز در نشریه های دانشجویی درج می شود، اجتماعی تر و پیشرفته ‌تر از بحث‌های دانشجویان زمان شاه و یا سال های اوایل انقلاب 57 است. مقالات تحلیلی علمی، سیاسی و اجتماعی بسیار پربارتر و عمیق تر در نشریه های دانشجویی ایران دیده می‌ شود که سطح بالای آگاهی دانشجویان ایران را در معرض افکار عمومی قرار می دهند. دانشجویان از طریق سایت های اینترنتی، به منابع بسیار غنی دسترسی دارند. این ابزار مدرن هم در یادگیری و هم نشر افکار دانشجویان تاثیر به سزایی دارد. به طور کلی تحولات بزرگی در افکار سیاسی و فکری دانشجویان و همه فعالین سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران پدید آمده است. اکنون جنبش دانشجویی در پیوند عملی با جنبش کارگری با خواست آزادی محمود صالحی، این رهبر فداکار کارگری، جمع آوری کمک مالی به خانواده کارگران زندانی و اخراجی و تاسیس صندوق اعتصاب گام مهمی را برداشته است.

فاکتور مهم دیگر در تحول اندیشه دانشجویان را باید در روند رشد و گسترش جنبش های اجتماعی هم چون جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش جوانان و دانشجویان، جنبش انقلابی کردستان و مردم تحت ستم دیگر نقاط ایران مورد بحث و بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داد. این جنبش ها روزبروز موانع سر راه خود را پشت سر می گذارند و به پیشروی خود هر چند آهسته اما محکم و ماندگار ادامه می دهند.

مسلم است که با پیوند همین جنبش ها و در پیشاپیش همه طبقه کارگر متشکل، متحد و آگاه با اتکاء به استراتژی سوسیالیستی است که بساط حکومت اسلامی برچیده شده و حکومت آزاد و برابر و انسانی بر پا خواهد کرد.

بیست و ششم خرداد 1385 - شانزدهم ژوئن 2007

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 10:21  توسط بهرام رحمانی  | 

چشم انداز مذاکرات ایران و آمریکا!؟

رسانه‌های بین المللی، مذاکرات مستقیم نمایندگان آمریکا و ایران درباره عراق را با آب و تاب گزارش کردند. مذاکرات نمایندگان ایران و آمریکا درباره عراق که پیش از ظهر روز دوشنبه، ٢٨ مه در بغداد آغاز شده بود، پس از چهار ساعت خاتمه یافت، بی آن که در مورد ادامه احتمالی گفتگوها تصمیمی گرفته شده باشند.


چشم انداز مذاکرات ایران و آمریکا!؟

         بهرام رحمانی
bamdadpress@ownit.nu

دوستان عزیز من هم به نوبه خودم به خاطر حضورتان در این جلسه سپاسگزارم و از مسئولین اتاق نیز تشکر می کنم. همان طور که در اطلاعیه این جلسه اعلام شده، بحث ما درباره «چشم انداز مذاکرات ایران و آمریکا» است.*

رسانه‌های بین المللی، مذاکرات مستقیم نمایندگان آمریکا و ایران درباره عراق را با آب و تاب گزارش کردند.

مذاکرات نمایندگان ایران و آمریکا درباره عراق که پیش از ظهر روز دوشنبه، 28 مه در بغداد آغاز شده بود، پس از چهار ساعت خاتمه یافت، بی آن که در مورد ادامه احتمالی گفتگوها تصمیمی گرفته شده باشند.

این مذاکرات در دفتر نوری مالکی، نخست وزیر عراق واقع در منطقه سبز امنیتی بغداد برگزار شد و ریاست هیات های نمایندگی ایران و آمریکا را حسن کاظمی قمی و رایان کروکر، سفیران ایران و آمریکا در عراق بر عهده داشتند.

پس از افتتاح اجلاس توسط نوری مالکی، نخست وزیر عراق، مذاکرات با حضور هیات های نمایندگی ایران و آمریکا و چند تن از مقامات ارشد عراقی ادامه یافت.

در پایان این جلسه، منابع دولت عراق جو مذاکرات را دوستانه توصیف کردند. همچنین پس از خاتمه این جلسه، رایان کروکر، سفیر ایالات متحده، در یک نشست خبری به سئوالات رسانه های همگانی درباره مذاکرات دو طرف پاسخ داد. وی افزود که در این جلسه، مساله حمایت سپاه پاسداران از گروه های شورشی عراق را مطرح کرده است.

رایان کروکر گفت که طرف ایرانی در این اجلاس دیدگاه های خود را در مورد روابط ایران و عراق بیان داشت و طی آن، حضور نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا در عراق را «اشغال خارجی» توصیف کرد. سفیر ایالات متحده در این نشست خبری گفت که هر دو طرف در سخنان خود بر حمایت از دولت عراق تاکید نهادند و از این جهت، اجلاس روز دوشنبه را می توان مثبت ارزیابی کرد.

همچنین، خبرگزاری دولتی ایران - ایرنا - بخش هایی از سخنرانی حسن کاظمی قمی در اجلاس روز دوشنبه در بغداد را منتشر کرده است. کاظمی، در این سخنرانی ضمن یادآوری جنگ هشت ساله ایران و عراق، حمایت حکومت اسلامی را از گروه های مخالف حکومت صدام حسین برشمرده و افزود که پس از سقوط این حکومت، ایران از دولت عراق پشتیبانی کرده است.

وی، اقدامات حکومت اسلامی در زمینه های سیاسی، امنیتی، بازسازی و خدمت رسانی در عراق پس از سقوط حکومت سابق را یادآور شد. رییس هیات نمایندگی ایران آمادگی این کشور را برای کمک به استقرار امنیت در عراق و حمایت از دولت نوری مالکی اعلام داشت. به گزارش ایرنا، حسن کاظمی قمی ابراز امیدواری کرد که نشست بغداد «به سیادت هرچه سریع تر ملت عراق و پایان دادن به ناامنی ها و سرعت یافتن روند بازسازی منجر شود.»

در این میان طرفداران نزدیکی دولت آمریکا و حکومت اسلامی، چه در درون حاکمیت و چه بیرون از آن، از این که دولت های ایران و آمریکا تنش زدایی می کنند و به همدیگر نزدیک می شوند، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند.

اما چه آن بخش از اپوزیسیون راست و ناسیونالیست ایرانی که در انتطار دخالت دولت آمریکا چه از طریق جمله نظامی، چه از طریق محاصره اقتصادی و چه از طریق راه انداختن «انقلاب مخملی»، از مذاکره نمایندگان آمریکا و حکومت اسلامی، سرگیجه گرفته اند. و چه آن بخشی از جناح های دورن حکومت اسلامی که سال ها در تلاش بودند مدال تجدید روابط با آمریکا را به سینه خود بزنند تا در نزد سرمایه داری جهانی، به ویژه امپریالیسم آمریکا جایگاهی پیدا کنند، از این که در حاشیه قرار گرفته اند ناراحت هستند.

البته این اولین بار نیست که نمایندگان حکومت اسلامی مذاکره می کنند، بارها نمایندگان این ها در کشورهای مختلف بر سر میز مذاکره نشسته اند. آنچه که به این مذاکره ویژگی و برجستگی خاصی می دهد اعلام علنی این مذاکرات از قبل بود.

در این میان آن بخش از سردمداران حکومت اسلامی که فعلا در درون حاکمیت دست بالا را دارند از این که اولین مذاکره مستقیم و آشکار را با آمریکا انجام داده اند اگر هم به روی مبارک نیاورند در درون خود خوشحالند. زیرا هر چه قدر روابط و مناسبات حکومت اسلامی با هیات حاکمه آمریکا عادی شود، به همان نسبت نیز احتمالا فشارهای بین المللی و رقابت هایش تخفیف پیدا خواهد کرد.

اما در این میان اگر از تحلیل های سطحی به عمق برویم و نقش  و رقابت آمریکا و اسرائیل و حکومت اسلامی و گروه های اسلامی مخالف آمریکا در خاورمیانه را به لحاظ تاریخی و عینی مورد بررسی قرار دهیم، اصولا به این نتیجه خواهیم رسید که نزدیکی آمریکا و حکومت اسلامی به همدیگر به تغییر فاکتورهای مهم تر اقتصادی، سیاسی و نظامی بستگی دارد. فاکتورهایی که اگر سران حکومت اسلامی سنجیده حرکت نکنند هر کدام از آن ها می تواند موقعیت این حکومت را متزل سازد.

اساسا رابطه آمریکا و حکومت اسلامی در منطقه خاورمیانه، بسیار عمیق تر و بر سر استراتژی هایشان است. آمریکا در طول تاریخ اهمیت خاصی برای خاورمیانه قائل است و خود را مهمان این منطقه نمی داند. اما حکومت اسلامی، با حمایت و پشتیبانی از گروه های اسلامی و رقابت با اسرائیل، تنش هایی را به ویژه در لبنان، فلسطین، عراق و افغانستان ایجاد می کند که با منافع و استراتژی آمریکا و اسرائیل در تضاد است. از این رو، مذاکرات ایران و آمریکا، به سادگی ادامه نخواهد یافت.

یکی از این فاکتورهای مهم رقابت تسلیحاتی حکومت اسلامی با دولت اسرائیل و دست یابی به سلاح های اتمی است که نه اسرائیل، نه آمریکا و دیگر دولت های غرب و نه کشورهای منطقه، ایران اتمی را برای خود خطرناک می بینند.

دوم این که اگر حکومت اسلامی، حمایت خود از گروه های اسلامی که در خاورمیانه از شاخ آفریقا تا ترکیه عراق و افغانستان فعالیت دارند قطع کند عملا پشت جبهه خود را خالی می کند و بسیاری از برگ برنده های خود را در رقابت با رقبای خود از دست می دهد.

حکومت اسلامی، پیوندهای عمیقی با گروه اسلامی منطقه خاورمیانه دارد. عدم حمایت حکومت اسلامی از این گروه ها و عدم دخالت در امور کشورهایی مانند لبنان، فلسطین، عراق، افغانستان و غیره، از طریق حمایت های مالی، سیاسی و لجستیکی، یکی از خواست های غرب و در راس همه آمریکا و همچنین دولت های دیگر از حکومت اسلامی است. در چنین وضعیتی سئوال اساسی این است که آیا حکومت اسلامی می تواند به این سادگی ها و با چند مذاکره پیوندهای عمیق چندین دهه خود را با گروه های اسلامی قطع کند؟ به نطر من در شرایط موجود بعید به نظر می رسد.

اجازه بدهید برای روشن شدن مسئله یکی دو مثال بزنم که اتفاقا پس از مذاکره مستقیم نمایندگان حکومت اسلامی و آمریکا در عراق رخ داده است.

مقام های ترکيه، روز چهارشنبه ۳۰ مه 2007، اعلام کردند که در واگن های قطاری سوری که از ايران به  مقصد  سوريه در حرکت بوده، مقاديری اسلحه کشف کرده اند. به گفته مقامات قضايی ترک، اين قطار در ۲۵ مه در شهرک «گنج» که در جنوب شرقی استان «بينگول» واقع است، مورد حمله پیشمرگان «پ. ک. ک» قرار گرفت و از ريل خارج شد.

اسماعيل ساری، از مقامات قضايی ترکيه، درباره این مسئله به خبرگزاری آسوشيتدپرس گفت که اين واقعه در حال بررسی است و بر اثر انفجار، هفت واگن قطار از ريل خارج شدند. بنا به همین گزارش اسلحه های کشف شده در ميان مواد ساختمانی جاسازی شده بودند. به گزارش آسوشيتدپرس، مقامات ترکيه به ايران مظنون هستند که در تلاش بوده از طريق ترکيه و از راه سوريه اسلحه در اختيار حزب الله لبنان قرار می دهد.

همچنین خبرگزاری محلی دوگان، گزارش داد که به جز مسلسل و سلاح کمری، ۳۰۰ عدد راکت و يک راکت انداز در اين قطار کشف شد.

مقامات ترکيه، همچنين روز سه شنبه هفته گذشته، هواپيمای سوری را که از ايران پرواز می کرد، مجبور کردند تا در شهر «دياربکر» در جنوب شرقی اين کشور به زمین بنشیند. ماموران ترک این هواپيما را برای يافتن اسلحه تجسس کردند، ولی اسلحه ای نيافتند.

پرويز فتاح، وزير نيروی حکومت اسلامی ايران، پيدا شدن اسلحه و مهمات متعلق به ايران در قطار واژگون شده در ترکيه را «شيطنت مخالفان گسترش روابط ايران و ترکيه» توصيف کرده بود، با پاسخ تند يک روزنامه ترک روبرو شد.

اما روزنامه حريت، چاپ ترکيه، در شماره روز جمعه اول ژوئن خود، در واکنش به سخنان وزیر نیروی کار حکومت اسلامی که به ترکیه سفر کرده بود، اسنادی را منتشر کرد که آن ها را «جزئيات مساله قطار حامل سلاح و مهمات از ايران» توصيف نمود.

در گزارش روزنامه حريت آمده است: «دو واگن اين قطار که سلاح و مهمات نظامی در آن پيدا شد، در تهران بارگيری شده و مقصد آن دمشق بوده است. ناظر فرستنده اين دو واگن بهمن شهرياری از شرکت ترادينگ کو در تهران است و قرار بوده که آن ها به دست فردی به نام الجوری در دمشق برسند که ظاهرا در همين شرکت کار می کند.»

روزنامه حريت شماره تلفن های تماس فرستنده در تهران و گيرنده در دمشق را از سازمان راه آهن ملی ترکيه دريافت کرده و برای گفتگو با آن ها تماس گرفته است.

اما به نوشته اين روزنامه، شماره بهمن شهرياری در تهران بسته شده و شماره الجوری در دمشق هم پس از برداشتن گوشی به جز صدای زن و بچه، پاسخی از آن شنيده نمی شود. اين در حالی است که به نوشته حريت، هر دو شماره در حين عبور قطار از گمرک مرزی ترکيه در يک هفته پيش فعال بوده است.

برخی تحليل گران در رسانه های ترکيه، اين احتمال را مطرح کرده اند که اين سلاح ها برای حزب الله لبنان فرستاده شده، اما جمهوری اسلامی ايران پيدا شدن سلاح در اين قطار و تعلق آن به ايران را تکذيب کرده است.

مسئله دوم اظهارنظرهای آن چنانی احمدی نژاد است که با معیارهای روابط و مناسبات دیپلماتیک دولت های بورژوایی خوانائی ندارد. محمود احمدی نژاد، رييس جمهوری اسلامی روز يک شنبه سوم ژوئن، گفت که جهان «به زودی» شاهد نابودی کشور اسراييل خواهد بود. این سخنان احمدی نژاد را دولت های آمریکا، فرانسه و اسپانيا به شدت محکوم کردند.

احمدی نژاد، سال گذشته نیز در کنفرانسی که وزارت امور خارجه اش برای فاشیست های جهان در تهران برگزار کرده بود هولوکاست، کشتار يهوديان در جنگ دوم جهانی را افسانه خوانده بود و یا از انتقال اسرائیل به نقاط دیگر جهان سخن رانده بود. این اظهارات احمدی نژاد، حتی کشورهایی مانند روسیه و چین که از حامیان نسبی حکومت اسلامی ایران، در عرصه بین المللی به شمار می روند این نوع اظهارنظرهای رییس جمهوری ایران و نفی هولوکاست، از سوی وی را غیرقابل قبول دانسته و آن را محکوم کرده اند.

بر اساس این فاکت ها و بسیاری از عوامل اقتصادی، سیاسی و نظامی، توافق بین ایران و آمریکا را سخت تر و پیچیدتر کرده و برای رسیدن به یک توافق حتی نسبی نیز راه درازی در پیش دارند. البته باید بحران سرمایه داری بین المللی، بحران دولت آمریکا، بحران اقتصادی و اجتماعی حکومت اسلامی و مسائل اساسی استراتژیک و غیره نیز در موفقیت و عدم موفقیت این مذاکرات تاثیر به سزایی می گذارند.

مهم تر از همه، خاورمیانه در استراتژی دولت های امپریالیستی به لحاظ اقتصادی، سیاسی و امنیتی جایگاه بسیار حساس و استراتژیک دارد. براساس آمارهای منتشر شده رسمی، نود درصد نفت مورد نیاز ژاپن و پنجاه درصد کل نفت مورد احتیاج قاره اروپا از خلیج و تنگه هرمز می گذرد که اهمیت برجسته این منطقه را در استراتژی سیستم سرمایه‌داری نشان می دهد.

اشغال نظامی افغانستان و عراق، احتمال حمله نظامی به ایران، حمایت و پشتیبانی همه جانبه آمریکا از اسرائیل در حمللات وحشیانه پی در پی به لبنان و فلسطین، طرح هایی تحت عنوان «خاورمیانه بزرگ» و غیره اهمیت این منطقه در معادلات و تحلیل ها و استراتژی آمریکا در این منطقه بحرانی را نشان می دهد.

اما در این میان فاکتور بسیار مهمی که از کنترل حکومت اسلامی و رقبایش از جمله آمریکا خارج است نقش عظیم جنبش های اجتماعی کارگری، زنان، جوانان و دانشجویان در ایران و روابط بین المللی آن ها است. در سال های اخیر این جنبش های اجتماعی به مبارزه خود بر علیه حکومت اسلامی و تبلیغات آمریکا و متحدانش مبنی بر «اعطای دمکراسی» به خاورمیانه شفافیت بیش تری داده اند. سرکوب های خونین و سانسور و اختناق و رعب و وحشت حکومت اسلامی از یک سو و وضعیت دردناک مردم افغانستان و عراق در بغل گوش جامعه ایران و بسیاری از عوامل دیگر دست به دست هم داده و توهمات نسبت به تبلیغات آمریکا کم و کم تر شده است. مردم ایران هر روز از طریق اخبار و گزارشات تلویزیونی می بینند که چگونه مردم عراق و افغانستان برای لحظه ای آسایش و امنیت جانی و مالی، له له می زنند. آن ها هر رزو از طریق رسانه ها خبردار می شوند که روزانه به طور میانگین صد نفر انسان جان خود را از دست می دهند و صدها نفر دیگر نیز زخمی و یا برای همیشه معلول می گردند. اکثریت جامعه ایران، به این نتیجه رسیده اند که همه تبلیغات آمریکا و متحدانش در دفاع از دمکراسی و حقوق بشر تزویر و ریا و دروغی بیش نیست. بنابراین، هر جا که پای نیروهای نظامی آمریکا و متحدانش برسد آرزوی برقراری امنیت و آسایش و سیر کردن شکم کودکان یک آرزوی دست نیافتنی خواهد بود. زیرا شیرازه جامعه از هم می پاشد و فقط اسلحه و رعب و وحشت و ترور و کشتار و تجاوز بر جامعه حاکم می گردد. وضعیتی که اکنون در عراق شاهدش هستیم. از این رو هم حکومت اسلامی، و هم حامیان آن و بورژوازی بین المللی، از خیزش انقلابی در جامعه ایران با استراتژی سوسیالیستی نگران هستند.

دستگیری محمود صالحی، این چهره سرشناس جنبش کارگری ایران و دیگر فعالین جنبش کارگری و صدور حکم سنگین برای منصور اسنلو، سرکوب شدید و وحشیانه جنبش زنان، راه انداختن رعب و وحشت در خیابان ها تحت عنوان «مبارزه با بدحجابی» و کتک زدن زنان و جوانان در انظار عمومی و بستن آفتابه به گردن جوانان برای تحقیر و به سکوت کشاندن آن ها و «اراذل و اوباش» نامیدن شهروندان توسط سردمداران و فرماندهان نظامی حکومت، نه تنها نقطه قوت حکومت اسلامی نیست، بلکه قبل از هر چیز ترس و نگرانی سران حکومت اسلامی از گسترش اعتراضات توده را به نمایش می گذارد.

از سوی دیگر دولت های به اصطلاح دمکراتیک غرب و در راس همه دولت آمریکا و نهادهای بین المللی از سازمان ملل تا اتحادیه اروپا، از کمیسیون حقوق بشر اتحادیه اروپا تا کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد و غیره با این که به خوبی می دانند سرکوب های حکومت اسلامی و شکنجه و اعدام او نسبت به سال های قبل افزایش چشمگیری داشته است اما در این مورد اعتراض جدی نمی کنند و فقط و فقط اعتراض خود را بر علیه جمهوری اسلامی، به غنی سازی اورانیوم محدود کرده اند، نه به رعایت حقوق بشر در این کشور. بنابراین، دولت های سرمایه داری غرب هم بر این امر آگاه هستند که اگر طوری رفتار کنند که جوامع و رسانه هایشان به حمایت و پشتیبانی از جنبش های اجتماعی در ایران معطوف شوند، احتمالا تحولات آتی این کشور به نفع شان نخواهد بود.

برای مثال، در میان کشمکش غرب و سران حکومت اسلامی بر سر بحران اتمی ایران و در میان وحشی گری های مامورین حکومت اسلامی بر علیه شهروندان، دولت سوئد از منوچهر متکی، وزیر امور خارجه ده ها هزار اعدام و آپارتاید جنسی، دعوت رسمی به عمل آورد و تلاش کرد «دیالگوگ انتقادی»، این سیاست شکست خورده دولت های بزرگ اروپایی مانند آلمان و انگلستان را دوباره احیا کند که با اعتراض شدید نیروهای آزادی خواه و چپ ایرانی و سوئدی، این دعوت به یک رسوایی بزرگ هم برای وزیر امور خارجه ایران و هم برای کارل بیلدت، وزیر امور خارجه سوئد، تبدیل شد. تمام رسانه های سوئد و حتی رسانه های بین المللی، هر کدام به نوعی این رسوایی را انعکاس دادند.

بدین ترتیب، بحث و تحلیل های ما هم اگر همانند ژورنالیسم بورژوایی غرب به امر بحران اتمی حکومت اسلامی و تقابل غرب با آن و مذاکرات ایران و آمریکا، محدود شود از امر و جایگاه طبقاتی خود که همانا مبارزه با سیاست های امپریالیستی و مبارزه در جهت سرنگونی حکومت اسلامی و برپایی یک جامعه آزاد و برابر و انسانی که من نام آن را «حکومت کارگری» با اتکا به روابط و مناسبات شورایی می گذارم، غافل خواهیم شد.

همچنین آن سازمان های به اصطلاح چپ که در حال حاضر خطر آمریکا را عمده می کنند و حتی به نوعی وانمود می کنند که در صورت حمله نظامی آمریکا به ایران، در کنار حکومت اسلامی قرار خواهند گرفت. و یا گرایش دیگری از چپ، از هر حرکت توده ای سرنگونی حکومت اسلامی را نتیجه می گیرند و تقریبا با برجسته کردن «اسلام سیاسی»، انتقاد جدی به سیاست ها و سلطه گری های سرمایه داری بین المللی و در راس آن امپریالیسم آمریکا مطرح نمی کنند. و یا نظر سومی وجود دارد که در شرایط کنونی مرزهای طبقاتی را به هم می ریزد و سیاست های همه با هم را سر داده است. در حالی که گرایش چپ جامعه ایران در انقلاب 1357، به دام شعار «همه با هم» افتاد و هنوز هم چوبش را می خورد. بنابراین، این بار نباید اجازه داد مرزهای طبقاتی به بهانه های مختلف در هم ریخته شود. اساسا از چنین سیاست هایی گرایش چپ جامعه و طبقه کارگر نه تنها سودی نمی برد، بلکه به ضررش هم هست. هر سه این نگرش ها را باید از موضع کارگری سوسیالیستی مورد نقد قرار داد و روشنگری عمیق و همه جانبه ای را راه انداخت.

در مقابل این گرایشات چپی که به چپ و راست متمایل می شود، آن گرایش کارگری سوسیالیستی قرار دارد که از دید و جایگاه منافع طبقاتی طبقه کارگر به جهان پیرامونی خود می نگرد. و در مبارزه پیگیر روزمره خود، ماهیت سرمایه داری و امپریالیسم آمریکا و متحدانش را عمیقا افشا می کند و در جهت سرنگونی حکومت اسلامی با افق و چشم انداز سوسیالیستی روشنگری و مبارزات توده ای را سازمان دهی و هدایت می کند.

در این جا تاکید کنم که من آگاهانه بر سر نیروهای بورژوایی اپوزیسیون حکومت اسلامی، زیاد صحبت نمی کنم. چون که این نیروها از ناسیونالیست های کردستان تا ناسیونالیست های سراسر ایران و کسانی که تحت عنوان «شخصیت»، با سیاست های وزارت امور خارجه هماهنگی دارند و تمام امیدشان را برای سهم گرفتن از حاکمیت بورژوایی برای خود و سازمانشان به حمایت آمریکا و متحدان آن گره زده اند، همواره در تلاشند مردم را در انتظار معجزه و اعطای دمکراسی از سوی آمریکا نگاه دارند، ماهیت شان دست کم برای حضاری که در این جلسه حضور دارند، افشا شده است.

وظیفه ما کمونیست ها، در دوره حاضر بسیار خطیر و حساس است. ما نباید فرصت های تاریخی را از دست بدهیم. اکنون این فرصت تاریخی در ایران فراهم شده است که جنبش های اجتماعی کارگری، دانشجویی، زنان و مردم انقلابی کردستان و مردم تحت ستم دیگر نقاط ایران، در مبارزه بی امان با حکومت اسلامی، با استراتژی سوسیالیستی گام برمی دارند که از واقعیت های اجتماعی و بطن جامعه سرچشمه گرفته و به سوی سطح در حرکت است. بر این اساس، هرگونه تزلزل نیروهای چپ و سوسیالیست در مقابل حکومت سرمایه داری اسلامی و رقبای امپریالیست او، می تواند این فرصت تاریخی را از ما بگیرد و تحولات بنیادی مورد نپرمان را دهه ها به عقب بیندازد. باید هوشیار باشیم و حساسیت و وسواس سیاسی و طبقاتی بیش تری نسبت به سیاست ها خود و هم طبقه ای هایمان نشان دهیم. در واقع با احساس مسئولیت بیش تری عمل کنیم تا با از دست دادن فرصت های تاریخی افسوس نخوریم.

در چنین شرایطی، ما نباید اجازه دهیم رقبای بورژوازی و امپریالیستی از نقد و افشاگری جدی و پیگیر طبقه کارگر خارج شود. ما باید درباره سیاست امپریالیستی عمیقا روشنگری کنیم و افکارسازی محکمی را در مقابل تبلیغات دروغین آن ها داشته باشیم. از سوی دیگر ما که شدیدا خواهان سرنگونی حکومت اسلامی هستیم، نباید اجازه دهیم افراد و جریاناتی این امر مهم را کم رنگ کنند. همچنین با صدای بلند و صریح با احتمال حمله نظامی آمریکا و متحدانش به ایران و محاصره اقتصادی این کشور به مخالفت برخیزیم. زیرا هرگونه حمله نظامی چه از نوع یوگسلاوی سابق با بمباران های هوایی و چه از نوع افغانستان و عراق با اشغال نظامی، جنبش های اجتماعی و به ویژه همه مزدبگیران را زمین گیر می کند و لطمات انسانی و اجتماعی غیرقابل ترمیمی به وجود می آورد. تولید سلاح های اتمی و تلاش برای دست یابی به این سلاح های کشتار جمعی را  نباید حق هیچ کشوری بدانیم، بلکه فراتر از آن خواهان نابودی سلاح های اتمی و برچیدن شدن پایگاه های اتمی در همه جهان باشیم. به نظرم اگر هر جریانی که خود را چپ و سوسیالیست می نامد از این سیاست ها عدول کند، نخست خودش را قربانی می کند.

در مورد چشم انداز مذاکرات حکومت اسلامی نیز نباید این طور فکر کنیم که مطلقا آمریکا و حکومت اسلامی با هم کنار نمی ایند. به یاد داریم که چند سال پیش هاشمی رفسنجانی، این عنصر قدرتمند حکومت اسلامی، صریحا گفته بود که اگر محلصت نظام ایجاب کند ما عبا و عمامه را کنار می گذاریم تا تا نظام را حفظ کنیم. در واقع سیر روابط دیپلماتیک و مذاکرات پنهانی آمریکا و ایران، فعال تر از سابق ادامه خواهد یافت تا به توافقات نسبی دست پیدا کنند. اما در ظاهر تهدید و چنگ و دندان نشان دادن به همدیگر نیز تا رسیدن به یک توافق نسبی و یا قطع مذاکرات ادامه خواهد یافت.

یکی از خصوصیات دولت های سرمایه داری رقابت و آن روی سکه رقابت مذاکره و نزدیکی و بده بستان های نهان و آشکار اقتصادی و سیاسی است. هر کدام از طرفین منافع و بقای حاکمیت خود را در نطر می گیرند نه منافع توده های مردم را. از این رو، دور از انتظار نیست که حکومت اسلامی با دولت های غرب و در راس همه با ایالات متحده امریکا هم کنار بیاید تا بقای خود را حفظ کند. اما اگر این نزدیکی برای سران حکومت اسلامی با برخی از دولت های اروپایی، چندان مشکل نباشد، با آمریکا مشکل و پیچیدگی های خاص خود را دارد. آمریکا و اسرائیل که در واقع حیات خلوتی آمریکا به حساب می آید تحمل حکومت اسلامی قوی و مجهز به سلاح اتمی در منطقه را ندارند.

در جمع بندی صحبتم بار دیگر تاکید ام بر این امر مهم است که در میان این هیاهو و جنجال مذاکرات ایران و آمریکا، اعمال تحریم های اقتصادی شدیدتر بر علیه ایران توسط شورای امنیت سازمان ملل، مانورهای نظامی آمریکا و ایران در خلیج فارس، تبلیغات در جهت احتمال حمله نظامی به ایران، کمک های مادی و معنوی حکومت اسلامی به گروه های اسلامی در خاورمیانه و دخالت از طریق این گروه های مسلح در امور لبنان، فلسطین، عراق و افغانستان و غیره، آنچه که باید برای ما نیروهای کارگری سوسیالیستی مهم و حائز اهمیت است، تاکید بر نقش مردم آزادی خواه و عدالت خواه ایران در سرنوشت خویش، و گسترش مبارزه طبقاتی برای رهایی از ستم و استثمار حکومت سرمایه داری اسلامی است. ما باید این احتمال را در تحلیل های خود بگنجانیم که در صورت اعتلای انقلابی در ایران، بسیاری از معادلات امپریالیستی و دوری و نزدیکی های دولت های سرمایه داری درباره ایران را به هم خواهد ریخت. صف بندی های جدیدی به وجود خواهد آمد. همچنین این احتمال را نیز باید در نظر بگیریم که اگر حکومت اسلامی، به معنای واقعی از سوی جنبش های اجتماعی و در پیشاپیش این جنبش ها با جنبش کارگری متحد و متشکل و آگاه با استراتژی سوسیالیستی تحت فشار جدی قرار گیرد، دولت ها سرمایه داری و در راس همه آمریکا، دست کم با جناح هایی از درون حکومت اسلامی و بیرون آن، ساخت و باخت خواهند کرد تا سر انقلاب آتی ایران را زیر آب کنند. بنابراین، روشن است که تحولات و چشم انداز آتی ایران، بستگی به توازن قوای طبقاتی و بدیل های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی طبقات دارد.

از این که تا حالا حوصله کردید و به سخنان من گوش دادید بی نهایت تشکر می کنم. در خدمت صحبت ها و جواب گویی سئوالات شما هستم.

* این سخنرانی در اتاق پاکتاکی «اتحاد فدائیان کمونیست»، در تاریخ پنجم ژوئن 2007، برگزار شده بود که از نوار پیاده شده است.


 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 23:25  توسط بهرام رحمانی  | 

وحشی گری های حکومت اسلامی در شهرهای آذربایجان!

          بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu

حکومت اسلامی، با هدف جلوگیری از اعتراضات اجتماعی و سرکوب فعالان سیاسی آذربایجان در آستانه سالگرد تظاهرات یکم خرداد 85 در آذربایجان، به ایجاد فضای رعب و وحشت، برقراری حکومت نظامی و دستگیری های گسترده فعالان سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و تهدید خانواده آن ها با استفاده از نیروهای سرکوبگر لباس شخصی وزارت اطلاعات و بسیج و حزب الله اقدام کرده است.

بنا به گزارش های منتشر شده، طی دو هفته اخیر، بیش از پانصد تن از فعالان سیاسی در شهرهای مختلف استان آذربایجان بازداشت یا ناپدید شده اند.

ارگان های سانسور و اختناق حکومت اسلامی، در سطح وسیعی به سانسور اخبار مربوط به اعتراضات در شهرهای آذربایجان، توقیف نشریات، تهدید و بازداشت خبرنگاران، عدم صدور اجازه برای ورود خبرنگاران خارجی، سرکوب دانش جویان، تهدید خانواده دستگیرشدگان در مورد عدم تماس با رسانه های خارجی و داخلی، صادر نمودن دستورات و بخشنامه های صریح در خصوص عدم انعکاس هرگونه اخبار سیاسی به خبرگزاری های نیمه رسمی و روزنامه های محلی دست زده است.

به یاد داریم که تظاهرات ده ها هزار نفر از مردم تبریز در روز اول خرداد 1385، با حمله نیروهای سرکوبگر انتظامی، ضدشورش، سپاه، بسیج، لباس شخصی ها و عناصر حزب الله به خشونت کشیده شد. صدها تن از معترضین تبریز در خیابان ها و کوچه های تبریز به خصوص در مسیر راستا کوچه - بانک ملی - آبرسان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. به گزارش شاهدان عینی بسیجیان و لباس شخصی ها با عربده کشی اقدام به زخمی کردن معترضین با قمه و زنجیر با هدف ایجاد جو وحشت و ارعاب در بین مردم ایجاد نمودند. صدها تن از معترضین بازداشت و یا ناپدید شدند. شاهدان عینی از بازداشت ده ها تن از زخمی ها خبر دادند.

روزهای دوم، سوم و حتی چهارم خرداد سال گذشته نیز اعتراضات پراکنده و درگیری با پلیس و بسیجی ها گزارش گردید. در همین روزها دانش جویان دانشگاه تبریز نیز با تحصن و اعتراض علیه سیاست های سرکوب ارگان های امنیتی حکومت اسلامی،  خواستار آزادی بازداشت شدگان شدند.

در شهر اورميه نيز بالغ بر ده هزار نفر در خيابان عطايی و خيابان امام تجمع کردند و درگيری بين نيروهای امنيتی و تظاهر کنندگان درگرفت.

 
مامورین سرکوبگر حکومت اسلامی، در جریان سرکوب اعتراضات نقده، ده ها تن را کشته و یا زخمی کردند. تلویزیون حکومت اسلامی، کشته شدن چهار نفر به نام های: توحيد آذريون ۲۵ ساله، همت اسمزاده ۳۵ ساله متاهل، حسین فتحی پور ۱۷ ساله دانش آموز، عسگر قاسمی ۳۹ ساله متأهل را تأیید کرد. حکومت اسلامی، برای جلوگیری از گسترش اعتراضات توده ای، نیروهای ضد شورش خود را از شهرهای کرمان، مهاباد و بوکان به این شهر آورد.

 

در شهرهای مياندوآب، زنجان، اهر، خوی و.. نیز نیروهای سرکوبگر اعتراضات مردم را به خاک و خون کشیدند و صدها نفر را نیز دستگیر نمودند. برای نمونه، معصومه باباپور، خبرنگار زن نشريات محلی تبريز را از خيابانی در این شهر ربودند و آدم ربايان پس از وارد كردن هفت ضربه چاقو جسم نيمه جان وی را در زير پلی رها كردند.

در شهرهای ایران، امام جمعه ها و نیروهای مرتجع، همه فرقه ها و جناح های درون و بیرون حکومت در دفاع از وحشی گری حکومت اسلامی بر علیه اعتراضات مردم آذربایجان، دست به تحریف و دشنام و تظاهرات زدند. بنا به ‌گزارش خبرنگار ايرنا، نمازگزاران آذری ‌زبان تهرانی با قدردانی از مسئولان كشور به خاطر برخورد با خاطيان حفظ وحدت و يك پارچگی مردم، اعلام كردند كه هم چون گذشته و در تمامی صحنه‌ها از آرمان‌ها و ارزش‌های انقلاب اسلامی ايران دفاع خواهند كرد.

رسانه بین المللی و حکومت اسلامی، آگاهانه و هدفمند گرایش ناسیونالیستی این حرکت را بر روی آنتن های تبلیغاتی خود بردند و گرایش چپ آن را سانسور کردند. همان طور که در بالا نیز اشاره کردیم در چنین حرکت های توده ای خودجوش همه گرایشات دخالت می کنند.

در پايان نماز جمعه تهران، جمعی از افسران نيروی هوايی ارتش جمهوری اسلامی ايران نيز با رژه در مقابل در شرقی محل برگزاری نماز جمعه، با سردادن شعار «ما همه پيرو خط رهبريم» و...، بر حفظ وحدت و يك پارچگی قوميت‌های مختلف ايرانی تاكيد كردند.

از سوی دیگر، سران حکومت اسلامی، از ترس این که اعتراضات گسترش یابد کاریکاتوریست را دستگیر و روزنامه را نیز توقیف کرد. در حالی که هیچ انسان آزاده ای خواهان بستن روزنامه و زندانی کردن کاریکاتوریست و روزنامه نگار نبود. آزادی بیان و قلم و تشکل حق طبیعی انسان هاست که حکومت اسلامی 28 سال است نه تنها آزادی های فردی و اجتماعی را از جامعه ایران سلب کرده است، بلکه با توسل به سیاست های غیرانسانی و وحشیانه با تهدید و ترور، شکنجه و زندان، اعدام و سنگسار و غیره با آزادی های فردی و اجتماعی خصومت و دشمنی می ورزد.

وقایع آذربایجان و جمع بندی آن برای همه نیروهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی و کسانی که مسائل ایران را به طور جدی دنبال می کنند، ضروری و پیام آور تجارب مهمی است.

در اعتراضات سال گذشته آذربایجان که صدها هزار نفر در آن شرکت داشتند گرایشات مختلف سیاسی در آن دخیل بودند. بسیار طبیعی است که مردم جان به لب رسیده ایران، از هر فرصتی برای بیان نفرت خود از حکومت اسلامی، استفاده کنند. همچنین طبیعی است که هر نیروی جدی چه چپ و چه راست در اعتراضات اجتماعی حضور فعال یافته و سعی کند موج خشمگین جمعیت را به دنبال شعارها و سیاست های خود بکشاند. متاسفانه صدای چپ در این حرکت ضعیف بود. به خصوص رسانه های جهانی بورژوایی و هم داخلی سعی کردند فقط صدای ناسیونالیست ها در این حرکت برجسته کنند.

اصولا باید این حرکت هشداری به نیروهای کارگری سوسیالیستی آذربایجان باشد که اگر در اعتراضات خودجوش توده ای در صف مقدم آن قرار نگیرند، جریانات راست و ناسیونالیست با حمایت و پشتیبانی دولت های جمهوری آذربایجان، ترکیه، آمریکا و... دست بالا گرفته و جامعه را به سوی درگیری های هولناکی سوق خواهند داد.

این تجربه به جامعه ما نشان می دهد که یک بار دیگر مطالعه تاریخ مبارزه نیروهای کارگری سوسیالیستی آذربایجان را باید به ویژه به نیروهای جوان یادآوری کرد. ما باید هویت انسانی برابری طلبی و آزادی خواهی را در مقابل گرایشات راست که هویت ملی و تفرقه را برجسته می کنند در مقابل جامعه قرار دهیم. باد زدن هویت ملی و راه حل های ناسیونالیستی بسیار خطرناک و فاجعه بار است. اگر لحظه ای وقایع تلخ و درگیری های ملی در یوگسلاوی سابق و یا در درگیری آذری ها و ارمنی ها در وقایع جمهوری آذربایجان را در ذهن خود مرور کنیم با تصاویر هولناک و تکان دهنده ای مواجه می شویم.

در تاریخ آمده است که با پیروزی هایی که مشروطه خواهان در پاییز سال 1287 در تبریز به رهبری ستارخان به دست آوردند، در دیگر شهرهای آذربایجان نیز موقعیت حکومت مستبد متزلزل گردید و در این دوره کمیته «اجتماعیون ـ عامیون» که مرکز آن در شهر صنعتی باکو بود و بسیاری از کارگران مهاجر ایرانی که در صنایع نفت شاغل بودند و از نزدیک با بلشویک ها رابطه داشتند، تصمیم به بیرون راندن نیروهای حکومت مرکزی از شهرهای آذربایجان از جمله شهر خوی گرفتند و این شهر را از حاکمیت نیروهای سرموبگر رها ساختند و بلافاصله بازسازی جامعه و تامین آزادی ها و نیازهای مردم را آغاز کردند.

کمیته «اجتماعیون ـ عامیون» پس از تسخیر خوی، امیر حشمت قراجه‎داغی (ابوالحسن نیساری)، از آزادی خواهان معروف و فعال را برای عهده دار شدن ریاست انجمن ایالتی آذربایجان به خوی اعزام کرد. هم زمان با آمدن امیر حشمت قراجه داغی به خوی، حیدرخان عمواوغلو نیز به عنوان فرمانده مجاهدان به دستور کمیته باکو وارد خوی گردید و حاکمیت شهر را به دست گرفت. در این دوره قحطی و گرسنگی نیز در سراسر ایران و آذربایجان، مردم را در فلاکت قرار داده بود. از این رو، سروسامان دادن به وضع توزیع عادلانه نان و سیر کردن شکم مردم محروم و گرسنه، از جمله اقدمات سیاسی و اجتماعی سوسیالیستی حیدر عمواوغلو در شهر خوی بود. وی، بعدها به رهبری حزب کمونیست ایران برگزیده شد و در حکومت جنگل در گیلان و مازندران نیز نقش برحسته ای داشت. هم اکنون نیز یاد عزیز و خاطره حیدرعمواوغلو، در میان مردم خوی زنده است. این شعر طبقاتی یادگاری از دوران حاکمیت نیروهای چپ و آزادی خواه و برابری طلب به رهبری حیدر عمواوغلو در این شهر است و سینه به سینه و نسل به نسل منتقل می شود:

عمواوغلو گلدی خویا

خویلولارا قرار قویا

یئتیملرین قارنی دویا

یاشاسین گؤزل عمواوغلو

عمواوغلو مینیب فایتونا

تومار وئریب اؤز آتینا

چؤرک یئنیب یوز آلتینا

یاشاسین گؤزل عمواوغلو

راستا بازار راستاسی

گلیر موجاهید دسته‎سی

عمواوغلودور سرکرده‎سی

یاشاسین گؤزل عمواوغلو

باققال بازارا چیراق قویدو

کاسیب باخیب قارنی دویدو

هر بیر ایشه قانون قویدو

یاشاسین گؤزل عمواوغلو

با همکاری امیر حشمت و حیدرخان عمواوغلو، تشکیل انجمن ولایتی خوی، تاسیس عدلیه، بلدیه و امنیه، انتشار روزنامه مکافات، تاسیس دبستان توسط میرزا حسین رشدیه، از جمله اقدامات نیروهای چپ در خوی بود. در شهرهای دیگر آذربایجان هم چنین تحولاتی به نفع کارگران و مردم محروم به رهبری حیدر عمواوغلو و دیگر فعالین کمونیست و آزادی خواه، صورت گرفت.

بدین ترتیب، فعالین و نیروهای سیاسی چپ و آزادی خواه آذربایجان، دست کم در تحولات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی صد سال اخیر ایران، نقش مهمی را ایفاء کرده اند و به خصوص نقش آن ها در پیروزی انقلاب مشروطیت و انقلاب 1357 بسیار برجسته بوده است. چه کارگران و کمونیست های آذربایجان و چه نیروهای بورژوایی در وقایع سراسر ایران تاثیر گذار بودند و هنوز هستند. بورژوازی آذربایجان، دست کم پس از انقلاب مشروطیت در حاکمیت سراسری ایران، سهم بزرگی داشته است. بسیاری از سران و قداره بندهای حکومت اسلامی، آذری زبان هستند.

اساسا ستم ملی در آذربایجان، به شکلی که در کردستان و نقاط دیگر ایران وجود دارد در آذربایجان متفاوت است. ستم در آذربایجان، عمدتا ستم فرهنگی و زبانی است.

در سال های اخیر، نیروهای راست و ناسیونالیست آذری رشد کرده اند که دلایل و ریشه های آن را باید در فروپاشی شوروی و استقلال جمهوری آذربایجان از یک سو و تلاش های ناسیونالیست های ترکیه از سوی دیگر و به ویژه سیسات های دولت امریکا در سال های اخیر که بر روی مسائل و معضلات ملی در سراسر ایران حساب باز کرده اند، ورد بجزیه و تحلیل قرار داد. این عوامل زمینه های رشد و تحرک ناسیونالیسم آذربایجان فراهم کرده است. البته سیاست های تفرقه بیانداز و حکومت کن سران حکومت ارتجاعی اسلامی و عوامل آن را نیز نباید در دامن زدن به اختلافات ملی با اهداف معینی نادیده گرفت.

در چنین شرایطی باید تاکید کنیم که به ویژه نیروهای جوان و پرانرژی آذربایجان، راه حیدرعمواوغلوها، خیابانی ها، پیشه وری ها و... را دبنال کنند و به دام تبلیغات مسموم ناسیونالیست های آذری گرفتار نشوند. و کانون ها و انجمن ها و شوراها و دیگر تشکل های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود را در کارخانه ها و کارگاه ها، مدارس و دانشگاه ها و محلات و غیره به وجود آورند و در پیوند عمیق با جنبش کارگری کمونیستی سراسر ایران قرار گیرند. آن ها نباید بگذارند حوادث و اتفاقات جامعه را شوکه کند، از این رو، باید مبارزه هدفمندی با طرح و نقشه عمل سازمان دهند تا در بروز وقایعی همانند یکم خرداد سال گذشته، خشم و اعتراض مردم را در جهت سرنگونی کلیت حکومت اسلامی و برپایی جامعه ای که در آن هیچ انسانی نگران و گرسنه سر بر بالین ننهد؛ هیچ کس نگران آینده خود و فرزندانش نشود و حرمت و موجودیت انسان و آزادی هایش بالاتر از هر مصلحت و منافع اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و ملی قرار گیرد.

وحشی گری های حکومت اسلامی در آذربایجان را باید شدیدا و صریحا محکوم کرد. خواهان آزادی فوری و بدون قید و شرط همه دستگیرشدگان و پایان دادن به فضای رعب و وحشت در شهرهای آذربایجان شد.

شکی نیست که راه رهایی و تحقق آزادی و برابری و دنیای شایسته انسان، نه از طریق صرفا غرق شدن در مسایل ملی و محلی، بلکه از طریق مبارزه همبسته و متحد با طبقه کارگر سراسر ایران در جهت سرنگونی حکومت اسلامی با افق و چشم انداز سوسیالیستی میسر است.

دوازدهم خرداد 1386 - دوم ژوئن 2007

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 22:59  توسط بهرام رحمانی  | 

کمپین آزادی محمود صالحی در دانشگاه های ایران!

           بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu

دانش جویان چپ و آزادی خواه و برابری طلب دانشگاه های ایران، به ویژه در مقطع 16 آذر سال گذشته، صف خود را از گرایشات ناسیونالیستی، لیبرالی و مذهبی جدا کرده اند. و این جدایی را نه تنها در سطح نظری با دفاع از سوسیالیسم مارکس و انگلس و لنین، بلکه در پراتیک خود نیز به نمایش می گذارند، مسیر سیاسی و اجتماعی درستی را در پیش گرفته اند. تاکید این رفقا، بر پیوند جنبش دانش جویی، جنبش زنان و دیگر جنبش های برابری طلب و تحت ستم با جنبش کارگری، جهت گیری کارگری - طبقاتی آن ها را به روشنی در مقابل جامعه قرار می دهد. آن ها بر این امر واقفند که اگر جنبش کارگری در پیشاپیش همه این جنبش ها، طرح ها و نقشه عمل های آگاهانه و هدفمند خود را در مبارزه طبقاتی دایمی بر علیه سیستم سرمایه داری از یک سو، و سازمان دهی انقلاب اجتماعی برای برانداختن حاکمیت طبقه سرمایه دار و تحقق حاکمیت طبقه کارگر را با افق و چشم انداز سوسیالیستی در مقابل خود و کل جامعه قرار دهد، سرمایه داران و حکومت آن ها جرات نخواهند کرد به سرکوب های اجتماعی دست بزنند. و فقر و فلاکت اقتصادی را بر مزدبگیران تحمیل کنند. اما مهم ترین ضعف امروزی طبقه ما، پراکندگی اعتصابات و اعتراضات و عدم تشکل سراسری این طبقه است. اگر همین امروز اعتصابات و مبارزات اجتماعی جاری در جامعه ایران، رهبری و تشکل سراسری خود را با اتکاء به روابط و مناسبات شورایی پیدا کند، نیروهای سرکوبگر حکومت اسلامی، هرگز جرات نخواهند کرد به این شکل وحشیانه و عنان گسیخته در خیابان ها به زنان و جوانان هجوم وحشیانه ببرند و فعالین جنبش کارگری، جنبش زنان و جنبش دانش جویی را تهدید و تعقیب و زندانی کنند.

طبقه ما، یک طبقه قدرتمند اجتماعی و تنها طبقه ای است که کل بشریت را از یوغ و ستم و استثمار سیستم کاپیتالیستی رها خواهد کرد. بنابراین، حضور فعال در مبارزه متشکل و متحد این طبقه، خدمت بزرگی به انسان و نیازها و آزادی هایش است.

از جمله اقدام عملی دانش جویان چپ و آزادی خواه دانشگاه های تهران، در پیوند جنبش دانش جویی با جنبش کارگری، ابتکار و طرح جدیدی است که آن ها در شرایط کنونی در دفاع از کارگران زندانی محمود صالحی، شیث امانی و صدیق کریمی و اخراجی و صندوق اعتصاب آغاز کرده اند.

این طرح از روز یک شنبه ششم خرداد، با قرار دادن صندوق های جمع آوری کمک مالی و همچنین پخش بروشورهای این برنامه در دانشگاه تهران آغاز به کار کرد که مورد استقبال دانش جویان این دانشگاه قرار گرفت.

درباره این اقدام انسانی و اجتماعی، در بروشورهایی که توسط این دانش جویان منتشر شده است می خوانیم:

«محمود صالحی، شیث امانی و صدیق کریمی کارگران زندانی هستند که به دلیل تلاش برای برگزاری مراسم مستقل روز جهانی کارگر در زندان به سر می برند. جنبش دانش جویی که طی چند ساله اخیر با شعار اتحاد جنبش دانش جویی با جنبش کارگری به صحنه آمده است باید برای کمک به حضور نیرومند جنبش کارگری در مبارزات اجتماعی و سیاسی و اعلام همبستگی خود با کارگران گام های عملی جدی بردارد. کمک به شکل گیری صندوق اعتصاب و جمع آوری کمک مالی برای کارگران زندانی و اخراج شده از جمله این گام های عملی است. در این راستا عده ای از فعالین جنبش دانش جویی تصمیم به اجرای "طرح حمایت از کارگران زندانی" گرفته اند تا گامی کوچک در این راستا بردارند. تمامی وجوه حاصل از فروش جزواتی که در دست دارید و نیز کمک های مالی به این صندوق، در اختیار خانواده های این سه کارگر زندانی قرار خواهد گرفت. دست تمامی کسانی را که برای ساختن دنیایی بهتر می جنگند به گرمی می فشاریم.»

این طرح از روز یک شنبه ششم خرداد، در دانشکده حقوق دانشگاه تهران آغاز به کار کرد. و در ادامه این طرح روز دو شنبه هفتم خرداد، دانشکده های ادبیات و علوم دانشگاه تهران، دانشگاه صنعتی شریف و دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه به این طرح پیوستند.

در دانشکده های ادبیات و علوم دانشگاه تهران این اقدام با ممانعت و برخورد حراست مواجه شد و دو تن از دانش جویان به ساختمان مرکزی حراست منتقل شدند. همچنین عده ای از اعضای انجمن اسلامی در دانشگاه صنعتی شریف سعی کردند تا مانع از برگزاری این طرح در دانشگاه شریف شوند.

دست این دانش جویان را باید به گرمی فشرد و به حمایت و پشتیبانی همه جانبه از طرح آن ها برخاست. شکی نیست که این طرح از یک سو الگویی برای دانش جویان چپ و آزادی خواه دانشگاه های سراسر ایران خواهد بود و از سوی دیگر طبیعی ست که همه فعالین جنبش های اجتماعی در ایران، در دفاع از این طرح انسانی، آن را به بخش های دیگر جامعه و میادین شهرها، به ویژه به کارخانه ها و صنایع بزرگ کارگری بکشانند.

مسلم است که اگر کارگران صنایع بزرگ هم چون صنایع نفت، پتروشیمی، ماشین سازی و غیره به دفاع از مبارزه بر حق خود و کل کارگران از جمله حق آزادی تشکل، اعتصاب و بیان، افزایش دستمزدها متناسب با تورم و گرانی واقعی در بازار برخیزند و خواهان آزادی فوری محمود صالحی، شیث امانی و صدیق کریمی کارگران زندانی و دیگر زندانیان سیاسی و همچنین لغو حکم پنج سال زندان تعزیری منصور اسانلو شوند، سران و سرکوبگران حکومت سرمایه داری اسلامی، جرات و قدرت مقابله با آن ها را نداشته و عقب نشینی خواهند کرد.

با امید و آرزوی این که فعالین کارگری صنایع بزرگ هر چه زودتر موانع سر راه خود را پشت سر بگذارند و به طور علنی دست اندرکار سازمان دهی تشکل های مستقل توده ای در کلیه واحدهای کارگری شوند.

شایان ذکر است که شعبه 14 دادگاه انقلاب تهران، منصور اسانلو، رييس هيات مديره سنديكای شركت واحد را به تحمل پنج سال حبس تعزيری محكوم كرد. به گزارش خبرگزاری های حکومتی، قاضی شعبه مزبور پس از رسيدگی به اين پرونده، اين فعال كارگری را به اتهام «اقدام عليه امنيت ملی» به تحمل چهار سال حبس و بابت اتهام «تبليغ عليه نظام» به تحمل يك سال حبس و در مجموع به تحمل پنج سال حبس تعزيری محكوم كرد.

همچنین کمیته دفاع از محمود صالحی، هشتم خرداد، اعلام کرده است که طی تماس تلفنی محمود صالحی با نجیبه صالح زاده، دوشنبه  هفتم خرداد، وی اطلاع داد که وضعیت جسمانی اش  بسیار بحرانی است به طوری که درد کلیه همراه با افت فشار، سلامتی وی را به مخاطره انداخته و خواستار رسیدگی فوری پزشکی به وضعیت جسمانی اش شد.

این کمیته، بار دیگر از  کارگران و تمامی انسان های برابری طلب و آزادی خواه درخواست کرده است که خواستار آزادی محمود صالحی شده و در اسرع وقت امکانات پزشکی مناسب جهت مداوای ایشان فراهم گردد.

دانش جویان چپ و آزادی خواه دانشگاه های تهران، در حالی این طرح را به مرحله اجرا می گذارند که نیروهای ارتجاعی بسیح و حراست، بیش از هر زمان دیگری دانش جویان معترض و چپ را تهدید و تعقیب و زندانی می کنند و یا نشریات و وبلاگ ها و سایت های آن ها را تعطیل می نمایند. اما با وجود این همه وحشی گری سران و نیروهای سرکوبگر حکومت اسلامی، این دانش جویان با جسارت بی نظیری به درستی تشخیص داده اند که اگر طبقه کارگر به عنوان یک طبقه آگاه با سلاح سوسیالیسم علمی در پیشاپیش جنبش های اجتماعی قرار نگیرد اولا این جنبش ها در هر سطحی هم مطالباتی را کسب کنند، امکان پس گرفتن آن ها از سوی حاکمیت دور از انتظار نیست. دوما، هر قدر هم جنبش های دیگر پیشروی کنند اما طبقه کارگر به هر دلیلی در صف مقدم تحولات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی جاری قرار نگیرد، این تحولات توسط نیروهای فرصت طلب و بورژوازی غصب خواهد شد. از این رو، این دانش جویان به درستی تشخیص داده اند که زندانی کردن فعالین کارگری، با هدف زهر چشم گرفتن از فعالین همه جنبش های اجتماعی برابری طلب، به ویژه جنبش کارگری صورت می گیرد که به برگزاری مراسم مستقل اول ماه مه، هشت مارس، 16 آذر و برپایی تشکل های مستقل کارگری ضدسرمایه داری اقدام کرده اند. بنابراین، دفاع از رهبران و فعالین کارگری و خواهان آزادی فوری و بدن قید و شرط آن ها از زندان، دفاع از جنبش کارگری و شان و حرمت انسانی و آزادی هایش است.

مسلم است که در خارج کشور، باید کمپین آزادی محمود صالحی، شیث امانی و صدیق کریمی و لغو حکم غیرانسانی بر علیه منصور اسانلو را هر چه بیش تر گسترده تر کرد و همانند طرح و تلاش دانش جویان چپ و برابری طلب دانشگاه های تهران، طرح ها و ابتکارات جدیدی را به مرحله اجرا گذاشت.

هشتم خرداد 1386 - بیست و نهم مه 2007

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 10:57  توسط بهرام رحمانی  | 

چپ ضد امپریالیست، چپ کارگری... تحلیل یا شعار

گفتگو با بهرام رحمانی

مجید خوشدل

منبع: www.goftogoo.net

TinyPic image 

در دنیای دوست داشتنی و رشک برانگیز چامسکی‌ها و جان پرکینزها، و در عالمی که رابرت فیسک‌ها و سیمور هرش‌ها در آن قلم می‌زنند، دنیایی با همه‌ی محدوده‌ها و محدودیت‌ها، جهانی که سرمایه در آن یکه‌تازی می‌کند، افسار لیبرالیسم نو گسیخته شده و محافظه‌کاران جدید یقه‌درانی می‌کنند، و در دورانی که به استیلای «فاکس نیوز»ها دیگر نمی‌شود گفت: انشاءالله گربه است... با این همه امّا تفاوتی بنیادین جهان مزبور را از دنیای تیره‌ای نظیر دنیای ایران جدا می‌سازد که همه گاه از نگاه طیفی از فعالین سیاسی چپ ایرانی و غیرایرانی به دور مانده است.

در دنیای نخست، انسان شهروند با همه‌ی غل و زنجیرها، برای حفظ دستاوردهای اجتماعی‌اش با چنگ و دندان مبارزه می‌کند و حتا ادامه‌ی آن را به سنگفرش خیابانهای شهر و کشورش می‌برند تا به یک معنا نظم موجود را به چالش کشد. در این جهان نابرابر، دستاورد اجتماعی «مراکز کنترل قدرت» با همه‌ی فراز و نشیب‌های تاریخی‌اش به سیاستمدار در قدرت و به پلیس سیاسی اجازه نمی‌دهد تا شهروند مخالف را (از شاعر و نویسنده گرفته تا سندیکالیست و فعال سیاسی و کارگری) در روز روشن شکار کند و در زیر وحشیانه‌ترین شکنجه‌های جسمی و روانی آنان را به اعتراف به انواع و اقسام انحرافات جنسی و اخلاقی و وابستگی به بیگانگان وادار سازد (البته که استثناء وجود داشته است و اتفاقاً بخشی از مبارزات موجود برای تقلیل و از میان بردن همین استثناها بوده است).

امّا در دنیای تیره‌ی ایران، که«قانون» کلام «خدا»ست، و خدا شبانی را می‌ماند که در عین لاقیدی سوت می‌زند و بندگانش را در چراگاه عدل الهی می‌چرخاند و سپس «گوسفندان» متمرد را به شیرجه رفتن در چاه ویل وادار می‌سازد. در این دنیای غم‌انگیز مجری قانون خدا چهره‌های عبوس بیست و چند ساله‌ای هستند که حکم تیر و تعزیر و تکفیر را از خود خدا دریافت کرده‌اند (کافی‌ست به نقش و جایگاه فتوا در 28 سال گذشته نگاه کنیم تا به عمق فاجعه پی‌ببریم).

* * *

فکری شوم مدتهاست آزارم می‌دهد: اگر چند جوانک مغزشویی شده‌ی طالب بهشت که از قضا سیمای قاصم جبارین دارند، در مقابل درب ورودی دانشگاه «برکلی» با چند مشت و کشیده و لگد از نوام چامسکی پذیرایی کنند و به سبک برادران حزب اللهی ساکن ایران و عراق و لبنان و الجزایر و... خواهر و مادر وی را به اقلام و اشیاء تیز و بُرنده حواله دهند، و سپس تهدید نمایند که او از امشب می‌بایستی منتظر «فرنگی‌کاران امام زمانی» باشد، موضوع سخنرانی و رساله‌ی بعدی این عزیز متفکر چه می‌توانست باشد؟ آیا بالاخره ایشان در مقاله یا سخنرانی‌ای از همتایان ایرانی خود یاد می‌کرد و درد و رنج آنان را در ایران اسلامی به رسمیت می‌شناخت؟

* * *

تردیدی نیست که پای متفکرین غرب بر روی زمین بوده است. فی‌المثل وقتی آنان فاشیزم را دهه‌ی چهل و پنجاه میلادی تجربه کردند، در عوض جنبش اجتماعی دهه‌ی شصت را سازمان دادند. آنان تجربه‌ی دوران سیاه «مکارتیزم» و سهمیه‌بندی نیم تن بمب خوشه‌ای برای هر ویتنامی را با کمپین‌های دهه‌ی هفتاد و هشتاد میلادی پاسخ دادند. حتا در این اواخر در مقابل حلوا حلوا کردن «فوکویاما» و دکترین مهجور «پایان تاریخ»اش چنان جنبش ضد سرمایه‌داری را در پایتخت‌های جهان غرب سازماندهی کردند که ارکان نظام سرمایه را به لرزه در آورد... آری، پای متفکرین غرب و پای شهروندان این جوامع بر روی زمین بوده است. سوی این سطور امّا متوجه چپ‌های ضد امپریالیست وطنی‌ست که در ساده‌ترین و سطحی‌ترین تحلیل سیاسی «تبعیدی» بودن خویش را فراموش کرده‌اند و دوباره به سالهای سرگشتگی انقلاب بهمن رجعت نموده‌اند: پاسداران را به سلاح اتمی مجهز کنید!

* * *

در چهارچوب استدلال فوق بخشی از پرسش‌هایم را با بهرام رحمانی، نویسنده و روزنامه‌نگار، و عضو کمیته‌ی مرکزی «حزب کمونیست ایران» در میان می‌گذارم.

متأسفانه به دلیل طولانی شدن مصاحبه فرصت طرح پرسش‌هایی که از طریق ای ـ میل دریافت کرده بودم، میسر نشد. از این بابت از دوستان پوزش می‌خواهم.

گفتگوی زیر تلفنی بوده و بر روی نوار ضبط شده است: 

* آقای بهرام رحمانی، با تشکر از شرکت‌تان در این گفتگو.

ـ آقای مجید خوشدل من هم از شما تشکر می‌کنم.

* در گفتگویی که با شما دارم، می‌خواهم از دنده‌ی چپ بلند شوم و به قول رفیق‌مان محمدرضا شالگونی تازیانه را بر بدن خودمان فرود بیاورم. به نظر شما نیروهای سیاسی طیف چپ سرنگونی طلب (با اینکه این یک تقسیم بندی گل و گشادی است، امّا به گمان من از لحاظی می‌شود آنها را در یک زیر مجموعه‌ی فرهنگی، اجتماعی به حساب آورد) به نسبت فرصت‌ها و موقعیت‌هایی که در ده سال گذشته به هدر داده‌اند، چه دستاوردی در داخل و خارج کشور را داشته‌اند؟

ـ همان‌طور که شما فرمودید، نیروی چپ سرنگونی طلب نیروی پراکنده و وسیعی است، حتا بخشی از آنهایی که امروز شعار سرنگونی می‌دهند، در دوره‌هایی به ویژه‌ی در دوره‌ی ریاست جمهوری هشت ساله‌ی خاتمی از خودشان تزلزل نشان داده‌اند. با این همه به نظر من برخی از نیروهای چپ سرنگونی طلب تجارب فراوانی کسب کرده‌اند و برنامه و هدف دارند، به ویژه این‌که گرایش چپ در داخل ایران در جنبش‌های کارگری، زنان و جنبش‌های جوانان و دانشجویان در سطح علنی‌تر و ملموس‌تری مطرح می‌شوند. از این زاویه چپ سرنگونی طلب به موازات وضعیت داخل کشور رادیکال‌تر شده و حرکت‌های گسترده‌ای را در دستور کار خود دارد. به ویژه تمام سازمانهای سرنگونی طلب به این مسئله واقف شده‌اند که اگر یک اتحاد و هماهنگی بین آنها وجود نداشته باشد، قاعدتاً حرکت‌های بزرگی در راستای سازماندهی انقلاب اجتماعی توسط طبقه‌ی کارگر و نقش چپ در آن حداقل به دوره‌ی طولانی‌تری موکول خواهد شد. این را چپ به نظر من...

* شما به لزوم همکاری جمعی و اتحاد عمل میان این نیروها اشاره می‌کنید، امّا من می‌خواهم به بخشی از فرصت‌سوزی‌ها ظرف حداقل ده سال گذشته اشاره کنم تا تأکیدی بر پرسش‌ام باشد: تجربه‌ی «اتحاد چپ کارگری» که در زمان خودش یک نیاز واقعی در بخشی از اپوزسیون ایران بود. تجربه‌ی دهها اتحاد عمل موقت و کمپین‌های ناموفق در بین نیروهای سیاسی، تجربه‌ی انشعابها و انشعاب در انشعاب‌ها در سازمانها و احزاب سیاسی، و کمی جلوتر تجربه‌ی «اتحاد جمهوری‌خواهان دموکرات و لائیک». متأسفانه همان‌طور که شاهد بوده‌ایم برای همه‌ی این به بن‌بست رسیدن‌ها چه اسم‌ها و تحلیل‌های بامزه‌ای انتخاب کرده‌اند، در صورتی‌که قریب به اتفاق اختلاف‌ها را باید در روحیه‌ی ستیزه‌جوی نیروهای سیاسی در همکاری جمعی و اصرار ایشان در اعمال دسته‌بندی‌ها و گروه‌گرایی‌ها جستجو کرد.

اینجا هست که از شما می‌پرسم: نیروهای چپ سرنگونی طلب به جز اشاعه‌ی روحیه‌ی سرخوردگی، به جز دامن زدن به بحث‌ها و اختلافات خانوادگی، به جز تکرار گذشته و زندگی در گذشته چه دستاوردی حداقل در ده سال گذشته داشته‌اند؟

ـ دستاوردها شاید متفاوت بوده باشد، با این حال من به نیروهای چپ این‌گونه نگاه نمی‌کنم و سرخوردگی‌ها را هم به این شکل نمی‌بینم. به دلیل این که مبارزه‌ی سیاسی- طبقاتی مبارزه‌ای پرپیچ و خم، پیچیده و دراز مدت است. در مورد نمونه‌هایی که شما نام بردید، من تجربه‌ای ندارم، چون در آنها شرکتی نداشتم. ولی در «اتحاد نیروهای انقلابی چپ و کمونیست» چند سالی از مسئولین آن بودم و عضو شورای «نشریه‌ی اتحاد». این تجربه در عمل به ما نشان داد که اگر فقط سازمانها در کنار هم قرار بگیرند، بی‌آنکه در جامعه تحرکی وجود داشته باشد، نه در سطح نظری می‌توانند با هم جدل کنند (یا به توافق برسند) و نه در سطوح دیگر. به هر حال یکی از دستاوردهای تجربه‌ی فوق این بود که نشان داد، سازمان‌های سیاسی زیادی به هم نزدیک هستند، ولی اگر این اتحادها مابه‌ازای عملی در جامعه نداشته باشند، چندان مؤثر نخواهد بود و...

* که عملاً در مورد اتحاد عمل مورد اشاره شما نتیجه همین‌گونه بود.

ـ بله، آن اتحاد با یک اطلاعیه علنی و رسمی به فعالیت خودش پایان داد. ولی ما در میان نیروهای چپ، به ویژه از سال 83 [شمسی] بی‌آنکه به اشکال مختلف اتحاد عمل دور هم جمع شویم، کمپین‌های معینی را در دستور کار خود گذاشته‌ایم. مثلاً کمپین بازداشت‌شدگان بعد از اول ماه مه ، که بسیار موفقیت‌آمیز بود و توانست توجه حداقل 150 اتحادیه‌ کارگری و سازمان سیاسی چپ را به جنبش کارگری در ایران معطوف کند. یا ما کمپین دفاع از اعتصاب کارگران شرکت واحد تهران را داشتیم، یا کمپین «کارگران ایران تنها نیستند» و یا کمپین قبل از اول ماه مه، که با دستگیری محمود صالحی به...

* اجازه دهید کنکرت تر...

ـ البته من با این مثالها نمی‌خواهم نتیجه بگیرم که چپ هنوز مشکل ندارد و در یک صف متشکل حرکت می‌کند، بلکه به نظر من اگر نگویم راه طولانی، بلکه هنوز راهی در پیش است که به هم نزدیک شوند، بیشتر از...

* من می‌خواهم اظهار نظر و مثالهای شما را در پراتیک اجتماعی، بهتر گفته باشم در جامعه‌ی اپوزیسیون چپ ایران پی‌ بگیرم. در این رابطه فقط به یک مثال بسنده می‌کنم: حرکت اعتراضی‌ای که صدها نفر از مخالفین نظام اسلامی در مخالفت به سفر وزیر امورخارجه رژیم، منوچهر متکی در شهر استکهلم سوئد برپا کردند. تا جایی که اطلاع دارم شما و رفقای شما هم در آن شرکت فعال داشتید. تحلیل‌های نوشته و نانوشته‌ی بخشی از اپوزسیون چپ ایران نسبت به این حرکت اعتراضی، من را به یاد کمپین موفق «کارزار زنان» می‌اندازد. از این زاویه که برخی از نیروها، سازمانها و رسانه‌های رفرمیست طیف چپ به بایکوت خبری آن پرداختند و برخی دیگر که خودشان را رادیکال‌های دو آتشه‌ی چپ تصور می‌کنند، با اعتراض به شرکت طیف‌های مختلف اپوزسیون در آن حرکت اعتراضی، استدلال می‌کردند که انجام نشدن این نوع حرکت‌ها و تظاهرات‌ها بهتر از انجام شدن آنهاست. بنابراین آقای رحمانی ملاحظه می‌کنید که ما هنوز در همان پرسش اول در جا زده‌ایم.

ـ کارزار زنان که دو سال است در جریان است، می‌بینیم که هر سال بهتر از سال قبل برگزار می‌شود. امّا حرکت اخیری که در استکهلم بوده ـ آقای خوشدل من بیش از بیست سال است که در سوئد زندگی می‌کنم و چه به صورت حزبی و یا کمیته‌های جمعی‌ای که تشکیل شده، به جرأت می‌توانم بگویم که کمتر حرکتی بوده که از نزدیک شاهد آن نبوده و با نقاط قوت و ضعف آن آشنا نبوده باشم. حتا در دوران جنگ ایران و عراق که ما تظاهرات هزار و پانصد نفره در خیابانهای سوئد راه‌اندازی می‌کردیم، ولی آنها انعکاس چندانی در افکار عمومی پیدا نمی‌کرد، امّا حرکت اخیر به محض این‌که جامعه‌ی ایرانی استکلهم، و فعالین سیاسی و سازمانها از این مسئله با خبر شدند (همان‌طور که اطلاع دارید شهر استکلهم، شهر رادیوهای فارسی زبان با بیش از بیست و پنج رادیوی فارسی زبان) است...

* بله، اطلاع دارم.

ـ از طریق این رادیوها برنامه‌ها و خبررسانی‌های متنوع برگزار شد، بسیاری از شهروندان ایرانی مقیم استکلهم با این رادیوها تماس گرفتند، و بدون این‌که پلاتفرمی نوشته شود و یا از قبل اتحادی شکل گرفته باشد، تنها به دلیل حضور سفیر رژیم دهها هزار اعدام، رژیم ضد کارگر و ضد زن، آن‌چنان فضایی علیه ایشان و ج. اسلامی شکل گرفت که در بیست سال گذشته بی‌سابقه بوده است و...

* آقای رحمانی، می‌خواهم خواهش کنم تمرکز اظهار نظرتان را بر روی موضع‌گیری برخی از نیروهای طیف چپ که در سؤال آمده بود معطوف کنید، قسمتی که برخی با تحلیل‌های به اصطلاح رادیکال و انقلابی و اشاره به این که تمام اقشار و طبقات اجتماعی ایرانیان در آن حرکت اعتراضی شرکت داشتند، و به همین دلیل آن حرکت اعتراضی حرکتی «همه با هم» بوده و می‌بایستی افشاء و بایکوت ‌‌شود.

ـ چشم، امّا من می‌خواستم بگویم که گسترده‌گی این حرکت بسیار وسیع بود و تاکنون در تحلیل‌هایی که در رسانه‌ها و رادیوهای مختلف انجام شده، حداقل من هیچ سازمان سیاسی چپ را ندیده‌ام که این حرکت را بایکوت کرده باشد. بلکه خود من در این تجمع شاهد حضور همه‌ی سازمانهای سیاسی چپ، از کوچک و بزرگ بودم، حتا جریانهای راست هم در آن شرکت کرده بودند. تنها جریانهایی که نسبت به این حرکت، هم بایکوت خبری کرده و هم در آن شرکت نکرده بودند، طیف چپ غیر سرنگونی طلب و طرفدار اصلاحات قطره چکانی در ایران بود. که به‌طور مثال سایت پیک ایران [احتمالاً منظور باید رسانه‌ی پیک نت بوده باشد. م ـ خ]، اخبار روز و ایران امروز را می‌توان نام برد. از این روی من منظورتان را از بایکوت برخی از سازمانها و نیروهای چپ واقعاً درک نمی‌کنم و از شما خواهش می‌کنم توضیحی در این باره بدهید.

* بله، ابتدا این‌که ای کاش رسانه‌های ایرانی خارج کشور بخش بیشتری از واقعیت‌های جامعه‌ی ایرانی خارج کشور را منعکس می‌کردند تا اظهار نظرها، تحلیل‌ها و موضع‌گیری‌هایی که در جمع‌های کوچک (و حتا بزرگ) صورت می‌گرفت، انعکاس همگانی پیدا می‌کرد. در تجربه‌ی مستقیم خود من از عکس‌العمل بخشی از نیروهای طیف چپ نسبت به تظاهرات استکهلم به مواردی برخورد کردم که گفته می‌شد: با شرکت هواداران فلان سازمان غیر چپ در آن تظاهرات، می‌بایستی آن حرکت را بایکوت ‌کرد. این عده برای این‌که جنبه‌ی «انقلابی» به اظهار نظرشان بدهند، نام چند هوادار طیف راست و سلطنت طلب را هم به نظرشان اضافه می‌کردند. و این در حالی‌ست که سازمان‌های سیاسی این رفقا در آن حرکت اعتراضی شرکت فعال داشتند. اگر مایل باشید من بعد از اتمام گفتگو به موارد مشخص‌تر این اظهار نظرها اشاره کنم.

ـ بله، چون من از آنها مطلع نیستم، از این بابت خوشحال می‌شوم.

* بگذارید پرسش‌های قبلی‌ام را این‌گونه یک کاسه کنم: ظاهراً عرصه‌ی سیاست برای برخی از نیروها و سازمانهای چپ ایرانی آن‌چنان امپریالیزه یا امریکانیزه شده که آنها قادر به دیدن المنت‌های دیگر نیستند. این بحران نظری ـ این بیماری حتا ـ از فردای وقوع انقلاب بهمن دامن‌گیر طیفی از نیروها و سازمانهای چپ ایرانی بوده، تا حدی که می‌توان گفت این تفکر در شکست انقلاب و به قدرت رسیدن روحانیت در ایران کمک شایانی کرده است. آقای رحمانی من از طرح این واقعیت تاریخی خیال دامن زدن به یک بحث انتزاعی ندارم، بلکه می‌خواهم به واقعیت تلخ دیگری اشاره کنم و آن این‌که فعال سیاسی، کادر یا حتا بخشی از رهبری یک تشکیلات سیاسی با بیش از دو دهه زندگی در غرب (که دراین دو دهه هر آنچه دلش می‌خواسته کرده، کمپین گذاشته، شعار داده، جلسات سخنرانی برگزار کرده و امثالهم) می‌گوید: اگر در مقام انتخاب میان رهبران کشورهای فرانسه، انگلیس، آلمان، سوئد و احمدی‌نژاد قرار بگیرم، احمدی‌نژاد را انتخاب می‌کنم. به نظر شما این تفکر سیاسی، این جزام سیاسی که آنقدرها هم در اقلیت نیست، در فردای تغییرات بنیادین در ایران آیا می‌تواند نقش بیشتری از صادق قطب‌زاده، ابراهیم یزدی و یا کیانوری زمان انقلاب را بازی کند؟

ـ من سؤال شما را در دو بخش ارزیابی می‌کنم، که به بخش اول زیاد نمی‌پردازم، چرا که زمان ما در این مصاحبه محدود است. شما به انقلاب 57 اشاره کردید، که به نظر من این انقلاب نقطه عطفی در تاریخ ایران بوده است. اگر ما به گذشته‌ی چپ ایران، فی‌المثل از دوران مشروطیت نگاه کنیم، می‌بینم که به جز در برهه‌های کوتاهی، چپ فضای باز سیاسی را تجربه نکرده است. یک دوره از انقلاب مشروطیت تا کودتای رضاخان بود، یک دوره از برکناری رضاخان تا کودتای 28 مرداد بود، و دوره‌ی دیگر از انقلاب 57 تا سال شصت. در این دوره‌ها ما شاهد تلاش چپ در بدست آوردن جایگاه اجتماعی‌اش هستیم...

* ممنون می‌شوم تعبیرتان را از «چپ» بیان کنید.

ـ منظور من از چپ، چپ کارگری‌ست، چپی که پایگاه اصلی آن طبقه‌ی کارگر است، علیه سرمایه و نظام سرمایه‌داری است.

* لطفاً ادامه دهید:

ـ به دوران انقلاب ایران برگردم، آن چپی که صرفاً ضد امپریالیست بود، موقعی که سفارت امریکا توسط «دانشجویان پیرو خط امام» اشغال شد، آن چپ خلع سلاح شد، آن چپ گیج شده بود که آیا «امام» ضد امپریالیست است یا نه؟ دانشجویان پیرو خط امام ضد امپریالیست هستند یا خیر؟ با این حال این چپ تحول بسیار زیادی را از سرگذرانده. این چپ از سال شصت، از «پیکار» گرفته تا «رزمندگان»، از «فدایی» تا سازمانهای دیگر یا از هم پاشیده شدند، و یا دچار انشعابات زیادی شدند. به ویژه اگر سازمان بزرگ آن زمان «فدائیان» را نگاه کنیم، می‌بینیم که در اولین انشعابش «اکثریت» می‌رود به سمت «حزب توده»، و حتا بعد از سال شصت هم به عنوان جریانهای «پروروس» در کنار ج. اسلامی قرار می‌گیرند.

* به هر حال شما هم به نحوی تأکید می‌گذارید به پرسشی که مطرح کرده‌ام؛ یعنی تفکر امپریالیزه شده‌ای که قادر به دیدن المنت‌های دیگر اجتماعی نبوده، و تفکری که به شکست یک انقلاب ضد سلطنتی و به قدرت رسیدن روحانیت کمک شایانی کرده است.

ـ ببینید! چپی که در دوران انقلاب از زندان‌ها بیرون آمده بود، چپی که هیچ فعالیت علنی نداشت، موقعی که بسیاری از رهبران آنها از زندان بیرون آمدند و بسیاری از مردم در جلو زندانها جمع شده بودند، نمی‌توانست پنج کلمه برای آن مردم صحبت کند که چه می‌خواهد. به همین خاطر است که اشاره کردم، بخش بزرگی از چپی که در آن دوره مد نظر بود (که بزرگترین سازمان آن حزب توده و انشعاب اکثریت بود) در کنار جمهوری اسلامی قرار گرفت. در صورتی‌که بخش عظیمی از چپ که قربانی و قصابی شد، از ترکمن صحرا گرفته تا کردستان و خوزستان در مقابل رژیم ایستادگی کرد. امّا بخشی از چپ هم در سال 62 پولاریزه شد و «حزب کمونیست ایران» را به وجود آورد...

* که این حزب هم دچار تشتت و چند پارگی شد.

ـ بله، این حزب در حال حاضر که به آن نگاه می‌کنیم، در واقع سه حزب است، خصوصاً بعد از انشعاباتی که بعد از فروپاشی شوروی در آن به وجود آمد...

* مگر در این حزب گرایش‌های «پروسویت» در آن دست بالا داشت، منظورم در آن برهه‌ی تاریخی است؟

ـ خیر، آنها پروروس نبودند و خودشان را «ارودوگاهی» تعریف نمی‌کردند. آنها حتا «ضد امپریالیست» هم نبودند. بحث آنها رجعت به مارکس و انگلس بود. همین حالا هم که ما به وضعیت خاورمیانه و کشور عراق نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که تنها بخش کوچکی از چپ (که من نمی‌خواهم اسمی از آن ببرم) این بحث را می‌کند که در عراق جنبش انقلابی در جریان است...

* یعنی تکیه بر همان خصلت «ضد امپریالیستی» نیروهای اسلام‌گرا.

ـ بله، از نظر این نیروهای ضد امپریالیست و ضد امریکایی، جنبش‌های اسلامی که با امریکا مبارزه می‌کنند، جنبش‌های انقلابی نام‌گذاری می‌شوند و آنها خودشان را در کنار آنها می‌بینند. امّا بخش عظیمی از چپ شعار امروزش این است: نه به جمهوری اسلامی، نه به جنگ، نه به سلاح‌های اتمی و نه...

* البته آقای رحمانی این شعاری است که یکی ـ دو سال بیشتر از عمر آن نمی‌گذرد. حتا در سوئد ـ کشوری که شما در آن زندگی می‌کنید ـ این شعار زمانی به پلاتفرم سیاسی بخشی از نیروهای چپ اضافه شد که حزب‌الله سوئد به حرکت اعتراضی آنها حمله کرد. از آن زمان بود که شعار «نه به جمهوری اسلامی» در ادبیات سیاسی بخشی از نیروهای چپ عمده شد. از این مسئله بگذریم، اگر امکان دارد به بخش دوم پرسشی که با شما در میان گذاشته بودم؛ یعنی به مسئله انتخاب احمد‌ی‌نژاد توسط برخی از فعالین سیاسی خارج کشور هم اشاره‌ای داشته باشید.

ـ در مورد سازمانهای چپ ایرانی کمتر من دیده‌ام، یا در میان چپ‌های سرنگونی طلب من سازمانی را ندیده‌ام که بگوید اگر امریکا به ایران حمله کند، ما در مقابل احمدی‌نژاد قرار می‌گیریم. امّا من بسیاری از چپ‌های اروپایی را می‌شناسم، حتا در کشور سوئد، از سندیکالیست‌ها تا برخی از سازمانهای سیاسی، به دلیل این‌که صرفاً ضد امریکایی هستند، می‌گویند که در صورت حمله‌ی امریکا به ایران در کنار احمدی‌نزاد قرار می‌گیرند...

* در کنار شخصیت‌های منفرد سیاسی، اعم از چپ تا راست، حزب طوفان علناً اعلام کرد که در صورت حمله نظامی به ایران در کنار جمهوری اسلامی قرار خواهد گرفت.

ـ داریوش همایون هم در مصاحبه‌ای گفته بود که اگر امریکا به ایران حمله کند، در کنار احمدی‌نژاد قرار می‌گیرد. این حرفها بخشاً شعارهایی بیش نیستند. ولی حزب طوفان؛ در فراخوانی که ما در استکهلم برای تشکیل کمیته‌ای داده بودیم، آن هم با شعار «نه به جنگ، نه به جمهوری» در آنجا هم ما با آنها کشمکشی پیدا کردیم، چرا که آنها مسئله‌ی امریکا را عمده می‌کردند و جمهوری اسلامی را کنار می‌گذاشتند. به خاطر همین آنها نتوانستند در کمیته‌ی «نه به جنگ، نه به جمهوری اسلامی» قرار بگیرند. اتفاقاً در میان سازمانهای ایرانی، تنها حزب طوفان است که در کشور عراق شعار جنبش مردمی سر می‌دهد و...

* من در این قسمت با شما هم نظر نیستم. به نظر من نیروهای سیاسی زیادی، اعم از تشکیلاتی و منفرد هستند که موضع‌گیری حزب طوفان را دارند، هر چند حزب و سازمان مطبوع آنها تحلیل سیاسی متفاوتی از آنها اتخاذ کرده باشند. این عارضه‌ی اجتماعی پنهان هم باز برمی‌گردد به عملکرد رسانه‌های ایرانی در خارج کشور، که معمولاً واقعیت‌های جامعه‌ی ایرانی را کمتر بدون پیشداوری‌ها و اهداف سیاسی بیرونی کرده‌اند. به هر حال برای مستند شدن گفتگو من نمونه‌های مشخصی را خارج از نوار برایتان می‌گویم و سپس اظهار نظر شما را می‌شنوم.

ـ آقای خوشدل، اگر این مسئله را سراسری نگاه نکنیم، در شهر استکهلم (که شما با آن بیشتر آشنا هستید) که اکثر کادرها و فعالین و رهبران سازمانهای سیاسی در دو دهه‌ی اخیر در اینجا ساکن شده‌اند، من به مواردی که شما از موضع‌گیری چند فعال سازمانهای سیاسی اشاره کردید، برخورد نکرده‌ام. حداقل در نظریات رسمی، گفته‌ها و نوشته‌های رهبری کسانی که شما نام بردید، موضع‌گیری حزب طوفان به چشم نمی‌خورد. بنابراین آن نیروی چپی که می‌گوید در صورت حمله به ایران در کنار جمهوری اسلامی قرار می‌گیرد، و یا آن چپی که طرفدار حمله‌ی امریکا به ایران است، به گمان من این دو نیرو اشتباهاً اسم خود را چپ گذاشته‌ است.

* فکر می‌کنم زمان مناسبی باشد که مسئله «تحریم اقتصادی» رژیم اسلامی را وارد گفتگویمان کنیم. تا لحظه‌ای که با هم گفتگو می‌کنیم، تحریمی «هشدار دهنده» (نمی‌دانم این صفت تا چه اندازه درست باشد) در رابطه با رژیم اسلامی توسط سازمان ملل به مرحله‌ی اجرا درآمده.

در رابطه با این تحریم نظامی ـ امنیتی اغلب سازمانهای سیاسی طیف چپ یا سکوت کرده‌اند، و یا به محکومیت آن نشسته‌اند. جالب این‌که بنابه تجربه‌ی مستقیم خود من تعدادی از نیروهای سازمانهای سیاسی که آن را محکوم می‌کردند، از مفاد آن تحریم هیچگونه اطلاعی نداشتند (سه مورد مشخص را خارج از نوار ذکر می‌کنم). آقای رحمانی، لطفاً شما اظهار نظر کوتاهی نسبت به این نوع موضع‌گیری‌های ایدئولوژیک ـ سیاسی داشته باشید و سپس نظر خودتان را نسبت به همین تحریم نظامی ـ امنیتی بیان کنید.

ـ ابتدا این‌که غرب، امریکا و اسرائیل نمی‌خواهد ج. اسلامی اتمی در منطقه وجود داشته باشد، بنابراین آنها راه «دیالوگ انتقادی» را در پیش خواهند گرفت، هر چند در کنار آن دست ج. اسلامی را در عراق و لبنان کوتاه کرده و خواهند کرد. من فکر نمی‌کنم که غرب و اروپا حمله نظامی به ایران را در اولویت قرار دهند.

امّا تجربه در عراق نشان داده که این نوع تحریم‌ها وارد مرحله‌ی دیگری می‌شود، و آرام ـ آرام می‌رسد به نقطه‌ای که محاصره‌ی اقتصادی کمبودهایی را در نیازهای روزمره‌ی مردم به وجود می‌آورد و...

* آقای رحمانی، چنین فرضیه‌ای متعلق به زمان آینده است. اجازه دهید فعلاً در زمان حال باشیم و راجع به تحریم فعلی، که تحریمی نظامی ـ امنیتی هست گفتگو کنیم. در این رابطه نظرتان را راجع به موضع‌گیری‌های نیروهای سیاسی نسبت به این تحریم پرسیده بودم، و سپس می‌خواستم اظهار نظر خود شما را نسبت به این تحریم بدانم.

ـ نظرصریح من و حتا نظر حزبی که من عضو کمیته‌ی مرکزی آن هستم، یعنی حزب کمونیست ایران و سازمان کردستان آن «کومله» این است که ما مخالف هر گونه تحریم اقتصادی ایران و یا هر کشور دیگری هستیم. در مورد ایران، تحریم‌هایی که تحریم‌های هشدار دهنده بوده، گرچه تحریم‌هایی در سطح برخی شرکت‌های نظامی و مربوط به تکنولوژی اتمی بوده، ولی واقعیت این است که اگر ج. اسلامی به عنوان یک رژیم دیکتاتوری به سیاستی که دارد، ادامه دهد و پی‌گیر پروژه‌ی هسته‌اش باشد، این تحریم‌ها به تحریم‌های عمومی‌تری خواهد رسید. بنابراین شخص من و سازمانی که با آن فعالیت می‌کنم، نمی‌توانم بگویم که با تحریم‌های فعلی که بخشی از صنایع نظامی و اتمی را در برمی‌گیرد، موافقم، ولی فردا که تحریم یا قطعنامه‌ای عمیق‌تر است و مسایل عمومی جامعه را شامل می‌شود، مخالفم. این‌ها با هم...

* بیاییم این مسئله را بیشتر باز کنیم. تقریباً تمام مخالفین جمهوری اسلامی، یعنی اپوزسیون سرنگونی طلب در بیش از دو دهه‌ی گذشته حرکت‌های اعتراضی بی‌شماری را برعلیه سیاست‌های اقتصادی، سیاسی کشورهایی که در آن زندگی می‌کنند، نسبت به نظام اسلامی سازمان داده و در آن شرکت کرده‌اند. تا آنجایی که من اطلاع دارم شخص شما و حزب‌تان هم در اغلب آن حرکت‌های اعتراضی شرکت فعال داشته‌اید و یا یکی از سازمان دهندگان آن بودید. سؤال این است که شما به عنوان یکی از فعالین و سازمان دهندگان بخشی از این حرکت‌های اعتراضی در کشور سوئد، چه خواسته‌ای از دولت این کشور نسبت به حکومت اسلامی داشته‌اید؟

ـ تا جایی که به من و حزبی که با آن فعالیت می‌کنم، برمی‌گردد، ما هیچ خواسته یا توهمی از دولت‌ها و نسبت به دولت‌ها نداشته‌ایم. همین کشور کوچکی که من در آن زندگی می‌کنم، حدود هشت ـ نه میلیارد دلار رابطه اقتصادی با جمهوری اسلامی دارد، و همیشه هم تلاش کرده تا از منافع اقتصادی و سیاسی دولت‌اش دفاع کند. بارها و بارها ما در اعتراضات خودمان مطرح کرده‌ایم که شما اگر از حقوق بشر دفاع می‌کنید، اگر از حقوق انسان دفاع می‌کنید و راست می‌گویید که نمی‌خواهید با رژیم‌های دیکتاتوری رابطه‌ی عمیق‌تری داشته باشید، سفارتخانه‌های ج. اسلامی را به عنوان مراکز تروریستی ببندید. چون وجود این سفارتخانه‌ها در کشورهای مختلف برای جاسوسی و ضربه زدن به اپوزسیون بوده است. امّا روی سخن و خطاب ما همیشه تشکیلات‌های کارگری و سازمانهای چپ سوئدی بوده، و از آنها خواسته‌ایم تا شما دولت سوئد را از طریق پارلمان و ارگان‌های دیگرتان تحت فشار قرار دهید، تا مثلاً وقتی خانم وزیر امورخارجه‌ی سوئد به ایران می‌رود، روسری سر نکند. و حتماً در جریان هستید که وقتی منوچهر متکی به سوئد آمد، با خانم معاون نخست‌وزیر و وزیر تجارت و بازرگانی دست نداد، امّا خانم وزیر عنوان کرد که ما همدیگر را درک کرده‌ایم. این درک او غیر از درک منافع اقتصادی چیز دیگری نبود، آن هم در حالی‌که در دو هفته‌ی گذشته حدود دویست هزار نفر زن را در شهرهای مختلف ایران به ویژه تهران دستگیر کرده‌اند و...

* به گمان من شما در قسمت آخر اظهارنظرتان به قسمتی که به پرسش من مربوط می‌شد، پاسخ دادید، یعنی به منافع اقتصادی کشور سوئد. که این المنت کلید اصلی‌ست. می‌خواهم پرسش قبلی‌ام را از زاویه‌ی دیگری با شما در میان بگذارم. در دوران جهانروایی مدیا و مشخصاً رسانه‌های تصویری در جهان هستیم و ژست سیاستمداران غربی در مقابل این صفحه‌ی جادویی. بنابراین توضیح، صورت مسئله‌ای که با شما در میان می‌گذارم، دور از ذهن نمی‌تواند باشد. فرض می‌گیریم که شما و رفقای‌تان کمپینی را بر علیه سیاست‌های دولت دست راستی سوئد نسبت به ج. اسلامی سازمان داده‌اید، که صدها نفر در آن شرکت کرده‌اند. در همین اثنا سر و کله آقای «فردریک رینفلد» با تعداد زیادی خبرنگار و فیلمبردار در میان شما پیدا می‌شود و از شخص شما سؤال می‌کنند: از ما و دولت سوئد چه می‌خواهید؟ ما در مقابل جمهوری اسلامی چه سیاستی در پیش بگیریم تا شما را راضی کند؟ با اینکه این پرسش رمانتیک می‌تواند باشد، امّا شما به او چه خواهید گفت؟ «گفتگوی انتقادی» با رژیم ج. اسلامی؟ یا اینکه‌ قطع روابط اقتصادی، استثماری آنها با رژیم اسلامی؟ البته من نمی‌خواهم که هم پرسش کننده باشم و هم پاسخ دهنده. امّا تاجایی که در دو دهه‌ی اخیر شاهد بوده‌ام، خواسته‌ی دوم، یعنی قطع مناسبات اقتصادی با رژیم اسلامی مد نظر همه‌ی گروهها و نیروهای سیاسی سرنگونی طلب بوده، که این خواسته در عرف سیاسی همان تحریم اقتصادی است. اظهار نظر شما را آقای رحمانی می‌شنوم.

ـ ببینید! من موافق تحریم اقتصادی نیستم. امّا خواسته‌ی من (به قول شما) اگر در یک روز روشن و در مقابل دیگران دولت سوئد آمد و گفت که ایرانیان آزادیخواه، چپ و سرنگونی طلب از ما چه می‌خواهند، من این مسئله را مطرح می‌کنم و می‌گویم که مدیا (یعنی همان چیزی که شما می‌گویید) اخبار و گزارش‌های مبارزات زنان، کارگران و مردم آزادیخواه ایران را مطرح و انعکاس دهند. به آنها می‌گوییم: شما که با دولت ایران ارتباط اقتصادی دارید، شرطی بگذارید، فشاری بیاورید تا وضعیت زنان و کارگران در ایران بهبود پیدا کند. سومین موضوعی که با آنها در میان می‌گذاریم این است که شما رابطه‌ی سیاسی‌تان را با جمهوری اسلامی تعدیل دهید. مثلاً خواهان این شوید که نمایندگان حکومت اسلامی ایران را از «آ ـ ال ـ او» (سازمان بین‌المللی کار) اخراج کنند، چرا که آنها نمایندگان یک حکومت ضد کارگر هستند. یا خواهان این شوید که کمسیون حقوق بشر اروپا و سازمان ملل نمایندگان ج. اسلامی را از ارگان‌های حقوق بشری به دلیل اعدام و سرکوب اخراج کنند. اینها خواسته‌های من از دولت سوئد خواهد بود.

* ببینید آقای رحمانی، در کشورهای دموکراسی‌های پارلمانی، به دلیل بافت سیاسی، اقتصادی آن کشورها، آنها نمی‌توانند در رابطه با کشورهای دیگر «منافع ملی» خودشان را در نظر نگیرند. امّا حاکمیت اسلامی ایران، که نظامی ایدئولوژیک، اقتدارگرا، توتالیتر، و برخاسته از قوانین اسلامی است، ماهیتاً نمی‌تواند حافظ منافع ملی کشور و منافع مردمان آن کشور باشد، چرا که حاکمیتی برخاسته از انتخاب مردم نیست و «خدا» و دستوراتش ارجح بر مردم است. ما در بیست و پنج سال گذشته حتا یک نمونه‌ی مشخص سراغ نداریم که روابط اقتصادی ـ تجاری ج. اسلامی با کشورهای دیگر تأمین کننده‌ی منافع ملی کشور و مردم ایران بوده باشد (که اگر شما نمونه‌ای سراغ دارید با جان و دل می‌شنوم)، الا این‌که روابط مزبور منافع حاکمیت رژیم اسلامی و اهداف سیاسی آنها را در منطقه و در سطح جهان تأمین کرده باشد. با این تعریف ما چگونه می‌توانیم از روابط اقتصادی کشورهای اروپایی و امریکا با رژیم اسلامی به سادگی بگذریم و در تحلیل‌های خود جایی برای آن در نظر نگیریم؟

ـ شما آقای مجید خوشدل به عنوان روزنامه‌نگار بهتر از هرکس دیگری می‌دانید که فقط اروپا سالیانه حدود چهل میلیارد دلار صادرات به ایران دارد. از این مبلغ، اقلامی نظیر کفش و لباس و مواد غذایی و بنزین تصفیه شده وجود دارد تا سلاح‌های سنگین و توپ و تانک و هواپیما و غیره. بنابراین وقتی این مسئله در تحلیل سیاسی، اقتصادی نیروی چپ قرار می‌گیرد، نیرویی که علیه حاکمیت است و خواهان سرنگونی آن، باید دید که این سرنگونی را به چه بهایی می‌خواهد. ما می‌خواهیم جامعه‌ی ایران یک جامعه‌ی آزاد باشد، جامعه‌ای باشد که در آن اختناق و شکنجه و گرسنگی وجود نداشته باشد. آن‌قدر هم نعمت در آن کشور وجود دارد که اگر دولتی عدالتخواه و برابری طلب سرکار بیاید، می‌تواند سریعاً مشکلات اقتصادی، اجتماعی جامعه را برطرف کند. به هرحال باید در نظر داشت که بخشی از آن چهل میلیارد دلار واردات (حداقل بخشی سلاح است و آمار دقیق آن در دست نیست) مایحتاج ضروری مردم است، آن هم کشوری که تولیدکننده نیست و مصرف کننده است، و به دلیل عدم سرمایه‌گذاری در بخش صنعتی بسیاری از کارخانجات بسته شده...

* که دلیل بسته شدن اغلب کارگاه‌ها و کارخانجات در ایران فساد اقتصادی، نقش مافیای قدرت و ثروت در واردات بی‌رویه بوده، به دلیل نوع سرمایه‌داری حاکم بر آن کشور بوده است.

ـ بله، به دلیل این‌که واردات زیادی از خارج به داخل کشور شده است. بنابراین اگر تحریم اقتصادی صورت بگیرد، دودش در وهله‌ی اول به چشم چه کسانی می‌رود؟ ما تجربه‌ی عراق را دیده‌ایم. در تحریم اقتصادی ده ـ دوازده ساله‌ی عراق، دولت حزب بحث سرجایش بود، ولی طبق آمار سازمانهای مدافع حقوق کودک و مدافع حقوق بشر صدها هزار کودک جان خودشان را در این تحریم از دست دادند و طبق گزارش همان نهادها، عمر کودکان پائین آمده و میزان مرگ و میر آنها بالا رفته...

* با این داده‌ها موافقم آقای رحمانی. گفتگوی ما ارج گذاشتن به مسئله تحریم و قداست بخشیدن به آن نیست، و یا بالعکس. حداقل کار ما ارزش‌گذاری کردن بر روی اظهار نظرهای دوستان و رفقا در این مورد نیست، بلکه می‌خواهیم این مبحث را از چهارچوب بحث‌های غیراستدلالی خارج کنیم و روی چرایی تحلیل‌ها تأمل کنیم. مثلاً در رابطه با تحریم اقتصادی کشور عراق؛ اغلب تحلیل‌ها آن‌چنان یک سویه، غیرعلمی و ایدئولوژیک بوده‌ که مثلاً هیچگاه به پدیده‌ای به نام حزب بعث عراق، صدام حسین و پول‌های هنگفتی که آنها در دوران تحریم صرف کاخ‌سازی‌ها وعمارت‌سازی‌ها، صرف خرید اسلحه و صرفِ خارج ساختن آنها به بانک‌های خارج کرده‌اند، اشاره نمی‌شود. از این زاویه امروز هم در رابطه با ج. اسلامی و مسئله تحریم اقتصادی شاهد بروز همان نگرش‌ها هستیم که به میلیاردها دلار پول بی‌زبانی که حاکمیت اسلامی صرف پروژه‌ی سلاح اتمی کرده، صرف تقویت سازمانهای حماس و حزب‌الله و دیگر سازمانهای اسلامی کرده، توجه نمی‌کنند. این المنت‌ها باید دیده شوند در تحلیل سیاسی نیروهای سیاسی جدی‌ای که می‌گویند برای فردای ایران برنامه سیاسی دارند.

بنابراین پرسش‌های قبلی‌ام را این‌گونه خلاصه می‌کنم: در وضعیت فعلی ما با دو المنت اصلی روبرو هستیم: یکی کشورهای امپریالیستی و سرمایه‌داری و اهداف سیاسی، اقتصادی آنها، و دیگری ماهیت جمهوری اسلامی و عملکرد 28 ساله‌ی این نظام سرکوبگر. از این روی از شما سؤال می‌کنم: آیا فکر نمی‌کنید اغلب نیروها و سازمانهای طیف چپ در ماهیت جمهوری اسلامی ضعف تحلیلی داشته و آن را در تحلیل‌های خودشان در نظر نگرفته‌اند؟

ـ من با نظر شما آقای خوشدل کاملاً موافقم. و آن بحثی را هم که در رابطه با احتمال حمله‌ی نظامی به ایران داشتیم، و این‌که سازمانی مطرح کرده بود که در کنار ج. اسلامی قرار می‌گیرد، ما شدیداً با این روش و منش، و با این سیاست مخالف هستیم. ما نباید از فضای موجود، از این‌که احتمال دارد ایران تحریم اقتصادی شود، و یا این‌که احتمال جنگ وجود دارد، فشار بر ج. اسلامی و سازمان‌دهی انقلاب اجتماعی در سرنگونی رژیم را کم رنگ کنیم. در غیر این‌صورت تجربه‌ی عراق و افغانستان از نقطه نظر دخالت نیروهای خارجی در جلو چشم ماست. بنابراین کسانی که فکر می‌کنند که امریکا می‌آید و سعادت و خوشبختی برای مردم می‌آورد، سخت در اشتباه هستند. آنها نه دیروز در ویتنام خوشبختی آوردند، نه امروز در عراق و افغانستان، و نه فردا در ایران. و کسانی هم که فکر می‌کنند ج. اسلامی باید سر پا بماند، و جامعه‌ی ایران بهتر است به همین صورت باشد و فی‌المثل زنان ایران جرأت نکنند در خیابانها راه بروند، تا اینکه کشور به اشغال درآید... شما توجه کنید که جامعه‌ی ایران از دولت و پلیس، و آن پاسدار وحشت دارد. موقعی که دختری را در خیابان دستگیر می‌کنند، معلوم نیست او را به کجا می‌برند یا چه بلایی سر او می‌آورند. زهرا کاظمی به عنوان یک خبرنگار و عکاس از کانادا به ایران می‌رود، می‌بینم که چه بلایی سر او می‌آورند...

* بله!

ـ بنابراین به نظر من نیروهای چپ و کمونیست، حتا انسان‌های آزادیخواه، هم، باید سیاست‌های مزورانه و استثمارگرایانه‌ی دولتهای امپریالیستی را افشاء کند و در مقابل آن بایستند، و هم در عین حال با دفاع جانانه از مبارزات زنان، کارگران و دانشجویان ایران برعلیه جمهوری در جهت سرنگونی آن حرکت کنند.

* امّا آقای رحمانی، متأسفانه تاریخاً این‌گونه بوده که بخشی از نیروهای طیف چپ تمام فعل و انفعالات جهانی، از جمله فعل و انفعالات منطقه‌ی خاورمیانه را امپریالیزه شده می‌بینند و از دسته‌جات اسلامی و اسلام‌گرایان طالب قدرت سیاسی غافل هستند. در این رابطه اگر به نیروهای چپ در اروپا و امریکا هرجی نباشد، دوستان و رفقای چپ ما نمی‌بایستی تجربه‌ی انقلاب بهمن، نحوه‌ی به قدرت رسیدن روحانیت، و کشتارهای دهه‌ی شصت را فراموش کرده باشند.

به هر حال آقای رحمانی یک بار دیگر از شرکت شما در این گفتگو تشکر می‌کنم و آرزوی سلامتی ‌تان را دارم.

ـ من هم آقای مجید خوشدل از شما تشکر می‌کنم و امیدوارم در آینده تبادل نظرهای بیشتری داشته باشیم.

* * *

تاریخ انجام مصاحبه: 15 ماه مه 2007

تاریخ درج مصاحبه: 25 ماه مه 2007

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:55  توسط بهرام رحمانی  | 

سرنگونی حکومت اسلامی تنها راه رهایی جامعه ایران است!

 دیدن تصویر زنی که مامورین سرکوبگر حکومت اسلامی، با باتوم بر سرش کوبیده اند و خون از هر طرف آن سرازیر شده است، هر فرد برابری طلب و عدالت جو و انسان دوست را باید به این فکر بیاندازید که آیا چنین حکومتی اصلاح پذیر است؟!

اساسا طرح «امنيت اجتماعی» كه نیروهای سرکوبگر و جنایت کار حکومت اسلامی، تحت عنوان «دستگیری اراذل و اوباش» راه اندا خته اند، شنیع ترین و غیرانسانی ترین طرحی است که حتی ابتدایی ترین حق شهروندان را به شکل وحشیانه ای در جامعه مورد تعرض قرار داده است. در همه جای جهان حتی اگر در ظاهر هم شده حکومت حافظ امنیت شهروندان و جامعه محسوب می شود. اما در ایران حکومت دشمن جامعه و از هر موجود درنده و هیولایی برای مردم این کشور خطرناک تر است.

حکومتی که شهروندان را «اراذل و اوباش» می نامد؛ حکومتی که با اتکا به قوانین ارتجاعی اسلامی، دست و پا می برد، چشم درمی آورد؛ سنگسار می کند؛ حکومتی که سرکوب سیستماتیک زنان در راس برنامه هایش قرار داده است؛ حکومتی که اگر تار موی زنی از زیر روسری اش نمایان شود تمام پایه های ایدئولوژیک آن به لرزه می افتد؛ حکومتی که کارش چپاول و غارتگری اموال عمومی است و حتی به سفره خالی کارگران نیز بی شرمانه دست درازی می کند؛ حکومتی که خصومت و دشمنی با آزادی های فردی و اجتماعی کسب و کار دایمی اش است؛ حکومتی که برای حفظ حاکمیت خود به هر جنایتی متوسل می شود، فقط و فقط باید سرنگون شود تا بشریت از شر آن راحت گردد. آن بخش از شخصیت ها و جریانات سیاسی و اجتماعی که چشم به اصلاحات قطره چکانی این حکومت دوخته اند و با سرنگونی حکومت اسلامی از طریق انقلاب اجتماعی خصومت می ورزند، اصولا باید با دیدن چنین تصاویری تن شان بلرزد تا در افکار خود تجدیدنظر کنند.

           بهرام رحمانی

bamdadpress@ownit.nu


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:39  توسط بهرام رحمانی  |